I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁵⁰
دستش رو به کمرش گرفت..با پوزخند نگاهم میکرد
+فکر کردی نمیتونم ازت رد بشم؟
سرمو به نشانه ی اره تکون دادم..چشماش عصبی بود..جوری که من کاری از دستم بر نمیومد
با یه دستش منو بلند کرد و روی تخت گذاشت..سمت در رفت و دستگیره رو کشید..در باز نشد
چون کلید دست من بود..چشمای تهیونگ همیشه مهربون بودن،خداقل برای من..ولی اینبار هیچ اثری از دلسوزی داخلش نبود..و همین من رو میترساند
+کلید رو بده
-نه
+نیلسو گفتم کلید رو بده..الان وقت مسخره بازی نیست(داد)
اینبار بلندتر از قبل..بدنم خشک شد..هیچ حرکتی انجام نمیدادم
تهیونگ کلید رو ازم گرفت..در رو باز کرد و رفت بیرون
کمی بعد صدای ماشین اومد
از توی پنجره ی اتاق،رفتن تهیونگ همراه جانگسون رو نگاه میکردم
هوسوک اومده بود پیشم تا موقع ترخیص تنها نباشم
لباسمو عوض کردم..هوسوک کارهای ترخیص رو انجام داد و باهم رفتیم خونه ی من
دعوتش کردم داخل..به زور و التماس،قبول کرد یکم وقت بمونه
براش یکم کیک اوردم..نشستم روبهروش..چشمام از شیطنت برق زد:
-هوسوک..میشه یه لطفی بهم بکنی؟
هوسوک:چی؟
-به تهیونگ بگو نیلسو خیلی نارحت بود و گاهی هم گریه میکرد
هوسوک:چرا؟
-خودت ازش بپرس
لبخندی از روی شیطنت زد
و اروم سرش رو به بالا و پایین تکون داد
ازم خداحافظی کرد و رفت...
شب شده بود..فقط ماه اتاقم رو روشن کرده بود..بعد از انجام تکالیف و کارهای خونه،بالاخره میتونستم نفس بکشم
زوی تختم دراز کشیدم و کتاب میخونم..هرلحظه به گوشیم نگاه میکردم
نه پیامی،نه زنگی از طرف تهیونگ..شاید براش مهم نیست..شاید هوسوک بهش نگفته یا...
انقدر برای خودم سناریو و سوال ساخته بودم،که متوجه گذر زمان نشدم
کتابم رو جمع کردم..چراغ خوابم رو روشن کردم و اماده ی خواب شدم
زمانی که چشمام رو بستم،صدای نوتیف گوشیم اومد
از طرف تهیونگ:"بیداری؟"
سین زدم..ولی جواب ندادم..اینبار صدای لرزش گوشیم شنیده شد:اسپایدرمن من'
جواب دادم:
-بله(سرد)
+سلام دختر کوچولوم
-چیکار داری؟(سرد)
+ازم ناراحتی؟
-نه
+هوسوک بهم گفت ناراحت بودی
-خودت دلیلشی..اگه کاری نداری قطع میکنم
+ببخشید..ببخشید که ناراحتت کردم..عصبی بودم..متاسفم
دلم براش سوخت..توی صداش صداقت پیدا بود،اما من یکم میخواستم ناز کنم
-فردا بهت جوابمو میگم
و قطع کردم..سرم رو توی پتو فرو کردم و از خجالت،جیغ زدم
به گفته ی خودش،از هیچکس معذرت خواهی نمیکنه..هیچکس بهش نمیگه تهیونگ،و من بهش میگم تهته
کمکم خوابم برد...
الارم گوشیم،کنارم صدا کرد
با بیحوصلگی قطعش کردم...
*ادامه دارد...
Part⁵⁰
دستش رو به کمرش گرفت..با پوزخند نگاهم میکرد
+فکر کردی نمیتونم ازت رد بشم؟
سرمو به نشانه ی اره تکون دادم..چشماش عصبی بود..جوری که من کاری از دستم بر نمیومد
با یه دستش منو بلند کرد و روی تخت گذاشت..سمت در رفت و دستگیره رو کشید..در باز نشد
چون کلید دست من بود..چشمای تهیونگ همیشه مهربون بودن،خداقل برای من..ولی اینبار هیچ اثری از دلسوزی داخلش نبود..و همین من رو میترساند
+کلید رو بده
-نه
+نیلسو گفتم کلید رو بده..الان وقت مسخره بازی نیست(داد)
اینبار بلندتر از قبل..بدنم خشک شد..هیچ حرکتی انجام نمیدادم
تهیونگ کلید رو ازم گرفت..در رو باز کرد و رفت بیرون
کمی بعد صدای ماشین اومد
از توی پنجره ی اتاق،رفتن تهیونگ همراه جانگسون رو نگاه میکردم
هوسوک اومده بود پیشم تا موقع ترخیص تنها نباشم
لباسمو عوض کردم..هوسوک کارهای ترخیص رو انجام داد و باهم رفتیم خونه ی من
دعوتش کردم داخل..به زور و التماس،قبول کرد یکم وقت بمونه
براش یکم کیک اوردم..نشستم روبهروش..چشمام از شیطنت برق زد:
-هوسوک..میشه یه لطفی بهم بکنی؟
هوسوک:چی؟
-به تهیونگ بگو نیلسو خیلی نارحت بود و گاهی هم گریه میکرد
هوسوک:چرا؟
-خودت ازش بپرس
لبخندی از روی شیطنت زد
و اروم سرش رو به بالا و پایین تکون داد
ازم خداحافظی کرد و رفت...
شب شده بود..فقط ماه اتاقم رو روشن کرده بود..بعد از انجام تکالیف و کارهای خونه،بالاخره میتونستم نفس بکشم
زوی تختم دراز کشیدم و کتاب میخونم..هرلحظه به گوشیم نگاه میکردم
نه پیامی،نه زنگی از طرف تهیونگ..شاید براش مهم نیست..شاید هوسوک بهش نگفته یا...
انقدر برای خودم سناریو و سوال ساخته بودم،که متوجه گذر زمان نشدم
کتابم رو جمع کردم..چراغ خوابم رو روشن کردم و اماده ی خواب شدم
زمانی که چشمام رو بستم،صدای نوتیف گوشیم اومد
از طرف تهیونگ:"بیداری؟"
سین زدم..ولی جواب ندادم..اینبار صدای لرزش گوشیم شنیده شد:اسپایدرمن من'
جواب دادم:
-بله(سرد)
+سلام دختر کوچولوم
-چیکار داری؟(سرد)
+ازم ناراحتی؟
-نه
+هوسوک بهم گفت ناراحت بودی
-خودت دلیلشی..اگه کاری نداری قطع میکنم
+ببخشید..ببخشید که ناراحتت کردم..عصبی بودم..متاسفم
دلم براش سوخت..توی صداش صداقت پیدا بود،اما من یکم میخواستم ناز کنم
-فردا بهت جوابمو میگم
و قطع کردم..سرم رو توی پتو فرو کردم و از خجالت،جیغ زدم
به گفته ی خودش،از هیچکس معذرت خواهی نمیکنه..هیچکس بهش نمیگه تهیونگ،و من بهش میگم تهته
کمکم خوابم برد...
الارم گوشیم،کنارم صدا کرد
با بیحوصلگی قطعش کردم...
*ادامه دارد...
- ۳۲۷
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط