نمی دانم چرا ...

نمی دانم چرا ...

ڪجا ...

تا ڪی ...

برای چه...

ولی رفتے..

بی آنکه به فکر ...

غربت چشمان من باشی...
دیدگاه ها (۳)

من غرق تو و عشق تو هستمای آتش افتاده به جانمتاکی شود این موج...

لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشبنگاهم رد پایت را تیمم می ک...

برای درد غریبی دوا شدن سخت است میان مردم کافر خدا شدن سخت اس...

این بوسه ی آخر که گرفتم اثرش هستبر روی لبم طعم غلیظ شکرش هست...

نمی‌دانم چه رازی خفته در چشمان زیبایت...که عاقل سمت چشمت می‌...

بعد عمرے در ڪجا باید ڪہ پیدایت ڪنم؟!از ڪدامین پنجرہ باید تمن...

تنت گره به تنم خورده مثل ریشه وُ خاکبرای غربت روحم وطن و تن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط