پارت ۵۲ — سالهایی که نگذشتند
پارت ۵۲ — سالهایی که نگذشتند
چندین سال از آن روز گذشته بود.
هانول هنوز همان هانول بود.
قصر، همان قصر قدیمی. بازارها شلوغ، سربازها در رفتوآمد و مردم گرفتار زندگی روزمرهی خودشان.
و مین یونگی...
حالا سالها بود که با چو سوهی ازدواج کرده بود.
ازدواجی که روزی برای نجات یک نفر شروع شده بود، حالا تبدیل به بخشی از زندگی هر دو شده بود.
سوهی هیچوقت از یونگی چیزی نخواست که نمیتوانست به او بدهد.
او میدانست در قلب همسرش جایی وجود دارد که هیچوقت متعلق به او نبوده.
و شاید همین باعث شده بود هیچوقت دربارهاش سؤال نکند.
یونگی هم با سوهی با احترام رفتار میکرد.
در زندگیشان دعواهای بزرگی نبود.
خیلی وقتها حتی شامهای آرامی داشتند، دربارهی مسائل خاندان و دربار حرف میزدند، گاهی با هم به مراسم رسمی میرفتند.
از بیرون، زندگی یونگی کاملاً عادی به نظر میرسید.
اما فقط از بیرون.
چون هر سال، وقتی اولین برف زمستان میبارید، یونگی چند روزی را تقریباً حرف نمیزد.
یک شب، سالها بعد از مرگ یورا، یونگی کنار پنجره ایستاده بود.
برف آرام روی حیاط مینشست.
سوهی از پشت سرش آمد.
«باز هم برف.»
یونگی فقط گفت:
«آره.»
سوهی چند لحظه به او نگاه کرد.
«هر سال همین موقع اینطوری میشی.»
یونگی جواب نداد.
سوهی ادامه نداد.
چون میدانست.
میدانست این سکوت برای چه کسی است.
---
آن شب، یونگی صندوق چوبی قدیمیاش را باز کرد.
همان تکه پارچه هنوز آنجا بود.
سالها گذشته بود.
پارچه دیگر مثل قبل نبود؛ لبههایش فرسوده شده بود و رنگش کمرنگتر شده بود.
اما یونگی هنوز نگهش داشته بود.
کنارش چند نامه بود.
نامههایی که هیچوقت برای یورا فرستاده نشده بودند.
نه به خاطر اینکه نمیخواست.
چون دیگر جایی برای فرستادنشان وجود نداشت.
یکی از نامهها را برداشت.
بازش کرد.
چند خط بیشتر نبود.
«امروز از کنار رودخانه رد شدم...»
همینجا متوقف شده بود.
یونگی هیچوقت نتوانسته بود ادامهاش دهد.
کاغذ را دوباره تا کرد.
سالها گذشته بود، اما بعضی خاطرهها انگار اصلاً گذشت زمان را قبول نمیکردند.
هنوز یادش بود یورا چطور با او بحث میکرد.
چطور از اینکه دیگران برایش تصمیم بگیرند متنفر بود.
هنوز یادش بود اولین بار که اسمش را صدا زد.
و بیشتر از همه...
هنوز یادش بود وقتی برای دیدنش رفت، دیر رسیده بود.
گاهی شبها با خودش فکر میکرد اگر فقط یک روز زودتر میرسید، چه اتفاقی میافتاد.
اگر آن حکم صادر نمیشد.
اگر آن ازدواج اجباری نبود.
اگر یورا بیمار نمیشد.
اگر فقط یکی از آن «اگرها» جور دیگری پیش میرفت...
شاید حالا زندگی دیگری داشت.
اما زندگی با «اگر» ساخته نمیشد.
یونگی صندوق را بست.
چراغ اتاق را خاموش کرد و در تاریکی نشست.
سوهی از پشت در صدایش زد.
«یونگی؟»
بعد از چند ثانیه جواب داد:
«میام.»
اما قبل از اینکه بلند شود، یک بار دیگر دستش را روی صندوق گذاشت.
آرام.
مثل کسی که هنوز بعد از این همه سال، چیزی را به خاک نسپرده بود.
---
در دنیای دیگری...
یورا هنوز روی تخت بیمارستان نشسته بود.
چشمهایش خیس بود.
تمام حقیقت را به یاد آورده بود.
تمام آن زندگی.
سوآ.
هانول.
روزهایی که با یونگی گذرانده بود.
زندان.
تبعید.
و آخرین دیدارشان.
او حالا میدانست که یونگی سالها پیش، در دنیایی که دیگر به آن دسترسی نداشت، زندگیاش را ادامه داده است.
میدانست ازدواج کرده.
میدانست احتمالاً سالها گذشته.
اما هیچکدام از این دانستنها دلتنگیاش را کمتر نمیکرد.
یورا دستش را روی قلبش گذاشت.
چطور ممکن بود برای کسی دلتنگ باشی که دیگر حتی نمیدانستی در کدام گوشهی دنیا زندگی میکند؟
چطور باید با خاطرات کسی زندگی میکردی که شاید برای تمام دنیا مرده بود...
اما برای تو هنوز آنقدر زنده بود که هر بار چشمانت را میبستی، صدایش را میشنیدی؟
یورا آرام اشکهایش را پاک کرد.
اما این بار، هیچ جوابی برای خودش نداشت.
فقط یک اسم در ذهنش میچرخید.
یونگی.
چندین سال از آن روز گذشته بود.
هانول هنوز همان هانول بود.
قصر، همان قصر قدیمی. بازارها شلوغ، سربازها در رفتوآمد و مردم گرفتار زندگی روزمرهی خودشان.
و مین یونگی...
حالا سالها بود که با چو سوهی ازدواج کرده بود.
ازدواجی که روزی برای نجات یک نفر شروع شده بود، حالا تبدیل به بخشی از زندگی هر دو شده بود.
سوهی هیچوقت از یونگی چیزی نخواست که نمیتوانست به او بدهد.
او میدانست در قلب همسرش جایی وجود دارد که هیچوقت متعلق به او نبوده.
و شاید همین باعث شده بود هیچوقت دربارهاش سؤال نکند.
یونگی هم با سوهی با احترام رفتار میکرد.
در زندگیشان دعواهای بزرگی نبود.
خیلی وقتها حتی شامهای آرامی داشتند، دربارهی مسائل خاندان و دربار حرف میزدند، گاهی با هم به مراسم رسمی میرفتند.
از بیرون، زندگی یونگی کاملاً عادی به نظر میرسید.
اما فقط از بیرون.
چون هر سال، وقتی اولین برف زمستان میبارید، یونگی چند روزی را تقریباً حرف نمیزد.
یک شب، سالها بعد از مرگ یورا، یونگی کنار پنجره ایستاده بود.
برف آرام روی حیاط مینشست.
سوهی از پشت سرش آمد.
«باز هم برف.»
یونگی فقط گفت:
«آره.»
سوهی چند لحظه به او نگاه کرد.
«هر سال همین موقع اینطوری میشی.»
یونگی جواب نداد.
سوهی ادامه نداد.
چون میدانست.
میدانست این سکوت برای چه کسی است.
---
آن شب، یونگی صندوق چوبی قدیمیاش را باز کرد.
همان تکه پارچه هنوز آنجا بود.
سالها گذشته بود.
پارچه دیگر مثل قبل نبود؛ لبههایش فرسوده شده بود و رنگش کمرنگتر شده بود.
اما یونگی هنوز نگهش داشته بود.
کنارش چند نامه بود.
نامههایی که هیچوقت برای یورا فرستاده نشده بودند.
نه به خاطر اینکه نمیخواست.
چون دیگر جایی برای فرستادنشان وجود نداشت.
یکی از نامهها را برداشت.
بازش کرد.
چند خط بیشتر نبود.
«امروز از کنار رودخانه رد شدم...»
همینجا متوقف شده بود.
یونگی هیچوقت نتوانسته بود ادامهاش دهد.
کاغذ را دوباره تا کرد.
سالها گذشته بود، اما بعضی خاطرهها انگار اصلاً گذشت زمان را قبول نمیکردند.
هنوز یادش بود یورا چطور با او بحث میکرد.
چطور از اینکه دیگران برایش تصمیم بگیرند متنفر بود.
هنوز یادش بود اولین بار که اسمش را صدا زد.
و بیشتر از همه...
هنوز یادش بود وقتی برای دیدنش رفت، دیر رسیده بود.
گاهی شبها با خودش فکر میکرد اگر فقط یک روز زودتر میرسید، چه اتفاقی میافتاد.
اگر آن حکم صادر نمیشد.
اگر آن ازدواج اجباری نبود.
اگر یورا بیمار نمیشد.
اگر فقط یکی از آن «اگرها» جور دیگری پیش میرفت...
شاید حالا زندگی دیگری داشت.
اما زندگی با «اگر» ساخته نمیشد.
یونگی صندوق را بست.
چراغ اتاق را خاموش کرد و در تاریکی نشست.
سوهی از پشت در صدایش زد.
«یونگی؟»
بعد از چند ثانیه جواب داد:
«میام.»
اما قبل از اینکه بلند شود، یک بار دیگر دستش را روی صندوق گذاشت.
آرام.
مثل کسی که هنوز بعد از این همه سال، چیزی را به خاک نسپرده بود.
---
در دنیای دیگری...
یورا هنوز روی تخت بیمارستان نشسته بود.
چشمهایش خیس بود.
تمام حقیقت را به یاد آورده بود.
تمام آن زندگی.
سوآ.
هانول.
روزهایی که با یونگی گذرانده بود.
زندان.
تبعید.
و آخرین دیدارشان.
او حالا میدانست که یونگی سالها پیش، در دنیایی که دیگر به آن دسترسی نداشت، زندگیاش را ادامه داده است.
میدانست ازدواج کرده.
میدانست احتمالاً سالها گذشته.
اما هیچکدام از این دانستنها دلتنگیاش را کمتر نمیکرد.
یورا دستش را روی قلبش گذاشت.
چطور ممکن بود برای کسی دلتنگ باشی که دیگر حتی نمیدانستی در کدام گوشهی دنیا زندگی میکند؟
چطور باید با خاطرات کسی زندگی میکردی که شاید برای تمام دنیا مرده بود...
اما برای تو هنوز آنقدر زنده بود که هر بار چشمانت را میبستی، صدایش را میشنیدی؟
یورا آرام اشکهایش را پاک کرد.
اما این بار، هیچ جوابی برای خودش نداشت.
فقط یک اسم در ذهنش میچرخید.
یونگی.
- ۲۲۱
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط