جنون مافیا
جنون مافیا
☆part22S1☆
جونگکوک: باید همین امشب برگردم
...: ولی ارباب پروازای بعدی برای فردا شبه
جونگکوک: آه... بی مصرفا
....
با کمک اجوما یکم خودمو سرگرم کردم و کیک شکلاتی پختم...
وقتی شروع به خوردن کردم شماره ناشناسی زنگم زد
با بی میلی جواب دادم
سوا: الو
جیونگ: سوا خودتی؟
سوا: شما؟
جیونگ: جیونگم..
سوا: عه جیونگ.. شمارمو از کحا اوردی
جیونگ: دیگه دیگه... اونشب توی بار از سوجین گرفتم.. راستش میخواستم یه دورهمی بگیرم و میخواستم شما دوتارم دعوت کنم
سوا: باشه حتما
بعد از تموم شدن کیک راهی اتاقم شدم... مادرجون زنگم زد
سوا: سلام
مادرجون: سلام دخترم خوبی
سوا: ممنون مادر
مادرجون: چخبر...
سوا: هیچی مادرجون
مادرجون: میخواستم بگم بهت اگر تنهایی یا میترسی تنهایی تو عمارت بیا این مدتو پیش ما بمون تا جونگکوک برگرده
سوا: خیلی ممنونم ولی فعلا خوبم...
(فردا شب)
یه لباس خشگل ولی ساده پوشیدم.. اون مردک حتی نبرد کت برام لباس بخره... منم حوصله نداشتم حقیقتا
با کمی ارایش لایت سوار تاکسی شدم
سوجین خسته بود و نیومد..
بعد از رسیدن به خونه جیونگ و کمی خوش و بش کردن.. به گوشه ای رفتم و به اب البالو لبی زدم...
پسری که نمیشناختمش سمتم اومد
...: خانوم زیبا افتخار اشنایی میدی؟!
سوا: نه من میخ...
...: باشه اروم پیش میریم ولی نرو
بعد از کلنجار رفتن باهاش ازش دور شدم و کیفمو برداشتم و از جیونگ خداحافظی کردم...
خیابونا خلوت و تاریک بود
....
جونگکوک*
ماشین جلوی عمارت پارک شد... چراغا همت خاموش بود.. وارد شدم و اولین کاری مه کردم دنبال برگه ها گشتم ولی نبودن...از عصبانیت مشتمو کوبیدم روی میز
دستی کلافه به موهام کشیدم و گوشیمو برداشتم تا به جیمین زنگ بزنم که نوتیف پیامی توجهمو جلب کرد...میتونم بگم پیامی که نوشته شده بود خیلی بیشتر عصبیم کرد تا عکس...
عکس سوا با یه پسر و زیرش کسی که برام فرستاده بود نوشته بود(جئون... میبینم اونقدرا هم قدرتمند و خواستنی نیستی)
کسی جرعت انتقاد کردن از منو نداشت... اون دختره ه..رزه با این کارای بچگانش فقط باعث ننگ منه و بیشتر میفهمم چطور با جفت پاش پریده وسط زندگیم
با خشم غیرقابل انکارم سمت اون خونه حرکت کردم...
......
سوا*
توی راه بودم.. پیاده.. باد خنک لابه لای موجلی موهام میپیچید...نفس عمیقی کشیدم که ماشین مشکی کنارم پارک شد
و با چیزی که دیدم خون به مغزم نرسید
سوا: ت.. تو اینجا چیکا...
جونگکوک: اومدم ه..رزه بازی های خانومو جمع کنم
سوا: چی داری میگی تو
جونگکوک: چشم منو دور دیدی و حالا بهت نشون میدم ثاقعا کی هستم.. توی این مدت دقیقا فرشته بودم برات فسقلی ولی دیگه تموم شد
سوا: من کاری نکردم...
جونگکوک: باید یه درسی بهت بدم تا بفهمی چجوری رفتار کنی...
کشون کشون منو انداخت توی ماشین و من بغض راه گلومو بسته بود... حس خوبی نداشتم..
#بی_تی_اس #جونگکوک #فیک #سناریو #جنون_مافیا
#part
☆part22S1☆
جونگکوک: باید همین امشب برگردم
...: ولی ارباب پروازای بعدی برای فردا شبه
جونگکوک: آه... بی مصرفا
....
با کمک اجوما یکم خودمو سرگرم کردم و کیک شکلاتی پختم...
وقتی شروع به خوردن کردم شماره ناشناسی زنگم زد
با بی میلی جواب دادم
سوا: الو
جیونگ: سوا خودتی؟
سوا: شما؟
جیونگ: جیونگم..
سوا: عه جیونگ.. شمارمو از کحا اوردی
جیونگ: دیگه دیگه... اونشب توی بار از سوجین گرفتم.. راستش میخواستم یه دورهمی بگیرم و میخواستم شما دوتارم دعوت کنم
سوا: باشه حتما
بعد از تموم شدن کیک راهی اتاقم شدم... مادرجون زنگم زد
سوا: سلام
مادرجون: سلام دخترم خوبی
سوا: ممنون مادر
مادرجون: چخبر...
سوا: هیچی مادرجون
مادرجون: میخواستم بگم بهت اگر تنهایی یا میترسی تنهایی تو عمارت بیا این مدتو پیش ما بمون تا جونگکوک برگرده
سوا: خیلی ممنونم ولی فعلا خوبم...
(فردا شب)
یه لباس خشگل ولی ساده پوشیدم.. اون مردک حتی نبرد کت برام لباس بخره... منم حوصله نداشتم حقیقتا
با کمی ارایش لایت سوار تاکسی شدم
سوجین خسته بود و نیومد..
بعد از رسیدن به خونه جیونگ و کمی خوش و بش کردن.. به گوشه ای رفتم و به اب البالو لبی زدم...
پسری که نمیشناختمش سمتم اومد
...: خانوم زیبا افتخار اشنایی میدی؟!
سوا: نه من میخ...
...: باشه اروم پیش میریم ولی نرو
بعد از کلنجار رفتن باهاش ازش دور شدم و کیفمو برداشتم و از جیونگ خداحافظی کردم...
خیابونا خلوت و تاریک بود
....
جونگکوک*
ماشین جلوی عمارت پارک شد... چراغا همت خاموش بود.. وارد شدم و اولین کاری مه کردم دنبال برگه ها گشتم ولی نبودن...از عصبانیت مشتمو کوبیدم روی میز
دستی کلافه به موهام کشیدم و گوشیمو برداشتم تا به جیمین زنگ بزنم که نوتیف پیامی توجهمو جلب کرد...میتونم بگم پیامی که نوشته شده بود خیلی بیشتر عصبیم کرد تا عکس...
عکس سوا با یه پسر و زیرش کسی که برام فرستاده بود نوشته بود(جئون... میبینم اونقدرا هم قدرتمند و خواستنی نیستی)
کسی جرعت انتقاد کردن از منو نداشت... اون دختره ه..رزه با این کارای بچگانش فقط باعث ننگ منه و بیشتر میفهمم چطور با جفت پاش پریده وسط زندگیم
با خشم غیرقابل انکارم سمت اون خونه حرکت کردم...
......
سوا*
توی راه بودم.. پیاده.. باد خنک لابه لای موجلی موهام میپیچید...نفس عمیقی کشیدم که ماشین مشکی کنارم پارک شد
و با چیزی که دیدم خون به مغزم نرسید
سوا: ت.. تو اینجا چیکا...
جونگکوک: اومدم ه..رزه بازی های خانومو جمع کنم
سوا: چی داری میگی تو
جونگکوک: چشم منو دور دیدی و حالا بهت نشون میدم ثاقعا کی هستم.. توی این مدت دقیقا فرشته بودم برات فسقلی ولی دیگه تموم شد
سوا: من کاری نکردم...
جونگکوک: باید یه درسی بهت بدم تا بفهمی چجوری رفتار کنی...
کشون کشون منو انداخت توی ماشین و من بغض راه گلومو بسته بود... حس خوبی نداشتم..
#بی_تی_اس #جونگکوک #فیک #سناریو #جنون_مافیا
#part
- ۱۶۳
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط