حکایت رفاقت من با تو ،

حکایت رفاقت من با تو ،
حکایت قهوه ایست کـــــــــه امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم ،
که با هر جرعه اش بسیار اندیشیدم !
"این طعم را دوست دارم یا نه "?!
و آنقدر گیر کردم
بین دوست داشتن ونداشتن
که انتظار تموم شدنش را نداشتم !!!
وتمام که شد فهمیدم
باز هم قهوه میخواهم ....
حتی تلخ تلخ ..... !!!‏
دیدگاه ها (۴)

خب کارلوی عزیزم امروز میشه سه ماه که دوستیم میدونی این سه ما...

My professor Chapter:2Part:92انگشتمو روی اسمش گذاشتم و تماس ...

I'm not jealous part 53خلاصه پدربزرگت به حدی به دایی بزرگت ا...

نشان سوخته.

دلبرِ چشم‌قشنگِ من…بورکِ نازِ من 🧿بعضی آدما یه جوری وارد زند...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁴با دیدنِ سایه‌ای که گوشه‌ی اتاق،کنارِ...

عاشقانه های شبنم

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بودپارت ۱🔑ویو مینا:نشسته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط