صبح امروزکسی گفت به من:

صبح امروزکسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی!
گفتمش در پاسخ:
تو چقدر حساسی؛
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من،
قلبشان منزل من...!
صافی آب مرا یادتو انداخت،رفیق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
چرخ روزیت همیشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم
دعایت با من...!!!
دیدگاه ها (۱۲)

چه هوایی چه طلوعی جانم باید امروز حواسم باشد که اگر قاصدکی ر...

پادشاهی درویشی رابه زندان انداخت،نیمه شب خواب دیدکه بیگناه ا...

ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﺭﺍﺍﮔﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ؛" ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ "ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ "....

سلام پنج شنبه ی دوست داشتنی!دوباره آمدی؟قدمت به خیر!وقتی برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط