پارت دوازدهم
پارت دوازدهم
ویو فردا( آسا)
با سردرد از خواب بیدار شدم به خاطر فکر ها و اشک های که دیشب ریختم چشم هام ورم کرده بود و سرم درد میکرد از جام بلند شدم و بالاخره یک دامن راحت و یک لباس آستین بلند راحت برای توی خانه پوشیدم به رنگ کرمی و سمت دستشویی رفتم و صورتم را شستم و از اتاقم خارج شدم و به سمت میز رفتم که خدمتکار ها صبحانه را چیده بودند و روی صندلی خودم نشستم فضا سنگین بود و تنش غلیظ بود پدر و مادرم در سکوت وای و قهوه مینوشیدند و خدمتکار ها در سکوت راه میرفتم و فنجاب ها یا ظرف های غذا حاوی تخم مرغ آبپز، خامه توت فرنگی،وای،آبمیوه را پر میکردند اما سئومی عجیب رفتار میکرد ...مدام به برگه زیر دستش نگاه میکرد و ریز ریز میخندید...اه ولش کن..آخرین چیزی که لازم دارم این است که بدانم این دختره دیوونه به چه چرت و پرتی میخنده
ویو چان
با سردرد شدید از خواب بیدار شدم چشم سمت راستم به خاطر دارو آرامبخش دیشب کمی تار میدید که به مرور زمان درست میشد سرم هم تیر میکشید و نبض میزد آروم بلند شدم و روی تخت نشستم که حالت تهوع اومد سراغم اما اهمیتی ندادم از روی تخت بلند شدم و به سمت در تلو تلو خوردم و سعی کردم در را باز کنم اما در از بیرون قفل بود...لعنتی...باید به آسا زنگ بزنم..باید براش همه چیز رو توضیح بدهم....یعنی حالش خوبه؟باید چیکار کنم؟گوشیم کجاست...لعنتی گوشیم کدوم قبرستونیه؟...با شنیدن صدای کلیک از سمت در صورتم را فورا به سمت در برگرداندم پدرم بود کت و شلوار سبز تیره و کروات مشکی پوشیده بود انگار اصلا اتفاقی نیفتاده و یک سینی صبحانه دستش بود ...توی سینی تخم مرغ آبپز،پنکیک و عسل به همراه بلوبری و توت فرنگی و یک فنجان قهوه تلخ و مشکی بود ...بدون شکر همونطور که همیشه میخورم
پدر چان: بشین...میخوام باهات حرف بزنم.
چان: ولی من اصلا دلم نمیخواهد با هیچکس توی این خونه لعنتی حرف بزنم...برو بیرون پدر...تنهام بزار
پدر چان : ( با جدیت) گفتم بشین.
روی تخت نشستم و بالاخره تسلیم پدرم شدم پدرم هم سینی صبحانه را روی میز کارم گذاشت و کنارم روی تخت بزرگ نشست و یک روان نویس از جیبش برداشت و شروع به بازی کردن با روان نویس کرد
پدر چان: من دیگه پسر شده ام...توی مراسم عروسی ات با سئومی...میخواهم مدیریت شرکت را به تو واگذار کنم...این را به عنوان....یه هدیه عروسی از طرف پدرت ببین
چان: چی باعث شده فکر کنی من آسا را با یک شرکت لعنتی عوض میکنم؟
پدر چان: چی باعث شده فکر کنی حق انتخاب داری.؟دهنت رو ببند و آماده شو...یک ساعت دیگه ماشین دم دره...با سئومی و پدر و مادرم سئومی برای خرید های لازم عروسی داریم به مرکز سئول میریم
چان: صبر کن...آسا...آسا هم میاد؟
پدر چان: (خنده) معلومه که نمیاد پسره احمق.... آماده شو...دفعه بعد با زبون خوش تکرار نمیکنم
دوستون دارم کیم لارا ✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانگبین-#هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
ویو فردا( آسا)
با سردرد از خواب بیدار شدم به خاطر فکر ها و اشک های که دیشب ریختم چشم هام ورم کرده بود و سرم درد میکرد از جام بلند شدم و بالاخره یک دامن راحت و یک لباس آستین بلند راحت برای توی خانه پوشیدم به رنگ کرمی و سمت دستشویی رفتم و صورتم را شستم و از اتاقم خارج شدم و به سمت میز رفتم که خدمتکار ها صبحانه را چیده بودند و روی صندلی خودم نشستم فضا سنگین بود و تنش غلیظ بود پدر و مادرم در سکوت وای و قهوه مینوشیدند و خدمتکار ها در سکوت راه میرفتم و فنجاب ها یا ظرف های غذا حاوی تخم مرغ آبپز، خامه توت فرنگی،وای،آبمیوه را پر میکردند اما سئومی عجیب رفتار میکرد ...مدام به برگه زیر دستش نگاه میکرد و ریز ریز میخندید...اه ولش کن..آخرین چیزی که لازم دارم این است که بدانم این دختره دیوونه به چه چرت و پرتی میخنده
ویو چان
با سردرد شدید از خواب بیدار شدم چشم سمت راستم به خاطر دارو آرامبخش دیشب کمی تار میدید که به مرور زمان درست میشد سرم هم تیر میکشید و نبض میزد آروم بلند شدم و روی تخت نشستم که حالت تهوع اومد سراغم اما اهمیتی ندادم از روی تخت بلند شدم و به سمت در تلو تلو خوردم و سعی کردم در را باز کنم اما در از بیرون قفل بود...لعنتی...باید به آسا زنگ بزنم..باید براش همه چیز رو توضیح بدهم....یعنی حالش خوبه؟باید چیکار کنم؟گوشیم کجاست...لعنتی گوشیم کدوم قبرستونیه؟...با شنیدن صدای کلیک از سمت در صورتم را فورا به سمت در برگرداندم پدرم بود کت و شلوار سبز تیره و کروات مشکی پوشیده بود انگار اصلا اتفاقی نیفتاده و یک سینی صبحانه دستش بود ...توی سینی تخم مرغ آبپز،پنکیک و عسل به همراه بلوبری و توت فرنگی و یک فنجان قهوه تلخ و مشکی بود ...بدون شکر همونطور که همیشه میخورم
پدر چان: بشین...میخوام باهات حرف بزنم.
چان: ولی من اصلا دلم نمیخواهد با هیچکس توی این خونه لعنتی حرف بزنم...برو بیرون پدر...تنهام بزار
پدر چان : ( با جدیت) گفتم بشین.
روی تخت نشستم و بالاخره تسلیم پدرم شدم پدرم هم سینی صبحانه را روی میز کارم گذاشت و کنارم روی تخت بزرگ نشست و یک روان نویس از جیبش برداشت و شروع به بازی کردن با روان نویس کرد
پدر چان: من دیگه پسر شده ام...توی مراسم عروسی ات با سئومی...میخواهم مدیریت شرکت را به تو واگذار کنم...این را به عنوان....یه هدیه عروسی از طرف پدرت ببین
چان: چی باعث شده فکر کنی من آسا را با یک شرکت لعنتی عوض میکنم؟
پدر چان: چی باعث شده فکر کنی حق انتخاب داری.؟دهنت رو ببند و آماده شو...یک ساعت دیگه ماشین دم دره...با سئومی و پدر و مادرم سئومی برای خرید های لازم عروسی داریم به مرکز سئول میریم
چان: صبر کن...آسا...آسا هم میاد؟
پدر چان: (خنده) معلومه که نمیاد پسره احمق.... آماده شو...دفعه بعد با زبون خوش تکرار نمیکنم
دوستون دارم کیم لارا ✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانگبین-#هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
- ۲۶۹
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط