مجبورم

مجبورم
لباسِ غریبه ها را تن کنم...
خودم را
به یک باجه‌ی تلفن همگانی برسانم
به امید یک لحظه شنیدنِ صدای تو
شماره ات را بگیرم
کاش هیچوقت با هم آشنا نمی شدیم
نمی دانستم تو غریبه ها را
بیشتر دوست داری!
دیدگاه ها (۳)

بعد اون شب که بدون خداحافظی رفتیمیدونی هیچوقت مثل سابق نشدم...

پارت ۱۰ 🖤بعد از رفتن جونگ‌کوک، جینا کنارم نشست و با شیطنت گف...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۱«یک قدم نزدیک‌تر»ات هنوز نمی‌دانست ح...

خانه‌ای که نباید باز می‌شدباران شدیدی می‌بارید.ات از پشت شیش...

«اتاق شماره ۷»ات چراغ‌قوه رو محکم توی دستش گرفته بود.جیمین چ...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

پشت نگاه سردت ... ۱۸ویو آت دوباره صدای پیام اومد.گوشی رو بر...

سناریو(درخواستی):وقتی داری موهای دخترتون و می‌بندی :نامجون :...

یک هفته از موندن ات در عمارت گذشته بود.ات هنوز هر روز به راه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط