بانوی من

بانوی من
اگر دست من بود
برایت پایتختی
در گوشه‌ی زمان می‌ساختم
که ساعت‌های شنی و خورشیدی
در آن کار نکنند
مگر آنگاه که
دست های کوچک تو
در دستان من آرمیده‌اند...
دیدگاه ها (۲)

محو چشمان تو بودمڪه به دام افتادم •••

خوبه یاد بگیریم که؛دخالت در زندگی دیگران، کنجکاوی نیست،فضولی...

عاشق که باشینیازمندیهای روزنامه هم میشود،شعرهای عاشقاانه...!...

کاش همه ی آدم ها عاشق بودند ...آدمِ عاشق ، دلش به قدری از مح...

پارت سیزدهم -شاهدخت-

او نمیدانست.... نمیدانست در این یک سالی چه به سرش آمده.... ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط