من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری
نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را


وحشی
دیدگاه ها (۸)

ماه ما از در در آمد نیمشبآفتاب ما برآمد نیمشببخت ما بیدار شد...

🌺 💫 در صبحگاهان ☀ که شبنم بر روی گل🌺 آیتی از پاک بودن را💫 🌤...

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا راتا کی کنیم بی تو صبری که نیست...

ای باد بی‌آرام ما با گل بگو پیغام ماکای گل گریز اندر شکر چون...

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط