پارت هشتم: داستان از دیدگاه یونگی: به خونه هم دانشگاهیش ،

پارت هشتم: داستان از دیدگاه یونگی: به خونه هم دانشگاهیش ، نیلویا می‌رفت ، نیلویا از اون گروه دختر ها بود که هرروز با دوستاش بیرون بود ، معمولا سر کلاس حسابان غایب میشد ، حسابان درس مهمی در دانشگاه بود ، یعنی اگه تمام درسات پاس میشد اما حسابان تژدید می‌شدی باید دوترم دیگه در دانشگاه درس میخوندی تا اگه استادت اجازه داد امتحان حسابان رو مجددا بدی ، یونگی همیشه در درس حسابان بالا ترین نمره رو می‌گرفت ، نیلویا هم که از این موضوع خبر داشت ، از یونگی خواسته بود دوروز قبل امتحان حسابان بیاد خونشون و باهاش تمرین کنه و بهش برخی نکات مهم رو توضیح بده تا در امتحان قبول بشه ، در واقع یه مورد بود ، نیلویا به یونگی علاقه داشت ، چندین بار هم به یونگی اعتراف کرده بود اما یونگی قبول نکرده بود ، فعلا همون دوست و هم‌دانشگاهی بودن ، جلوی یه برج تقریباً ۲۰ طبقه رسید ، به لابی برج نگاه کرد ، همون لحظه نیلویا از لابی بیرون اومد و سمت یونگی حرکت کرد ، یه شلوار پارچه ای کالباسی مام با کراپ گیلاسی قرمز ، موهاش چتری مدل بود و سیاه رنگ ، موهاش رو خرگوشی بسته بود ، تقریباً یک وجب از کتفش پایین تر هست ، با دمپایی لا انگشتی صورتی کمرنگ ، نزدیک یونگی اومد و اونو بغل کرد ، یونگی از یهویی بودنش خجالت کشید اما اونم نیلویا رو بغل کرد ، نیلویا گفت: سلام یونگی ، ممنونم که امروز اومدی خونم ، چطوری ؟ از یونگی جدا شد و دستش رو گرفت ، یونگی گفت: سلام ، خواهش میکنم ، مرسی خوبم . نیلویا دست یونگی رو کشید و به طرف آسانسور در لابی برج برد و گفت: بریم تو الان شروع کنیم. به طبقه آخر رسیدن ، از آسانسور خارج شدن ، معلوم بود به بخش پند هاوس برج رسیدن ، نیلویا کارت رو در جایگاه در گزاشت و وارد خانه شدن ، خونه واقعا لوکس و مدرنی داشتن ، جلوی ورودی آشپزخانه یه خانم تقریبا همسن مامانش ایستاده بود ، از لباس هایی که نیلویا پوشیده بود ، سیاهش تنش بود ، خانم موهای قرمز شرابی فرفری داشت که بینش چند موی سفید داشت ، خانم اصلا شبیه نیلویا نبود اما تیپش هم نشون نمی‌داد که خدمتکار باشه ، نیلویا چشم ابرو مشکی بود اما خانم بقایلش چشم های سبز لجنی داشت ، یونگی به خانم مقابلش سلام کرد و همراه نیلویا به کتابخانه خونه رفت تا با نیلویا درس کار کنه ، سر میز وست کتابخانه نشسته بودن و کتابکار جلوی دستشون رو حل میکردن ، در کتابخانه باز شد و همون خانم با دولیوان شیر کاکائو و بیسکوئیت دارچینی وارد شد ، روی میز گذاشت و بدون کلمه ای از اتاق خارج شد اما اخمی تلخ در صورتش بود و معلوم بود این اخم برای نیلویا هست ، یونگی برای عوض کردن جو گفت: مامان خوبی داری . نیلویا لبخند محوی زد و گفت: مامانم نیست ، نامادریم هست ، اصلاهم مهربون نیست ، امروز چون تو اومدی خونمون نتونست بره با دوستش کافه ، فقط برای پذیرایی خونه مونده ، ۱۵ سال پیش وقتی تقریبا ۵ سالم بود ، مامانم با ماشینش تصادف کرد و مرد ، بابام هم همون موقع به پیشنهاد عمه کوچیکم با این خانم ازدواج کرد ، تا ۶ سال پیش مثل مامانم بود اما این ۶ سال اخیر ، تقریبا میشه گفت از روزی که بابام به عنوان وکیل مجبور شد زیاد در کانون بمونه و کار کنه ، باهام بدرفتار شد و اینجوری زندگی میکنم . یونگی بعد ۴ ساعت ، عصر ۷ پایین برج بود ، نیلویا یونگی رو بغل کرد و سرشو در گردنش فرو برد و گفت: مرسی که اومدی خونمون و بهم درس یاد دادی ، ممنونم که به حرفام گوش دادی . یونگی نیلویا رو بغل کرد و گفت: قابلی نداشت عزیزم ، منو تو با هم دوستیم باید هوای همدیگه رو داشته باشیم ، فعلا عزیزکم . از نیلویا جدا شد و سمت محله خودشون حرکت کرد ، در راه همون بوگاتی سیاه آشنارو دید ، و فهمید جیمین اونجاست .
ادامه پارت نهم .♨️
دیدگاه ها (۲)

پارت دهم:داستان از دیدگاه جیمین: نزدیک های ظهر ، مقابل برج م...

پارت یازدهم:داستان از دیدگاه جیمین: آگوست دی از کمپانی هنر ه...

پارت هفتم: داستان از دیدگاه یونگی: از پله ها پایین می‌رفت تا...

پارت ششم:داستان از دیدگاه جیمین: عادت داشت شب ها بره باشگاه ...

صبح که بیدار شدم دیدم مامانم داره گریه میکنه رفتم پیشش و ازش...

پارت³سویون هنوز روی فرش نشسته بود که یونگی با دو تا لیوان چا...

درخواستی Part6(چهار ماه بعد)بلاخره کارام تموم شده بود برگشته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط