╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ

آن فاصله، تو نمی‌توانستی او را ببینی. او پشت دیوار کوتاه پشت‌بام ایستاده بود، در سایه، دور از چشم هر کسی که از پنجره نگاه می‌کرد. اما او تو را می‌دید. می‌دید که چطور با ضعف کنار شیشه ایستاده‌ای. می‌دید که چطور دستت را روی شکمت گذاشته‌ای تا درد را پنهان کنی. می‌دید که چطور با چشم‌هایی خسته، دنبال کسی می‌گردی که نمی‌شناسی. جیمین آرام زیر لب گفت: «نباید برمی‌گشتم.» اما خودش هم می‌دانست دروغ می‌گوید. چون همان لحظه تصمیم گرفته بود که برگردد. نه برای دزدی. نه برای پول. نه برای هیچ مأموریتی. فقط برای اینکه مطمئن شود امشب هم، وقتی تب می‌کنی و خون سرفه می‌کنی و از شدت تنهایی به سقف خیره می‌شوی… تنها نیستی.## ادامه — قسمت دوم: «سایه‌ای پشت شیشه» جیمین از پشت‌بام ساختمان روبه‌رویی، بی‌حرکت تو را نگاه می‌کرد. صبح کاملاً روشن نشده بود. شهر هنوز بین شب و روز گیر کرده بود؛ آسمان خاکستری، خیابان‌های خیس، شیشه‌های برج‌ها مات و مه‌آلود. تو پشت پنجره‌ی بلند پنت‌هاوس ایستاده بودی، یک دستت روی شیشه، دست دیگرت روی شکمت. حتی از آن فاصله هم معلوم بود که ایستادن برایت سخت است. او خودش را مجبور کرد یک قدم عقب‌تر بایستد تا اگر مستقیم به روبه‌رو نگاه کنی، نبینی‌اش. اما تو اصلاً نمی‌توانستی او را ببینی. چشم‌هایت در امتداد شهر می‌گشتند، ولی دنبال آدم خاصی نبودند؛ بیشتر انگار دنبال اثباتی می‌گشتی که شب قبل خواب نبوده. دنبال نشانی از مرد غریبه‌ای که بی‌اجازه وارد خانه‌ات شده بود، اما چیزی ندزدیده بود. مردی که کنار کاناپه‌ات نشسته بود، تب‌ات را پایین آورده بود، خون را از کنار لبت پاک کرده بود و بعد قبل از بیدار شدنت رفته بود. جیمین فک‌اش را محکم روی هم فشار داد. زیر لب گفت: «احمقانه‌ست.» خودش نمی‌دانست منظورش چیست. این‌که برگشته بود تا از دور نگاهت کند؟ این‌که دیشب چیزی ندزدیده بود؟ یا این‌که هنوز هم، با وجود تمام منطق سرد و بی‌رحمش، دلش نمی‌آمد از آن پنجره چشم بردارد؟ چند دقیقه بعد، تو از پنجره فاصله گرفتی. قدم‌هایت لرزان بودند. برای لحظه‌ای تعادل‌ات را از دست دادی و کف دستت را به دیوار گرفتی. جیمین ناخودآگاه جلو آمد. بعد همان‌جا ایستاد. نمی‌توانست از این فاصله کاری کند. نمی‌توانست وارد شود. نباید وارد می‌شد. اما وقتی بالاخره توانستی خودت را به داخل سالن بکشی و از دیدش ناپدید شدی، او هنوز همان‌جا مانده بود؛ با صورتی سرد، چشمانی تیره و قلبی که برخلاف میلش ناآرام شده بود. --- داخل خانه، سکوت دوباره همه‌چیز را بلعیده بود. تو روی لبه‌ی کاناپه نشستی و چند لحظه فقط به روبه‌رو خیره ماندی. پتو هنوز بوی شب قبل را می‌داد؛ بوی تب، دارو، کمی خون خشک‌شده و چیزی که به‌طرز عجیبی شبیه عطر سرد و تلخ یک غریبه بود. سرت درد می‌کرد. بدنت کوفته بود. گلویت از سرفه‌های شب قبل می‌سوخت. روی میز، شیشه‌های دارو مرتب شده بودند. تو مطمئن بودی خودت آن‌ها را مرتب نکرده‌ای. لیوان آب کنار دستت بود. حوله‌ی خیس حالا سرد و نیمه‌خشک شده بود. دستمال‌های خون‌آلود جمع شده بودند و داخل سطل کوچکی کنار میز افتاده بودند. حتی پتویی که نیمه‌شب از تنت پایین افتاده بود، حالا با دقت دور شانه‌هایت کشیده شده بود. پس خواب نبود. واقعی بود. جیمین واقعی بود. آهسته اسمش را زیر لب گفتی: «جیمین…» اسمش در خانه‌ی بزرگ پیچید و فوراً در سکوت گم شد. جوابی نیامد. مثل همیشه. مثل تمام سال‌هایی که صدایت در این خانه بی‌جواب مانده بود. تو لیوان آب را برداشتی. دستت آن‌قدر می‌لرزید که چند قطره آب روی انگشتانت ریخت. جرعه‌ای خوردی، اما معده‌ات بلافاصله منقبض شد. چشمانت را بستی و صبر کردی حالت تهوع آرام‌تر شود.

🪐ادامه دارد...🪐
دیدگاه ها (۰)

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 8️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ روی صفحه‌ی گوشی‌ات...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ صورتش هیچ تغییری ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 6️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ جیمین تا مدت‌ها کن...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 5️⃣Ⓟⓐⓡⓣ تو سرگیجه داشتی و ن...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ قرار ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط