یه نیم ساعتی گذشت که غذا آماده شد
𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭¹⁴
یه نیم ساعتی گذشت که غذا آماده شد
میز رو چیندم و صداش کردم بیاد
اومد سر میز نشست
یکم خورد
سوجین: چطوره؟
کوک: خوشمزه تر از چیزی که فکرش رو می کردمه،،،راستی راستی یه چیزی بلدی ها
سوجین: یه جوری تعریف می کنی آدم حس می کنه تیکه میندازی( خنده )
نگاه کوک رو به خودم دیدم
نگاهشو دنبال کردم که نگاهم به بدن لختم افتاد
سوجین: وای خاک بر سرم، یادم رفت لباسم رو عوض کنم
آروم گفتم ولی انگار که صدام رو شنیده با قیافه اش یه عکس العملی نشون داد تندی رفتم توی اتاق تا لباسم رو عوض کنم
« ویو کوک »
همش نگاهم به بدنش بود
نکه بخوام چیز بازی دربیارم، اما واقعا رنگ پوستش خیلی خاص و قشنگ بود
موقعی که رفت لباسشو عوض کنه خوشم نیومد، کاشکی همینجوری میموند
وای کوک سوهو اونو دست تو امانت سپرده بعد تو الان داری به خواهرش به چشم بد نگاه می کنی
مثلا رفیق چندین و چندساله داداششی ها
اومد بیرون
سوجین: راستی خیلی بی شعوری
کوک: چرااا؟
سوجین: چون میدونی هنوز از فیلم دیشب میترسیدم و الان تنها بودم بدون سرو صدا اومدی از پشت بهم دست زدی بترسم؟ هوم؟
بیا کوک، هی میگم این بچس هیچی نمیدونه ، بعد هی با خودت بگو نه اون دیگه بزرگ شده
انگاری که دوزاری اش بیوفته گفت
سوجین: نکنه...
ساکت موندم، جوابی نداشتم که بدم
خودم نمیدونم حرف راست کدومه، پس گذاشتم خودش نتیجه گیری کنه
ولی بدون حرف روی میز نشست
سوجین: راستی.... امروز دوستام وقتی جلوی در دیده بودنت ، هی می گفتن وای چقدر اون پسره خوشتیپ بود و اینا( خنده حرصی )
الان نمی فهمم عصبیه یا خندون؟ ای خدای یعنی چرا انقدر این دختر پیچیده اس؟
کوک: پس بهتره بیشتر بیام دم مدرسه تون
سوجین: چرا؟
کوک: که پز بدی این پسر خوشتیپه دوست پــ....
یهو فهمیدم دارم چی میگم
حرفم توی دهنم ماسید،، آخه کوک این چیه داری میگی
با نگاه منتظر بهم خیره بود
سوجین: خب؟ بقیهش؟
کوک: اونو ولش کن، میای بریم دور بزنیم؟
سوجین : آرههههههههههه
خیلی انگار ذوق کرده بود
تندی رفت توی اتاق ، چند دقیقه بعد حاظر اومد که من رفتم لباسم رو عوض کردم
یه نیم ساعتی گذشت که غذا آماده شد
میز رو چیندم و صداش کردم بیاد
اومد سر میز نشست
یکم خورد
سوجین: چطوره؟
کوک: خوشمزه تر از چیزی که فکرش رو می کردمه،،،راستی راستی یه چیزی بلدی ها
سوجین: یه جوری تعریف می کنی آدم حس می کنه تیکه میندازی( خنده )
نگاه کوک رو به خودم دیدم
نگاهشو دنبال کردم که نگاهم به بدن لختم افتاد
سوجین: وای خاک بر سرم، یادم رفت لباسم رو عوض کنم
آروم گفتم ولی انگار که صدام رو شنیده با قیافه اش یه عکس العملی نشون داد تندی رفتم توی اتاق تا لباسم رو عوض کنم
« ویو کوک »
همش نگاهم به بدنش بود
نکه بخوام چیز بازی دربیارم، اما واقعا رنگ پوستش خیلی خاص و قشنگ بود
موقعی که رفت لباسشو عوض کنه خوشم نیومد، کاشکی همینجوری میموند
وای کوک سوهو اونو دست تو امانت سپرده بعد تو الان داری به خواهرش به چشم بد نگاه می کنی
مثلا رفیق چندین و چندساله داداششی ها
اومد بیرون
سوجین: راستی خیلی بی شعوری
کوک: چرااا؟
سوجین: چون میدونی هنوز از فیلم دیشب میترسیدم و الان تنها بودم بدون سرو صدا اومدی از پشت بهم دست زدی بترسم؟ هوم؟
بیا کوک، هی میگم این بچس هیچی نمیدونه ، بعد هی با خودت بگو نه اون دیگه بزرگ شده
انگاری که دوزاری اش بیوفته گفت
سوجین: نکنه...
ساکت موندم، جوابی نداشتم که بدم
خودم نمیدونم حرف راست کدومه، پس گذاشتم خودش نتیجه گیری کنه
ولی بدون حرف روی میز نشست
سوجین: راستی.... امروز دوستام وقتی جلوی در دیده بودنت ، هی می گفتن وای چقدر اون پسره خوشتیپ بود و اینا( خنده حرصی )
الان نمی فهمم عصبیه یا خندون؟ ای خدای یعنی چرا انقدر این دختر پیچیده اس؟
کوک: پس بهتره بیشتر بیام دم مدرسه تون
سوجین: چرا؟
کوک: که پز بدی این پسر خوشتیپه دوست پــ....
یهو فهمیدم دارم چی میگم
حرفم توی دهنم ماسید،، آخه کوک این چیه داری میگی
با نگاه منتظر بهم خیره بود
سوجین: خب؟ بقیهش؟
کوک: اونو ولش کن، میای بریم دور بزنیم؟
سوجین : آرههههههههههه
خیلی انگار ذوق کرده بود
تندی رفت توی اتاق ، چند دقیقه بعد حاظر اومد که من رفتم لباسم رو عوض کردم
- ۸.۳k
- ۱۴ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط