◦•●◉✿ پارت دهم✿◉●•◦

◦•●◉✿ پارت دهم✿◉●•◦
آنیا برگشت و دید آقای تامیلر پشت سرشه.
.....
آنیا : ت_تو که الان اینجا بودی 😰
آقای تامیلر : ای بچه کوچولو 😏
......
به چه جرعتیییییی اومدیییی اینجا اااا 🤬🤯
آنیا : ااااا ببخشید قول میدم به هیچ کس چیزی نگم 😭😭😭
آقای تامیلر : 😳 چی میگی بچه جون 😤
فکر کردی میتونی با این کارات منو گول بزنی 😏
.....
بکی : به خدا ما تقصیری نداریم بزار بریمممم 😢
آقای تامیلر : سریعا این دوتا رو ببرید بیرون تا بهمون سک نکردن، درضمن باید هر روز زیر نظرشون داشته باشید تا به کسی چیزی نگن، دوربینا اونارو دیدن که دنبال من اومدن اگه اینا رو اینجا نگه دارین به من شک میکنن، درسته که جامونو نمیدونن اما بالاخره منو تو مدرسه میبینن 🫥
جک و سم : بله حتما میبریمشون و زیر نظرشون داریم 🙂‍↕️
.........
آنیا : بکی ( با صدای آروم)
بکی : بله ( با صدای آروم)
آنیا : الان دیگه نمیتونیم به هیچ کس چیزی رو بگیم 😵‍💫 ( با صدای آروم)
بکی : من یه نقشه دارم 😎 ( با صدای آروم)
آنیا : چه نقشه ای؟؟ ( با صدای آروم)
بکی : فقط لازمه هرچی که میخوایم بگیم رو تو یه برگه بنویسیم و بندازیم تو اتاق آقای هندرسون.( با صدای آروم)
آنیا : به نظرت باور میکنه؟ ( با صدای آروم)
بکی : زیرش مینویسیم اگه باور نکردی بیا تا نشونت بدیم 😌 ( با صدای آروم)
آنیا : باشه، امروز که نتونستیم به جشن برسیم و الانم تموم شده 😮‍💨 اما بخاطر این کار یه ستاره استلا میگیریم 💪
بکی : آره حیف شد اما ارزششو داشت 🤭
حالا هم برو خونه و به هیچ کس چیزی نگو من نوشته رو مینویسم 🥲
آنیا : باشه.
......
جک و سم اونارو بیرون بردن و همه ی بچه ها داشتن از مدرسه خارج میشدن، آنیا و بکی هم رفتن....
دیدگاه ها (۴)

༺ღ༒ 🤣🤣🤣 ༒ღ༻

◦•●◉✿ پارت نهم ✿◉●•◦آنیا و بکی شروع به حرکت کردن بعد از یجای...

◦•●◉✿ پارت هشتم✿◉●•◦بکی دست آقای تامیلر رو کشید و دست آنیا ر...

◦•●◉✿ پارت هفتم✿◉●•◦آنیا و بکی داشتن به سمت سالن جشن میرفتن،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط