ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۹۳

باید به جیمینم میگفتم که ازش کینه اي به دل ندارم و این گناه ها رو به پاش نمینویسم باید صورت قشنگش رو میدیدم.. تند و بي قرار دویدم سمت اتاقش که یه لحظه نفسم تو سینه حبس شد و پاهام به زمین قفل شد.. پرده اتاق جیمین کشیده شده بود.. قلبم گواه بد میداد و با نگراني خيلي خيلي شديدي ضربان قلبم بالا رفت. نه.. خداياا.. خواهش میکنم.. لطفا.. اینکارو باهام نکن. جیمین.. لرزون قدمي جلو گذاشتم همه انرژیم تحلیل رفته بود و از شدت ترس نفسم در نمیومد.. مدام كابوس دیشبم میومد تو سرم.. خداياا نه.. خواهش میکنم اشکم جاري شد. جيمز... وحشت زده رفتم سمت در اتاقش و دستگیره رو با دستاي يخ زده ام گرفتم که صداي فرد از پشتم اومد که تند گفت:الا.. ترسیده هول و نگران گفتم: چی شده؟ این پرده رو چرا با نفس خيلي سنگيني به زور هق هق کردم و هول گفتم:جیمین.. تند گفت هیسس.. اروم باش...دیروز و تلخ گفت: بعد رفتن تو یه حمله بد بهش دست داد.. قلبم ریخت.. اخ.. اخ خداي من... تقصیر من بود. من نباید میرفتم.. نباید اونجور تنهاش میذاشتم.. لرزون هق هق کردم.

لرزون هق هق کردم واااي.. فرد حالش خوب نیست..ممنوع الملاقاته.. تند و درمونده :گفتم اما من باید ببینمش... و خواستم در رو باز کنم که سریع دستگیره رو کشید و در رو بست و هول و داغون گفت الا همه حقا با توعه.. من ميفهمم چقدر بهت ظلم شده..میفهمم چقدر درد كشيدي و اسيب ديدي..بابتش خيلي خيلي متاسفم..واقعا حق با توعه.. گنگ نگاش کردم. چی میگه؟ در مونده گفت اما ... جیمین کششو نداره... خواهش میکنم دست به صورتش کشید و گفت:دکترش.. لباشو گاز گرفت و به زور گفت دکترش گفته ..نهایتا یکی دو ماه دیگه زنده است.. تمام وجودم فرو ریخت و قلبم از حرکت وایستاد. نه.. نه این امکان نداره جیمین نمیتونه منو تنها بذاره.. نباید بذاره. اشکم لرزون جاري شد. وحشت زده و شوکه گفتم میبریمش پیش یه دکتر بهتر.. و امیدوارانه لبهامو به هم قفل کردم. کلافه گفت پرونده شو پیش ۱۰ تا دکتر بردم قلبم خرد شد.. این درست نیست.. نمیتونه اینکارو با من بکنه... فرد با التماس گفت: خواهش میکنم بیشتر لهش نکن..حداقل بذار این مدت رو تو آرامش باشه. تمام بدنم سست شد و با درد رو زمین نشستم و لرزون و آروم گفتم: من باید ببینمش.. فرد تند کنارم زانو زد و با خواهش گفت الا التماست میکنم. درد کشیدن تو و نفرتت و اینکه این نفرت و خشم رو تو چشمات ببينه.. حالشو بدتر ميكنه...نکن... جیمز نمیخواست اینطور بشه..میگه بخشیدنی نیست اما من میگم ببخش این درد رو اروم کن
دیدگاه ها (۹)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۴بخشیدنی نیست اما من میگم .....

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۵اشکم جاري شد. داغون سرمو چر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۲میترسیدم از فشار زیاد دیروز...

ظهور ازدواج پارت ۵۹۱تمام شب رو چشم رو هم نذاشته بودم.. وبي چ...

ظهور ازدواج پارت ۵۷۲از شدت درد و وحشت دیدن جیمز روي تخت بیما...

ظهور ازدواج پارت ۵۷۲از شدت درد و وحشت دیدن جیمز روي تخت بیما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط