شاهزاده و شوالیه پارت
(شاهزاده و شوالیه) پارت ۱۷
باکوگو : اها ، که اینطور
ایزوکو : هی کاچان
باکوگو : چته
ایزوکو : چرا راحت نیستی مشخص که می خوایی ولی یچیزی جلوت رو گرفته تو اکثرا راحت حرفت رو میزنی و انرژیت زیاد ولی الان لحنت خیلی اروم بی حوسله و ناراحت و دیگه راحت حرفت رو نمیزنی
باکوگو : چیزی نیست
*ایزوکو دستش رو روی دست باکوگو گذاشت*
ایزوکو : بزار راحت ترش کنیم یکم میترسی ؟
باکوگو : یجورایی
ایزوکو : از اینکه رابتمون بد بشه یا اینکه من راجبت چی فکر میکنم یا اینکه دیگران راجبش چی فکر میکنن
باکوگو : همشون اگه رفتارت عوض بشه یا اینکه فکر بدی راجبم کنی و اینکه این کار برای شاهزاده بد نیست ؟
ایزوکو : برام مهم نیست دیگران چی میگن فهمیدی من ازت خوشم میاد و کسی نمیتونه کاری کنه و اینکه خوش حال میشم اگه راحت باشی چون خودم اینو می خوام فهمیدی
باکوگو : یعنی اگه یهو کلا تغییر کنم مشکلی نداری ؟
ایزوکو : اگه این رفتار فقط با من بشه خوش حال هم میشم
باکوگو : پس مشکلی نداری که خب عام
ایزوکو : میدونم چی می خوایی بگی و بگم که من راضیم ولی یه شرتی داره
باکوگو : چی ؟
ایزوکو : قول میدی که همیشه جلوی من راحت باشی و حرفت رو بزنی ؟
باکوگو : باشه
ایزوکو : برای اون کار نیاز که وایسی تا مشکلم تموم بشه و برگردیم قصر ولی برای فعلا......
*ایزوکو رفت بالا سر باکوگو و لبش رو بوسید و این بوسه به بوسه ی عمیقی تبدیل شد وقتی جفتشون دیگه داشتن نفس کم میاوردن از هم جدا شدن*
ایزوکو : هی کاچان تو اینجا بمون بخواب و تو جنگل کاری دارم
باکوگو : باشه
*ایزوکو از اژدها پرید پایین و وارد جنگل شد یکم بعد باکوگو باشد و پشت سرش رفت ایزوکو وارد یه قار شد و باکوگو هم با احتیاط پشت سر ایزوکو رفت ایزوکو نزدیک یه گودال تقریبا تا سر شونه های ایزوکو ایزوکو یک چاقو از تو جیبش در اورد و روی دستش زخمی عمیق ایجاد کرد و خون از دستش جاری شد قطره قطره داخل اب میریخت ناگهان خونش تبدیل به خون سفید و درخشانی شد و کل اب هم همینطور ایزوکو لباس هاش رو در اورد و وارد اون اب شد در مرکز اون گودال ایستاد چشمانش را بست و شروع کرد به زمزمه کرد جو عجیبی اونجا بود حاله ی عجیبی از ایزوکو بیرون میزد ناگهان ایزوکو چشماش رو باز کرد چشماش به طور کامل مشکی شده بود به جای اشک خون از چشماش جاری بود دو شاخ مشکی از پیشونیش زد بیرون هنوز داشت چیزی زمزمه میکرد که یهو دیگه چیزی نگفت به طور کامل وارد اب شد اب به حالت عادی برگشت ایزوکو مثل روز اول از اب در اومد بدنش به طرز عجیبی خشک بود لباس هاش رو داشت میپوشید بخاطر همین باکوگو سریع رفت سمت اژدها*
ادامه پارت بعد 🌙✨️
ببخشید دیر پارت دادم 🫠
باکوگو : اها ، که اینطور
ایزوکو : هی کاچان
باکوگو : چته
ایزوکو : چرا راحت نیستی مشخص که می خوایی ولی یچیزی جلوت رو گرفته تو اکثرا راحت حرفت رو میزنی و انرژیت زیاد ولی الان لحنت خیلی اروم بی حوسله و ناراحت و دیگه راحت حرفت رو نمیزنی
باکوگو : چیزی نیست
*ایزوکو دستش رو روی دست باکوگو گذاشت*
ایزوکو : بزار راحت ترش کنیم یکم میترسی ؟
باکوگو : یجورایی
ایزوکو : از اینکه رابتمون بد بشه یا اینکه من راجبت چی فکر میکنم یا اینکه دیگران راجبش چی فکر میکنن
باکوگو : همشون اگه رفتارت عوض بشه یا اینکه فکر بدی راجبم کنی و اینکه این کار برای شاهزاده بد نیست ؟
ایزوکو : برام مهم نیست دیگران چی میگن فهمیدی من ازت خوشم میاد و کسی نمیتونه کاری کنه و اینکه خوش حال میشم اگه راحت باشی چون خودم اینو می خوام فهمیدی
باکوگو : یعنی اگه یهو کلا تغییر کنم مشکلی نداری ؟
ایزوکو : اگه این رفتار فقط با من بشه خوش حال هم میشم
باکوگو : پس مشکلی نداری که خب عام
ایزوکو : میدونم چی می خوایی بگی و بگم که من راضیم ولی یه شرتی داره
باکوگو : چی ؟
ایزوکو : قول میدی که همیشه جلوی من راحت باشی و حرفت رو بزنی ؟
باکوگو : باشه
ایزوکو : برای اون کار نیاز که وایسی تا مشکلم تموم بشه و برگردیم قصر ولی برای فعلا......
*ایزوکو رفت بالا سر باکوگو و لبش رو بوسید و این بوسه به بوسه ی عمیقی تبدیل شد وقتی جفتشون دیگه داشتن نفس کم میاوردن از هم جدا شدن*
ایزوکو : هی کاچان تو اینجا بمون بخواب و تو جنگل کاری دارم
باکوگو : باشه
*ایزوکو از اژدها پرید پایین و وارد جنگل شد یکم بعد باکوگو باشد و پشت سرش رفت ایزوکو وارد یه قار شد و باکوگو هم با احتیاط پشت سر ایزوکو رفت ایزوکو نزدیک یه گودال تقریبا تا سر شونه های ایزوکو ایزوکو یک چاقو از تو جیبش در اورد و روی دستش زخمی عمیق ایجاد کرد و خون از دستش جاری شد قطره قطره داخل اب میریخت ناگهان خونش تبدیل به خون سفید و درخشانی شد و کل اب هم همینطور ایزوکو لباس هاش رو در اورد و وارد اون اب شد در مرکز اون گودال ایستاد چشمانش را بست و شروع کرد به زمزمه کرد جو عجیبی اونجا بود حاله ی عجیبی از ایزوکو بیرون میزد ناگهان ایزوکو چشماش رو باز کرد چشماش به طور کامل مشکی شده بود به جای اشک خون از چشماش جاری بود دو شاخ مشکی از پیشونیش زد بیرون هنوز داشت چیزی زمزمه میکرد که یهو دیگه چیزی نگفت به طور کامل وارد اب شد اب به حالت عادی برگشت ایزوکو مثل روز اول از اب در اومد بدنش به طرز عجیبی خشک بود لباس هاش رو داشت میپوشید بخاطر همین باکوگو سریع رفت سمت اژدها*
ادامه پارت بعد 🌙✨️
ببخشید دیر پارت دادم 🫠
- ۱.۱k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط