آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
prt9
ویوی ا. ت
نفسم بند اومده بود.
صدای ضربه برای بار سوم تکرار شد.
تق... تق... تق...
دستم میلرزید.
آروم چشمم رو پشت چشمی در گذاشتم.
راهرو تاریک بود...
فقط چراغ اضطراری کمنور روشن بود.
اما...
هیچکس پشت در نبود.
یه قدم عقب رفتم.
«نکنه خیالاتی شدم؟»
همون لحظه...
تق...
این بار صدا از سمت پنجره اومد.
قلبم توی سینهم فرو ریخت.
بیاختیار گوشیم رو برداشتم و شماره جونگکوک رو گرفتم.
...
«مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.»
دوباره گرفتم.
باز هم همون پیام.
ا. ت: لعنتی...
اشکام جمع شده بود، ولی نمیخواستم گریه کنم.
به خودم گفتم:
«آروم باش... فقط آروم باش...»
یه چاقوی میوهخوری از آشپزخونه برداشتم و آروم به سمت پنجره رفتم.
پرده رو یه ذره کنار زدم...
هیچی نبود.
فقط شاخههای درخت بودن که با باد به شیشه میخوردن.
یه نفس راحت کشیدم.
همون موقع...
دینگ...
صدای زنگ آسانسور اومد.
بعد صدای قدم...
یکی توی راهرو راه میرفت.
---
ویوی جونگکوک
با سرعت رانندگی میکردم.
از وقتی پدرم گفته بود «موضوع مادرتـه»، ذهنم هزار جا رفته بود.
چرا خودش مستقیم بهم نگفت؟
چرا فقط خواسته بود برگردم؟
گوشیم روی داشبورد لرزید.
یه تماس از ا. ت...
خواستم جواب بدم.
اما همون لحظه پلیس جلوتر مسیر رو بست.
مجبور شدم ماشین رو کنار بکشم.
وقتی دوباره گوشی رو برداشتم...
تماس قطع شده بود.
چند ثانیه به صفحه خیره موندم.
دوباره زنگ زدم.
اما...
شبکه آنتن نمیداد.
یه حس بد افتاده بود به جونم.
---
ویوی ا. ت
صدای قدمها نزدیکتر میشد.
هر قدم...
بلندتر از قبلی.
ایستاد.
دقیقاً پشت در خونه.
نفسم رو حبس کردم.
بعد یه صدای آروم مردونه اومد.
«ببخشید...»
چشمام گرد شد.
«کیه؟»
دوباره صدا زد.
«بسته شما...»
بسته؟
من که چیزی سفارش نداده بودم.
یاد حرف جونگکوک افتادم...
«در رو برای کسی باز نکن.»
چند قدم از در فاصله گرفتم.
ا. ت: من چیزی سفارش ندادم.
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«اشتباه شده... ببخشید.»
صدای قدمها دور شد.
اما...
دلم آروم نمیشد.
دوباره از چشمی نگاه کردم.
راهرو خالی بود.
همین که خواستم برگردم...
یه سایه خیلی سریع از جلوی چشمی رد شد.
از ترس عقب پریدم.
گوشیم از دستم افتاد روی زمین.
قلبم انقدر تند میزد که انگار هر لحظه میخواست از سینهم بیرون بزنه...
ادامه
prt9
ویوی ا. ت
نفسم بند اومده بود.
صدای ضربه برای بار سوم تکرار شد.
تق... تق... تق...
دستم میلرزید.
آروم چشمم رو پشت چشمی در گذاشتم.
راهرو تاریک بود...
فقط چراغ اضطراری کمنور روشن بود.
اما...
هیچکس پشت در نبود.
یه قدم عقب رفتم.
«نکنه خیالاتی شدم؟»
همون لحظه...
تق...
این بار صدا از سمت پنجره اومد.
قلبم توی سینهم فرو ریخت.
بیاختیار گوشیم رو برداشتم و شماره جونگکوک رو گرفتم.
...
«مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.»
دوباره گرفتم.
باز هم همون پیام.
ا. ت: لعنتی...
اشکام جمع شده بود، ولی نمیخواستم گریه کنم.
به خودم گفتم:
«آروم باش... فقط آروم باش...»
یه چاقوی میوهخوری از آشپزخونه برداشتم و آروم به سمت پنجره رفتم.
پرده رو یه ذره کنار زدم...
هیچی نبود.
فقط شاخههای درخت بودن که با باد به شیشه میخوردن.
یه نفس راحت کشیدم.
همون موقع...
دینگ...
صدای زنگ آسانسور اومد.
بعد صدای قدم...
یکی توی راهرو راه میرفت.
---
ویوی جونگکوک
با سرعت رانندگی میکردم.
از وقتی پدرم گفته بود «موضوع مادرتـه»، ذهنم هزار جا رفته بود.
چرا خودش مستقیم بهم نگفت؟
چرا فقط خواسته بود برگردم؟
گوشیم روی داشبورد لرزید.
یه تماس از ا. ت...
خواستم جواب بدم.
اما همون لحظه پلیس جلوتر مسیر رو بست.
مجبور شدم ماشین رو کنار بکشم.
وقتی دوباره گوشی رو برداشتم...
تماس قطع شده بود.
چند ثانیه به صفحه خیره موندم.
دوباره زنگ زدم.
اما...
شبکه آنتن نمیداد.
یه حس بد افتاده بود به جونم.
---
ویوی ا. ت
صدای قدمها نزدیکتر میشد.
هر قدم...
بلندتر از قبلی.
ایستاد.
دقیقاً پشت در خونه.
نفسم رو حبس کردم.
بعد یه صدای آروم مردونه اومد.
«ببخشید...»
چشمام گرد شد.
«کیه؟»
دوباره صدا زد.
«بسته شما...»
بسته؟
من که چیزی سفارش نداده بودم.
یاد حرف جونگکوک افتادم...
«در رو برای کسی باز نکن.»
چند قدم از در فاصله گرفتم.
ا. ت: من چیزی سفارش ندادم.
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«اشتباه شده... ببخشید.»
صدای قدمها دور شد.
اما...
دلم آروم نمیشد.
دوباره از چشمی نگاه کردم.
راهرو خالی بود.
همین که خواستم برگردم...
یه سایه خیلی سریع از جلوی چشمی رد شد.
از ترس عقب پریدم.
گوشیم از دستم افتاد روی زمین.
قلبم انقدر تند میزد که انگار هر لحظه میخواست از سینهم بیرون بزنه...
ادامه
- ۵۰۸
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط