زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛ تکه یخ کنار سنگ بزرگ جای

زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛ تکه یخ کنار سنگ بزرگ جای خوبی برای خواب داشت؛ از میان شاخه های درخت نوری را دید؛ با خوشحالی به خورشید نگاه کرد و با صدای بلند گفت: سلام خورشید..‏. من تا الأن دوستی نداشته ام با من دوست می شوی‏؟
خورشید گفت:‏ سلام‏، اما...‏
یخ با نگرانی گفت:‏ اما چی‏؟
خورشید گفت: تو نباید به من نگاه کنی‏‏‏؛ باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم
اگر من باشم، تو نیستی‏!‏ می میری، می فهمی‏‏؟
یخ گفت: چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی‏!‏ چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی‏!‏‏!‏‏!‏‏
روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد؛ یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید؛ از جای یخ جوی کوچکی جاری شده بود و چند روز بعد از همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید، هر جا که می رفت گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.
گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است.
دیدگاه ها (۳)

حال خوبی ستگلی را دیدنو نچیدن از باغقامت گل نشکستن زیباستو ر...

و چه زیباست جهانی که در آن طلوع و غروب خورشیدش تو باشی ...رو...

پسرکی جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید :خانم، تو رو خ...

یک بابونهٔ کوچک،با پرهای سفید و قلب زرد،روی مچ تو نشسته.نه ف...

‌روزمره گی های من 🤣😅🤦🏻‍♀️‌نگاهت طلوعی است بدون نیاز به خورشی...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔چند ماه گذشت.یک روز بارانی،...

گاهی باید یاد بگیری خودت را، حتی بدون تأیید دیگران، دوست داش...

نامه ای برای اونیکه دوستش دارم🌸🫂🧿🌐تو را دوست دارم‌بیش تر از ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️اِلین نگاهش را به او دوخت.«اینکه چه کسی در...

دردسر های بچه داری پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط