‍ ‍

‍ ‍
تـو خوابـی و من فـکرِ تـواَم خواب نـدارم
از غـصـه ی این غــم بـه خـدا تاب نــدارم
شمعی شده ام سوخته دل از غـمِ این درد
گــویـی کـه شبی هسـتم و مهـتـاب نـدارم
چشمانِ تــو پیش من و رویـای تــو آنـجـا
می گـریـم و از دست تــو اعصــاب نـدارم
مـن غــیــرِ خدایـم کــه کـسی را نپـرستـم
در راز و نـیـــــازم کـه دو مـحـراب نــدارم
اما تــو نـدیــدی کــه خـدایـم شده بــودی
جــــز این غــزلـم، تـک غـزلـی نـاب نـدارم
دیدگاه ها (۵)

دلِ تنــگــم عـجـب بـی تاب گشـتـهبـه فکـرت هر شبی بی خواب ...

هوایِ عشقِ من بی تو چه غوغا می کند هر شبتو را در خاطراتی کهن...

عمرِ من در گذر است و خودِ من بی خبـرمآخـر این دوریِ تـــو کـ...

آرزو بـــــود کــه مـن کــلِ جـهــــانت بشــــومهمه جا با تـ...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

یک عصر تابستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط