「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 42
✦.................................

لینا چند ثانیه به صورت آیلین خیره ماند.

بعد انگار تصمیم گرفت فعلاً بیخیال ادامه بحث شود و شانه‌ای بالا انداخت.

لینا: باشه.

آیلین آن‌قدر سریع نفس راحتی کشید که انگار از بازجویی پلیس جانِ سالم به در برده باشد.

+ خدا رو شکر...

اما درست در همان لحظه بینی‌اش شروع به قلقلک دادن کرد، چشم‌هایش گرد شد.

+ اوه نه...

لینا: چی شد؟

+ فک کنم دارم...

عطسه‌ای چنان بلند در اتاق پیچید که حتی خودش هم جا پرید.

لینا دو ثانیه مات نگاهش کرد، بعد با قیافه‌ای حق‌به‌جانب دستش را بالا آورد.

لینا: مدرک شماره یک.

+ اعتراض دارم.

لینا: رد شد.

+ این یه عطسه ساده بود.

لینا: ساده؟

خم شد و دستش را روی پیشانی آیلین گذاشت.
چند ثانیه بعد اخمش بیشتر شد.

لینا: ببین!

+ چیه؟

لینا: هنوزم گرمی.

آیلین خودش را داخل پتو جمع کرد.

+ شماها چرا این‌قدر به پیشونی من علاقه دارین؟

لینا: چون هر پنج دقیقه یه فاجعه جدید خلق می‌کنی.

+ تهمت نزن.

لینا: تهمت؟

ابرویی بالا انداخت.

لینا: آیلین، تو دیشب توی استخر افتادی.

+ خب پیش میاد.

لینا: برای کی؟

+ برای مردم.

لینا: کدوم مردم؟

+ من.

لینا چند ثانیه سعی کرد جدی بماند..نتوانست...خنده‌اش گرفت.

لینا: باورم نمیشه.

+ منم باورم نمیشه هنوز زندم.

لینا: درکت می‌کنم.

آیلین بالش را بغل کرد و با قیافه‌ای مظلوم روی تخت ولو شد، موهایش در همه جهت پخش شده بود و بینی‌اش از سرماخوردگی کمی قرمز شده بود.

در آن وضعیت بیشتر شبیه بچه‌ای بود که از مدرسه فرار کرده تا یک دختر شونزده ساله.

لینا با دیدن قیافه‌اش دوباره خنده‌اش گرفت.

+ نخند.

لینا: نمی‌تونم.

+ داری احساسات یه بیمار رو جریحه‌دار می‌کنی.

لینا: بیمار؟

+ بله.

دستش را روی قلبش گذاشت.

+ من تو یه شرایط بحرانیم لینا

لینا: تب سی و هشت درجه اسمش شرایط بحرانی نیست.

+ برای من هست.

لینا: ملکه درام.

+ ممنون.

لینا: تعریف نبود.

+ دیر گفتی، قبولش کردم.

لینا با خنده پتو را تا روی شانه‌هایش بالا کشید.

لینا: استراحت کن.

+ چشم خانم دکتر

لینا: و از جات بلند نشو

+ باشه مامان

لینا چشم‌هایش را ریز کرد.

لینا: داری مسخره می‌کنی؟

+ نه

لینا: معلومه

در حالی که سرش را تکان می‌داد از کنار تخت بلند شد و به سمت در رفت.
اما درست قبل از خروج مکث کرد.

آیلین که فوراً از آن مکث ترسیده بود، مشکوک نگاهش کرد.

+ چی؟

لبخند خطرناکی روی لب‌های لینا نشست.
همان لبخندی که معمولاً قبل از گفتن یک حرف اعصاب‌خردکن ظاهر می‌شد.

لینا: راستی...

+ نه.

لینا: هنوز حرفمو نزدم.

+ ولی می‌دونم چیه.

لینا: بعید می‌دونم.

+ درباره تهیونگه

لینا با هیجان انگشتش را به سمت او گرفت.

لینا: دقیقاً!

آیلین ناله بلندی کرد و صورتش را داخل بالش فرو برد.

+ خدایا...

لینا: فقط می‌خواستم بگم هنوزم فکر می‌کنم داداشم دیشب خیلی عجیب رفتار می‌کرد..یعنی فکرکنم

+ بدو بیرون

لینا: آیلین-

+ بیرون

لینا: ولی-

+ همین الان.

لینا خندید.

لینا: باشه باشه!

اما دیگر دیر شده بود.
بالشی که آیلین پرتاب کرده بود با سرعتی نه‌چندان ترسناک به سمتش پرواز کرد.

لینا جاخالی داد.

لینا: چه خشن!

+ گمشو بیرون!

لینا: دارم میرم!

و قبل از اینکه بالش دوم هم پرتاب شود، با خنده از اتاق خارج شد.

در بسته شد، سکوت برگشت.
آیلین چند لحظه با اخم به در خیره ماند. بعد آرام روی تخت ولو شد و بالش را روی صورتش گذاشت.

اما هرچقدر هم تلاش کرد، نتوانست حرف آخر لینا را از ذهنش بیرون کند و همین بیشتر از سرماخوردگی روی اعصابش بود...
دیدگاه ها (۰)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 43✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 44✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 41✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۴۰✦....

ازدواج قرار دادی ۷۰

هفت مافیای سرد پارت ۲۳ لینا : آره من جاسوس هستم آرنیکا : لعن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط