دو نیمه ماه♡
دو نیمه ماه♡
part⁸ مهمون ویژه
از زبان آبیوم:
چند روز گذشته بود. سکوتی عجیب بر عمارت افتاده بود، از اون سکوتهایی که سنگینیشون نفس آدمو بند میاره. در حالی که مشغول تمیز کردن راهروهای بلند و تاریک بودم، صدای خشخش پارچه از روی سنگهای سرد پیچید. هیچکس توی سالن نبود؛ فقط خودم و رد نور نازک خورشید که از پنجرههای قدیمی به زمین افتاده بود.
در همین چند روز، رابطهم با نایلا خیلی بهتر شده بود. اون دیگه ازم نمیترسید — برعکس، باهام دوست شده بود. با هم کار میکردیم، شوخیهای کوچیک رد و بدل میکردیم، و حتی گاهی موقع شام با هم حرف میزدیم. عجیب بود که حتی توی این خونهی پر رمز و راز، یه گوشهی کوچک از آرامش هنوز وجود داشت.
بانوهانا رو دیگه ندیده بودم؛ از اون آخرین روز به بعد، دیگه هیچ خبری ازش نبود. به نظر میرسید که دیگه پا به اینجا نگذاشته. و صادقانه؟... بهتر بود همینطور باشه.
حضورش مثل زهر بود، بانوهانا رو دیگه نمیدیدم و خب... نبودنش مایهی آسودگی بود. چون نمیدونم چرا ایزانا ساما هنوز اونقدر شیفتهی اون زنِ عجیبِ تاریکه.
یه عشق بیمارگونه، اشتباه، چیزی که از اساس پوسیده است... ولی باز ادامهاش میده.
میدونم ایزانا از وجود بچهها رنج میکشه — از اون دو تا دوقلو ــ ولی به هر حال مجبوره نقش عموی مهربون رو بازی کنه. پوستهای که هر لحظه ترک برمیداره، اما باز حفظش میکنه. شبیه لبخند مصنوعی یه آدمی که نمیخواد نشون بده از درون داره میپاشه.
نمیفهمم نقشش چیه، ولی یه چیزی پشتش هست... یه چیز مهم. یه چیزی که من هنوز کامل نمیدونم.
همینطور در فکر بودم که یادم افتاد باید نایلا رو صدا کنم.
"نایلا! بیا کمکم، کارا رو باید تموم کنیم!"
چند ثانیه بعد، صدای قدمهای سبک نایلا از راهرو اومد.
"بله خانم آبیوم؟"
– "ای بابا، دوباره که اینجوری کردی...!" لبخند زدم، چون باز با اون حالت معذبش اومده بود.
"ببخشید، چی شده آبیوم؟"
پارچه رو کنار گذاشتم و گفتم:
"ایزانا‑ساما گفتن که امروز قراره یه مهمون ویژه بیاد اینجا. پس همه چیزو مرتب کنیم."
نایلا کمی جا خورد. "مهمون؟ یعنی... بانوهانا دوباره قراره بیاد؟"
"نه، نه؛ به نظر میاد این بار چند تا از همکارای ایشون میان."
نایلا سکوت کرد. چشمهاش برق زد، اما نمیدونستم از ترس بود یا کنجکاوی.
"پس..." مکث کرد. "به نظر میاد اوضاع دوباره خطرناک میشه، نه؟"
من نفس کوتاهی کشیدم. "مشکلی نیست، نایلا. قبلاً هم وقتی بانوهانا اینجا میومد، خودم همه کارا رو تنها انجام میدادم. حالا که تو اینجایی، مطمئناً همه چی بهتر پیش میره."
لبخند زد. همون لبخند کوچیکی که ازش برق صداقت میاومد.
از زبان نایلا:
بعد از اینکه از اتاق آبیوم بیرون رفتم، دوباره دستهام به کار مشغول شدن — اما ذهنم جای دیگه بود. افکارم مثل رشتههای درهم پیچیده شده بودن.
"مهمون ویژه..." یعنی کی میتونه باشه؟
یعنی اونها برمیگردن؟
یعنی... ممکنه مایکی هم همراهشون بیاد؟
اونجوری که آبیوم یه بار بیاحتیاط حرف زده بود، به نظر میرسید که مایکی پدر اون دو تا بچههاست.
و اگر اینطور باشه، پس یعنی همسر بانوهانا ــ و برادر ایزانا‑ساما هم هست، درسته؟
همهی بدنم یخ کرد.
چه زود همهچیز سنگین میشه...
هانا‑چان، مایکی، ایزانا... یه مثلث پیچیده با کلی راز، و من ناخواسته وسطش گیر افتادم.
"وای، چرا اینقدر فضول شدم؟!"
زیر لب زمزمه کردم، خودم رو ملامت کردم و سعی کردم ذهنم رو از اون فکرها بیرون ببرم. ولی نمیشد.
حقیقتش… خیلی دوست دارم بقیهی قضیه رو بدونم. شاید از همون کنجکاوی که گفتن خطرناکه.
آبیوم گفته بود که بعداً همه چیزو برام توضیح میده — در مورد ایزانا‑ساما ، گذشتهش، و حتی رابطهش با بانوهانا.
به نظر میاد آبیوم خیلی چیزا میدونه، بیشتر از اون چیزی که نشون میده.
ولی هنوز ازش نپرسیدم... که چند وقته برای ایزانا کار میکنه؟
و مهمتر از اون، چرا؟
part⁸ مهمون ویژه
از زبان آبیوم:
چند روز گذشته بود. سکوتی عجیب بر عمارت افتاده بود، از اون سکوتهایی که سنگینیشون نفس آدمو بند میاره. در حالی که مشغول تمیز کردن راهروهای بلند و تاریک بودم، صدای خشخش پارچه از روی سنگهای سرد پیچید. هیچکس توی سالن نبود؛ فقط خودم و رد نور نازک خورشید که از پنجرههای قدیمی به زمین افتاده بود.
در همین چند روز، رابطهم با نایلا خیلی بهتر شده بود. اون دیگه ازم نمیترسید — برعکس، باهام دوست شده بود. با هم کار میکردیم، شوخیهای کوچیک رد و بدل میکردیم، و حتی گاهی موقع شام با هم حرف میزدیم. عجیب بود که حتی توی این خونهی پر رمز و راز، یه گوشهی کوچک از آرامش هنوز وجود داشت.
بانوهانا رو دیگه ندیده بودم؛ از اون آخرین روز به بعد، دیگه هیچ خبری ازش نبود. به نظر میرسید که دیگه پا به اینجا نگذاشته. و صادقانه؟... بهتر بود همینطور باشه.
حضورش مثل زهر بود، بانوهانا رو دیگه نمیدیدم و خب... نبودنش مایهی آسودگی بود. چون نمیدونم چرا ایزانا ساما هنوز اونقدر شیفتهی اون زنِ عجیبِ تاریکه.
یه عشق بیمارگونه، اشتباه، چیزی که از اساس پوسیده است... ولی باز ادامهاش میده.
میدونم ایزانا از وجود بچهها رنج میکشه — از اون دو تا دوقلو ــ ولی به هر حال مجبوره نقش عموی مهربون رو بازی کنه. پوستهای که هر لحظه ترک برمیداره، اما باز حفظش میکنه. شبیه لبخند مصنوعی یه آدمی که نمیخواد نشون بده از درون داره میپاشه.
نمیفهمم نقشش چیه، ولی یه چیزی پشتش هست... یه چیز مهم. یه چیزی که من هنوز کامل نمیدونم.
همینطور در فکر بودم که یادم افتاد باید نایلا رو صدا کنم.
"نایلا! بیا کمکم، کارا رو باید تموم کنیم!"
چند ثانیه بعد، صدای قدمهای سبک نایلا از راهرو اومد.
"بله خانم آبیوم؟"
– "ای بابا، دوباره که اینجوری کردی...!" لبخند زدم، چون باز با اون حالت معذبش اومده بود.
"ببخشید، چی شده آبیوم؟"
پارچه رو کنار گذاشتم و گفتم:
"ایزانا‑ساما گفتن که امروز قراره یه مهمون ویژه بیاد اینجا. پس همه چیزو مرتب کنیم."
نایلا کمی جا خورد. "مهمون؟ یعنی... بانوهانا دوباره قراره بیاد؟"
"نه، نه؛ به نظر میاد این بار چند تا از همکارای ایشون میان."
نایلا سکوت کرد. چشمهاش برق زد، اما نمیدونستم از ترس بود یا کنجکاوی.
"پس..." مکث کرد. "به نظر میاد اوضاع دوباره خطرناک میشه، نه؟"
من نفس کوتاهی کشیدم. "مشکلی نیست، نایلا. قبلاً هم وقتی بانوهانا اینجا میومد، خودم همه کارا رو تنها انجام میدادم. حالا که تو اینجایی، مطمئناً همه چی بهتر پیش میره."
لبخند زد. همون لبخند کوچیکی که ازش برق صداقت میاومد.
از زبان نایلا:
بعد از اینکه از اتاق آبیوم بیرون رفتم، دوباره دستهام به کار مشغول شدن — اما ذهنم جای دیگه بود. افکارم مثل رشتههای درهم پیچیده شده بودن.
"مهمون ویژه..." یعنی کی میتونه باشه؟
یعنی اونها برمیگردن؟
یعنی... ممکنه مایکی هم همراهشون بیاد؟
اونجوری که آبیوم یه بار بیاحتیاط حرف زده بود، به نظر میرسید که مایکی پدر اون دو تا بچههاست.
و اگر اینطور باشه، پس یعنی همسر بانوهانا ــ و برادر ایزانا‑ساما هم هست، درسته؟
همهی بدنم یخ کرد.
چه زود همهچیز سنگین میشه...
هانا‑چان، مایکی، ایزانا... یه مثلث پیچیده با کلی راز، و من ناخواسته وسطش گیر افتادم.
"وای، چرا اینقدر فضول شدم؟!"
زیر لب زمزمه کردم، خودم رو ملامت کردم و سعی کردم ذهنم رو از اون فکرها بیرون ببرم. ولی نمیشد.
حقیقتش… خیلی دوست دارم بقیهی قضیه رو بدونم. شاید از همون کنجکاوی که گفتن خطرناکه.
آبیوم گفته بود که بعداً همه چیزو برام توضیح میده — در مورد ایزانا‑ساما ، گذشتهش، و حتی رابطهش با بانوهانا.
به نظر میاد آبیوم خیلی چیزا میدونه، بیشتر از اون چیزی که نشون میده.
ولی هنوز ازش نپرسیدم... که چند وقته برای ایزانا کار میکنه؟
و مهمتر از اون، چرا؟
- ۷۰
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط