#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_35
·
·
·
ویو صبح >>

کسی خونه نبود ، جز من ، خاله..

سوک‌هون صبح زود رفت بوسان ؛
بقیه هم رفتن سرکار .

صدای زنگ در اومد ؛ رفتم در رو باز کردم و دیدم پستچی بود..

برام یه کارت دعوت از یکی از همکارهام توی کره اومده بود..

مهمونیش توی یه بار بود..

گفته بود میتونیم یه همراه با خودمون بیاریم منم با خودم فکر کردم و گفتم : " خب سوک‌هون که نیست..بخوام با خودم ببرمش پس لیسو رو می‌برم! "

ا/ت : " الو لیسو سلام خوبی..؟ "

لیسو : " سلام ا/ت مرسی خوبم تو خوبی؟! دلم برات خیلی تنگ شده بود! "

ا/ت : " مرسی خوبم.. خوبه همین یه هفته پیش بارسلونا بودی.! "

لیسو : " حیحییی.. حالا کاری داشتی؟! "

ا/ت : " آره از طرف یکی از همکارام یه دعوت‌نامه اومده ؛ می‌خواستم ببینم میای؟ "

سمی : " دختر میدونی که من به مهمونی نه نمیگم!! "



ویو ساعت 7 شب >>

ساعت 8 باید بار باشم..

پس رفتم سریع رفتم آرایش خیلی ساده کردم و لباسمو پوشیدم .

ماشینمو برداشتم و رفتم سمت خونهٔ لیسو ؛

لیسو هم سوار شد..

رفتیم سمت بار ،، چند تا بادیگارد جلوی در بار بودن..

کارت دعوت رو بهشون دادم و رفتیم داخل..

جَوِش مثل همهٔ بارها بود..

بوی دود و س‍..‍ی‍.‍گار توی هوا بخش بود!

کلی دخترهایی که دنبال پسرهای هول بودن و برعکس!
·
·
·
دیدگاه ها (۰)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_36···نشستیم سر یه میز که همکارم اومد.....

«من قد غم هایم تورو دوست دارم عشقم »:)

….....:):)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_27···بدو بدو رفتم توی حیاط ؛ قبل از ای...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_33···ا/ت : " کاترین اتاق خاله‌بزرگ کجا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط