I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:47
(ویو: جونگکوک)
بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد...
تهیونگ بود...
با کیف لپ تاپ اومده بود...
کیف و داد بهم...
🐻:همونجوری که گفتی انجام شد.
_:خوبه.
چیکار کردی؟
🐻:چی چیکار کردم؟
_:خانوادهات.
هوفی کشید...
🐻:هنوز همون آش و همون کاسه.
سری به معنای فهمیدن تکون دادم...
🐻:میرم تو اتاق استراحت کنم...
کاری داشتی خبرم کن.
_:باش.
و بعد رفتش...
لپ تاپ رو از تو کیفم در آوردم...
صفحه اشو بالا کشیدم،و روشنش کردم و رمز و هم زدم...
رفتم تو همون برنامه ی محافظتی،و دنبال فایل گشتم...
وقتی که پیداش کردم روش کلیک کردم...
۲صفحه بیشتر نبود...
نوشته شد بود:
مینسو:کی کارشون رو تموم میکنی؟
سزار:چیزی نمونده.
به میرا که شلیک کردم،جونگکوک هم میاد اونجا و هردوشون رو با بمبی که گذاشتم میفرستم هوا.
پس اون بمبی که خنثی کرده بودن کار تو بود...
نه اینکه خودت هم جزئی از هدف باشی...
حرومزاده...
حتی به دختر خودش هم برای رسیدن به قدرت،فدا میکنه...
ولی دیگه خودش داره کم کم،حکم مرگش رو صادر میکنه.
مینسو:خوبه...
چون بعد از اینکه کوک عوضی مرد،هین اینکه پدرخوانده داره میره سمت خونه اش که مدارک مهم باند رو برداره،ترورش می کنیم و خودمون میشینیم روی تخت قدرت.
سزار:ولی اگه بفهمن و نقشه خراب بشه چی؟
مینسو:نگران نباش اونا به قدر احمق هستن که نمی فهمن.
چت تموم شد...
زیر لبی گفتم:
ولی اون احمق ها فهمیدن...
و دارن میان سراغتون...
مین مینسو.
چون می دونستم تهیونگ داره استراحت می کنه...
و اون هم روز های سختی رو داره میگذرونه،تا چند ساعت دیگه نقشه رو بهش می گم.
شروع کردم به انجام بقیه ی کارهای شرکت،مثل:
چک کردن ایمیل ها...
قرار داد های مهم...
و دریافت اطلاعات از شرکای جدید...
ویو چند ساعت بعد:
بالاخره تموم شد...
لپ تاپ رو خاموش کردم،و گذاشتمش داخل کیف...
رفتم سمت تخت یاقوت...
دستش رو گرفتم و گفتم:
_:الان برمی گردم.
ولی ریکشنی نشون نداد...
و مثل اینکه این سری واقعا خواب بود...
از اتاق خارج شدم...
رفتم پشت در اتاقی که تهیونگ داخلش بود...
در زدم...
که ببینم بیداره یا نه؟
🐻:بیا تو.
رفتم تو اتاق...
و در و بستم...
گیلاسی از شراب قرمز داخل دستش بود...
🐻:می خوری؟
_:کم.
داخل گیلاس دیگه ای کمی برام ریخت و داد دستم...
جرعه ای ازش نوشیدم...
یاد لبای یاقوت افتادم...
چقدر دلم براش تنگ شده...
_:خب جناب کیم...
🐻:بله جناب جئون؟
_:فردا فشفشه بازی داریم.
🐻:قربانی کیه؟
مینسو؟
_:دقیقا.
فردا در هینی که داره میره با شرکای روس جدیدش قرار داد ببنده...
ترورش کنین.
🐻:باشه.
ولی بعدش دردسر نشه...
از طرف پدر خوانده و ریاست روسیه...
_:نگران نباش.
وقتی که پدرخوانده قضیه ی خیانت رو بفهمه همه کاری میکنه برامون.
و سری به نشانه ی فهمیدن تکون داد...
نگاهی به شیشه ی تقریبا خالی شراب انداختم...
گیلاس خالی خودم رو گذاشتم رو میز...
رفتم جلو...
و گیلاسش رو از دستش گرفتم...
🐻:چی کار میکنی؟
_:برای امشب کافیه.(جدی و بم)
لبخند کمرنگی زد...
🐻:باشه.
_:شبت بخیر.
🐻:شب تو هم بخیر.
و از اتاق رفتم بیرون...
دل تو دلم نبود برای اینکه ببینم یاقوت کی بیدار میشه...
در اتاقش رو باز کردم...
که...
که یه دفعه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
کامت:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:47
(ویو: جونگکوک)
بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد...
تهیونگ بود...
با کیف لپ تاپ اومده بود...
کیف و داد بهم...
🐻:همونجوری که گفتی انجام شد.
_:خوبه.
چیکار کردی؟
🐻:چی چیکار کردم؟
_:خانوادهات.
هوفی کشید...
🐻:هنوز همون آش و همون کاسه.
سری به معنای فهمیدن تکون دادم...
🐻:میرم تو اتاق استراحت کنم...
کاری داشتی خبرم کن.
_:باش.
و بعد رفتش...
لپ تاپ رو از تو کیفم در آوردم...
صفحه اشو بالا کشیدم،و روشنش کردم و رمز و هم زدم...
رفتم تو همون برنامه ی محافظتی،و دنبال فایل گشتم...
وقتی که پیداش کردم روش کلیک کردم...
۲صفحه بیشتر نبود...
نوشته شد بود:
مینسو:کی کارشون رو تموم میکنی؟
سزار:چیزی نمونده.
به میرا که شلیک کردم،جونگکوک هم میاد اونجا و هردوشون رو با بمبی که گذاشتم میفرستم هوا.
پس اون بمبی که خنثی کرده بودن کار تو بود...
نه اینکه خودت هم جزئی از هدف باشی...
حرومزاده...
حتی به دختر خودش هم برای رسیدن به قدرت،فدا میکنه...
ولی دیگه خودش داره کم کم،حکم مرگش رو صادر میکنه.
مینسو:خوبه...
چون بعد از اینکه کوک عوضی مرد،هین اینکه پدرخوانده داره میره سمت خونه اش که مدارک مهم باند رو برداره،ترورش می کنیم و خودمون میشینیم روی تخت قدرت.
سزار:ولی اگه بفهمن و نقشه خراب بشه چی؟
مینسو:نگران نباش اونا به قدر احمق هستن که نمی فهمن.
چت تموم شد...
زیر لبی گفتم:
ولی اون احمق ها فهمیدن...
و دارن میان سراغتون...
مین مینسو.
چون می دونستم تهیونگ داره استراحت می کنه...
و اون هم روز های سختی رو داره میگذرونه،تا چند ساعت دیگه نقشه رو بهش می گم.
شروع کردم به انجام بقیه ی کارهای شرکت،مثل:
چک کردن ایمیل ها...
قرار داد های مهم...
و دریافت اطلاعات از شرکای جدید...
ویو چند ساعت بعد:
بالاخره تموم شد...
لپ تاپ رو خاموش کردم،و گذاشتمش داخل کیف...
رفتم سمت تخت یاقوت...
دستش رو گرفتم و گفتم:
_:الان برمی گردم.
ولی ریکشنی نشون نداد...
و مثل اینکه این سری واقعا خواب بود...
از اتاق خارج شدم...
رفتم پشت در اتاقی که تهیونگ داخلش بود...
در زدم...
که ببینم بیداره یا نه؟
🐻:بیا تو.
رفتم تو اتاق...
و در و بستم...
گیلاسی از شراب قرمز داخل دستش بود...
🐻:می خوری؟
_:کم.
داخل گیلاس دیگه ای کمی برام ریخت و داد دستم...
جرعه ای ازش نوشیدم...
یاد لبای یاقوت افتادم...
چقدر دلم براش تنگ شده...
_:خب جناب کیم...
🐻:بله جناب جئون؟
_:فردا فشفشه بازی داریم.
🐻:قربانی کیه؟
مینسو؟
_:دقیقا.
فردا در هینی که داره میره با شرکای روس جدیدش قرار داد ببنده...
ترورش کنین.
🐻:باشه.
ولی بعدش دردسر نشه...
از طرف پدر خوانده و ریاست روسیه...
_:نگران نباش.
وقتی که پدرخوانده قضیه ی خیانت رو بفهمه همه کاری میکنه برامون.
و سری به نشانه ی فهمیدن تکون داد...
نگاهی به شیشه ی تقریبا خالی شراب انداختم...
گیلاس خالی خودم رو گذاشتم رو میز...
رفتم جلو...
و گیلاسش رو از دستش گرفتم...
🐻:چی کار میکنی؟
_:برای امشب کافیه.(جدی و بم)
لبخند کمرنگی زد...
🐻:باشه.
_:شبت بخیر.
🐻:شب تو هم بخیر.
و از اتاق رفتم بیرون...
دل تو دلم نبود برای اینکه ببینم یاقوت کی بیدار میشه...
در اتاقش رو باز کردم...
که...
که یه دفعه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
کامت:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۶۶۱
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط