🎭 آخرین نقش

🎭 آخرین نقش

پارت هفتم

روز بعد، لیانا زودتر از همه به استودیو رسید.

متنش را روی صندلی گذاشت و زیر لب تمرین کرد:

— «من ازت نمی‌ترسم...»

صدایی از پشت سرش آمد:

— مطمئنی؟

لیانا برگشت.

— تهیونگ! تو چرا همیشه یواشکی میای؟

— یواشکی نیومدم. تو زیادی حواست به متن بود.

— شنود می‌کنی؟

— فقط وقتی صدات قشنگه.

لیانا چشم‌هایش را ریز کرد.

— داری مسخره‌م می‌کنی؟

— نه.

— پس چرا لبخند می‌زنی؟

— چون وقتی عصبانی می‌شی بامزه‌ای.

— خیلی پررویی.

— اینو قبلاً هم گفتی.

— چون هنوزم همونی.

تهیونگ صندلی کنارش نشست.

— امروز صحنه‌ی سختی داریم.

— می‌دونم.

— استرس داری؟

— نه.

— دروغ گفتی.

— از کجا فهمیدی؟

— چون وقتی استرس داری، با انگشتات بازی می‌کنی.

لیانا سریع دستش را روی پایش گذاشت.

— زیادی منو زیر نظر می‌گیری.

— شاید.

— چرا؟

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

— چون دوست دارم بدونم حالت خوبه یا نه.

لیانا نگاهش کرد.

— تو از کی این‌قدر اهمیت می‌دی؟

— از وقتی فهمیدم هنوز برام مهمی.

لیانا ساکت شد.

— تهیونگ...

— چی؟

— اون چیزی که دیروز گفتی... واقعاً جدی بود؟

— کدومش؟

— اینکه هنوز برات مهمم.

تهیونگ مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.

— خیلی جدی.

لیانا نفسش را آهسته بیرون داد.

— ولی ما قرار نیست دوباره...

— عاشق هم بشیم؟

لیانا چیزی نگفت.

تهیونگ ادامه داد:

— منم اولش همینو می‌خواستم.

— اولش؟

— آره.

— و الان؟

تهیونگ لبخند محوی زد.

— الان دیگه مطمئن نیستم بتونم جلوشو بگیرم.

قبل از اینکه لیانا جواب بدهد، صدای کارگردان از آن طرف سالن آمد:

— بچه‌ها! آماده‌اید؟

لیانا سریع بلند شد.

— بریم.

تهیونگ هم بلند شد.

— از جوابم فرار کردی.

لیانا لبخند کوچکی زد.

— فعلاً.

تهیونگ خندید.

— پس هنوز امیدی هست.

— زیاد مطمئن نباش.

— باشه.

— تهیونگ؟

— جانم؟

لیانا برای لحظه‌ای مکث کرد.

— امروز... کنارم بمون.

تهیونگ لبخند زد.

— هرچقدر بخوای.

آن دو به سمت صحنه رفتند.

اما این بار، وقتی دست لیانا در دست تهیونگ قرار گرفت...

هیچ‌کدامشان مطمئن نبودند که این لمس، بخشی از فیلمنامه است یا چیزی که قلبشان واقعاً می‌خواهد.

ادامه دارد... 🎭🖤
دیدگاه ها (۷)

🎭 آخرین نقشپارت هشتمفیلم‌برداری آن روز تا شب طول کشید.وقتی ه...

🎭 آخرین نقشپارت نهمصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه به استو...

🎭 آخرین نقشپارت ششملیانا هنوز به دست تهیونگ نگاه می‌کرد.— دس...

🎭 آخرین نقشپارت پنجمروزهای فیلم‌برداری یکی‌یکی می‌گذشتند.لیا...

🎭 آخرین نقشپارت چهارم— دوربین آماده‌ست!لیانا نفس عمیقی کشید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط