گرچه می‌گفتند و می‌گفتم شب بلند و زندگی در واپسینِ عمر کو

گرچه می‌گفتند و می‌گفتم شب بلند و زندگی در واپسینِ عمر کوتاه است!
اما در ضمیرِ من،یقین فریاد می‌زد:
همتی کُن در صبوری،صبح در راه است...
صبح در راه است...
باور داشتم این را...
صبح بر اسب سپیدش تند می‌تازد...
وین شبِ شب،رنگ می‌بازد...
صبح می‌آید و من،در آینه موی سپیدم را
شانه خواهم کرد...
قصه‌ٔ بیدادِ شب را با سپیدِ صبحدم
افسانه خواهم کرد...
#نصرت_رحمانی #لاک #مد
دیدگاه ها (۱)

‏عشق اول اونی نیست که زودتر از همه اومده...اونیه که از وقتی ...

‌یه آدمِ درستو انتخاب کنید...اونو خیلی دوسِش داشته باشید...و...

تا عطرِ تنت اینجاست... نبضم به تو وابسته‌ست...با بوی نفسهایت...

تو یه جمع یهویی آروم بهت میگه "خوبی؟"اونجاس که همه خستگیات د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط