گرچه میگفتند و میگفتم شب بلند و زندگی در واپسینِ عمر کو
گرچه میگفتند و میگفتم شب بلند و زندگی در واپسینِ عمر کوتاه است!
اما در ضمیرِ من،یقین فریاد میزد:
همتی کُن در صبوری،صبح در راه است...
صبح در راه است...
باور داشتم این را...
صبح بر اسب سپیدش تند میتازد...
وین شبِ شب،رنگ میبازد...
صبح میآید و من،در آینه موی سپیدم را
شانه خواهم کرد...
قصهٔ بیدادِ شب را با سپیدِ صبحدم
افسانه خواهم کرد...
#نصرت_رحمانی #لاک #مد
اما در ضمیرِ من،یقین فریاد میزد:
همتی کُن در صبوری،صبح در راه است...
صبح در راه است...
باور داشتم این را...
صبح بر اسب سپیدش تند میتازد...
وین شبِ شب،رنگ میبازد...
صبح میآید و من،در آینه موی سپیدم را
شانه خواهم کرد...
قصهٔ بیدادِ شب را با سپیدِ صبحدم
افسانه خواهم کرد...
#نصرت_رحمانی #لاک #مد
- ۵۰۹
- ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط