دختری منظم با پسرکی وحشی 🌸🐗

دختری منظم با پسرکی وحشی 🌸🐗
پارت4️⃣
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)

[صبح روز بعد... آشپزخونه عمارت پروانه🍚]

آئویی:*از صبح زود مشغول آماده کردن صبحانه بود.* 🙂

{همون موقع...}

اینوسکه:*این بار از... در وارد شد.*🚪🗿

آئویی:*با تعجب برگشت.* ...از در اومدی؟

اینوسکه:*با افتخار.* آره.🗿✨

آئویی:*یه لبخند خیلی کوچیک زد.* ...خوبه.

اینوسکه:*سینه‌شو جلو داد.* گفتم یه بار امتحان کنم.

{همون موقع...}

زنیتسو:*از کنار آشپزخونه رد شد.*

زنیتسو:*چشم‌هاش گرد شد.* صبر کن... از در اومدی؟!😳

اینوسکه:*کاملاً جدی.* آره.

زنیتسو:*دستشو روی پیشونیش گذاشت.* دنیا داره عوض میشه...🗿💔

تانجیرو:*با خنده وارد شد.* صبح بخیر.

همه: صبح بخیر.🙂

{چند دقیقه بعد...}

آئویی:*چند کاسه صبحانه روی میز گذاشت.*

اینوسکه:*خواست سریع بشینه، اما یه لحظه ایستاد.*

اینوسکه:*به آئویی نگاه کرد.* ...کمک لازم داری؟🗿

آئویی:*متعجب شد.* هه؟

اینوسکه:*آروم ادامه داد.* اینا رو بیارم؟🗿

آئویی:*چند ثانیه ساکت موند، بعد یه سینی کوچیک رو بهش داد.* ...باشه، فقط آروم.

اینوسکه:*با دقت سینی رو برداشت.*

{همه با تعجب نگاهش می‌کردن.}

زنیتسو:*زیر لب.* باورم نمیشه...😳

تانجیرو:*لبخند زد.* داره تلاششو میکنه.

{اینوسکه با احتیاط سینی رو روی میز گذاشت.}

آئویی:*لبخند خیلی آرومی زد.* ...آفرین.

اینوسکه:*با ذوق خندید.* 🗿✨

ادامه دارد...🌸🐗

نویسنده ✍️:خوووووووو😂🌸 این بار اینوسکه نه تنها از در وارد شددددد🚪🤣 بلکه خودش پیشنهاد داد به آئویی کمک کنههههه🥹💖 زنیتسو هم رسماً دیگه باورش نمیشد این همون اینوسکه باشهههه🗿💥 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
دیدگاه ها (۵)

عشقی بی‌نهایت 💓➿پارت ۱۳از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی ا...

نیمه‌های گمشده 🫂🩵پارت ۲۹از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی ...

دختری منظم با پسرکی وحشی 🌸🐗پارت2️⃣ از زبان: نویسنده ✍️ (بازم...

دختری منظم با پسرکی وحشی 🌸🐗پارت 3️⃣از زبان: نویسنده ✍️ (بازم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط