~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۴۲
*ادامه*
-(باد سرد توی گلویش میپیچید. انگشتهایش از درد بیحس شده بودند؛ ناخنهایش سفید، مفصلها میسوخت. اما همانطور که از لبهی سنگی آویزان بود، نگاهش بیاختیار روی یک چیز قفل شد: گوشهی تراس… جایی که طنابِ مدال پردهی ضخیمِ درِ شیشهای تراس، نیمهافتاده و روی زمین کشیده میشد)
= (با خونسردی ساختگی، خم شد و نزدیک صورتش گفت)
گریه کن… پیش میاد.
(خنده ی ریزی کرد)
-(چشمهایش پر بود اما اشک را قورت داد. لب پایینش لرزید… نه از ترس، از خشم. خیلی آروم، طوری که او نفهمد، پایش را به دیوار سنگی مالید و خودش را چند سانت به سمت چپ کشید… درست به سمت همان طنابِ مدال پرده)
= (کمی به ات خیره شد و متعجب به کاری که میکرد نگاه کرد)
داری چی کار میکنی؟-
-(لبهایش باز شد، صدایش نازک و شکسته بیرون آمد… همان شیرینیِ آشنا، اما با تهِ بغض)
…توروخدا… یه ثانیه…
= (متوجه نشده بود هنوز. لبخندش پهنتر شد)
آخ آخ… التماس؟
(سرش را برگرداند و به داخل اتاق نگاه کرد تا مطمئن شود کسی نیامده؛ رویش را به سمت ات برگرداند)
خوب دیگه-...
(دستش را روی دست ات گذاشتو هول داد)
بای بای کن زود-
-(همان لحظه، ات دست راستش را که دردش کمتر بود، به جای لبهی نرده، به طناب پرده رساند. انگشتهایش به سختی دورش جمع شد. پوست کف دستش کشیده شد و سوزش تندی زد، اما ول نکرد)
اِهممم-
"صدای باز شدن ناگهانی در اتاق، توجه خدمتکار را جلب کرد..."
= (برای لحظهای مکث کرد؛ با باز شدن در نگاهش به اجوما که با استرس داخل اتاق شد...چشمانش گشاد شد و لبخندش محو )
-(در همان لحظه، در صدم ثانیه، ات با تمام توان طناب را کشید… پردهی سنگین با صدای خشدار و بلند روی میلهها کشیده شد و درِ شیشهای نیمهباز، با تقهی محکمی به چارچوب خوردُ در نهایت...)
= (به اجوما خیره شده بود که در همان لحظه، میله ی پهنِ پرده که جدا شد، با فشار بسیار زیادی به سرش خورد و از تراس پرتش کرد پایین...فشار به قدری زیاد بود که حتی به او اجازه ی جیغ زدن هم نداد)
؛ ات!*داد*
-(دیگر به پایین نگاه نکرد؛ اشک ها راهشان را مستقیم روی گونه های رنگ پریده اش پیدا کردند و سریع تر از قبل جاری شدند.)
اجوما-
(صدایش به زود در میامد؛ دو گارد امنیتی که مشخص بود با ترس از خواب پریده بودند، به سمت حیاط دویدند...چراغ های کل عمارت روشن شدند اما در چشمان ات همچی تارو سیاه شد؛ داشت از هوش میرفت)
؛ (به همراه یکی دیگر از خدمتکار ها به سمت ات دوید و دستش را گرفتند)
ات!-...
صب کن-...
-(بالاخره بالا کشیده شد...چشم هایش قرمز شده بودند و نایی برایش باقی نمانده بود)
؛(ات را بغل گرفت و سعی کرد بیدارش کند اما از حال رفته بود)
؟¹ (یکی از گارد ها ،خم شد و به جسدی که حالا زیر پارچه پرده های مشکی وسط حیاط عمارت افتاده بود نگاه کرد.)
خانم خوبه؟
؟² (نفس نفس زنان از در عمارت خارج شد...از اتاق ات می امد)
از حال رفته...رئیس بفهمه چیزیش شده پاره ایم.
؟¹ (از جایش بلند شدُ تلفنش را دراورد)
زنگ میزنم بهش برگرده عمارت ...
(به جسد اشاره کرد)
این گندو جمش کن.
؟² خیلی خوب
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۴۲
*ادامه*
-(باد سرد توی گلویش میپیچید. انگشتهایش از درد بیحس شده بودند؛ ناخنهایش سفید، مفصلها میسوخت. اما همانطور که از لبهی سنگی آویزان بود، نگاهش بیاختیار روی یک چیز قفل شد: گوشهی تراس… جایی که طنابِ مدال پردهی ضخیمِ درِ شیشهای تراس، نیمهافتاده و روی زمین کشیده میشد)
= (با خونسردی ساختگی، خم شد و نزدیک صورتش گفت)
گریه کن… پیش میاد.
(خنده ی ریزی کرد)
-(چشمهایش پر بود اما اشک را قورت داد. لب پایینش لرزید… نه از ترس، از خشم. خیلی آروم، طوری که او نفهمد، پایش را به دیوار سنگی مالید و خودش را چند سانت به سمت چپ کشید… درست به سمت همان طنابِ مدال پرده)
= (کمی به ات خیره شد و متعجب به کاری که میکرد نگاه کرد)
داری چی کار میکنی؟-
-(لبهایش باز شد، صدایش نازک و شکسته بیرون آمد… همان شیرینیِ آشنا، اما با تهِ بغض)
…توروخدا… یه ثانیه…
= (متوجه نشده بود هنوز. لبخندش پهنتر شد)
آخ آخ… التماس؟
(سرش را برگرداند و به داخل اتاق نگاه کرد تا مطمئن شود کسی نیامده؛ رویش را به سمت ات برگرداند)
خوب دیگه-...
(دستش را روی دست ات گذاشتو هول داد)
بای بای کن زود-
-(همان لحظه، ات دست راستش را که دردش کمتر بود، به جای لبهی نرده، به طناب پرده رساند. انگشتهایش به سختی دورش جمع شد. پوست کف دستش کشیده شد و سوزش تندی زد، اما ول نکرد)
اِهممم-
"صدای باز شدن ناگهانی در اتاق، توجه خدمتکار را جلب کرد..."
= (برای لحظهای مکث کرد؛ با باز شدن در نگاهش به اجوما که با استرس داخل اتاق شد...چشمانش گشاد شد و لبخندش محو )
-(در همان لحظه، در صدم ثانیه، ات با تمام توان طناب را کشید… پردهی سنگین با صدای خشدار و بلند روی میلهها کشیده شد و درِ شیشهای نیمهباز، با تقهی محکمی به چارچوب خوردُ در نهایت...)
= (به اجوما خیره شده بود که در همان لحظه، میله ی پهنِ پرده که جدا شد، با فشار بسیار زیادی به سرش خورد و از تراس پرتش کرد پایین...فشار به قدری زیاد بود که حتی به او اجازه ی جیغ زدن هم نداد)
؛ ات!*داد*
-(دیگر به پایین نگاه نکرد؛ اشک ها راهشان را مستقیم روی گونه های رنگ پریده اش پیدا کردند و سریع تر از قبل جاری شدند.)
اجوما-
(صدایش به زود در میامد؛ دو گارد امنیتی که مشخص بود با ترس از خواب پریده بودند، به سمت حیاط دویدند...چراغ های کل عمارت روشن شدند اما در چشمان ات همچی تارو سیاه شد؛ داشت از هوش میرفت)
؛ (به همراه یکی دیگر از خدمتکار ها به سمت ات دوید و دستش را گرفتند)
ات!-...
صب کن-...
-(بالاخره بالا کشیده شد...چشم هایش قرمز شده بودند و نایی برایش باقی نمانده بود)
؛(ات را بغل گرفت و سعی کرد بیدارش کند اما از حال رفته بود)
؟¹ (یکی از گارد ها ،خم شد و به جسدی که حالا زیر پارچه پرده های مشکی وسط حیاط عمارت افتاده بود نگاه کرد.)
خانم خوبه؟
؟² (نفس نفس زنان از در عمارت خارج شد...از اتاق ات می امد)
از حال رفته...رئیس بفهمه چیزیش شده پاره ایم.
؟¹ (از جایش بلند شدُ تلفنش را دراورد)
زنگ میزنم بهش برگرده عمارت ...
(به جسد اشاره کرد)
این گندو جمش کن.
؟² خیلی خوب
لذت ببرین♡♤
- ۴۵۱
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط