ازادی(part 5)
ازادی(part 5)
*ویو جنا
بعد خوندن اون نامه،متوجه شدم یه جنگ تو راهه،یه جنگ پر از خون. رفتم تو خونه و درمورد این که کی میتونه همچین نامه ای رو نوشته باشه فکر میکردم؛اولش فکر میکردم جکه چون ما خیلی باهم مشکل داریم ولی بعدش گفتم که چرا اون باید بخاطر این که یه توهین ریز بهش کردم یه جنگ رو راه بندازه؟پس شکم از رو جک برداشته شد. بعدش فکر میکردم که کریسه،اما کریس که بعد 3 سال آدرس منو نمیدونه و از کجا میدونه تعطیل شدم؟پس اونم نیست. پس کی میتونه باشه؟هیچ ایده ای واسش نداشتم.
دینگ دینگ(صدای زنگ در)
رفتم که درو باز کنم و وقتی باز کردم پیک غذا بود. ازش غذا رو گرفتم و پولو بهش دادم،غذا رو گذاشتم رو میز و خودمم نشستمو شروع کردم به خوردن. وقتی غذا تموم شد رفتم که بگیرم بخوابم که یهو گوشیم زنگ خورد و ینفر ناشناس بود.
جنا:الو بله؟
??: ساعت 9 صبح فردا پارک کنار باغچه.
جنا:چی؟
??:ساعت 9 صبح فردا پارک کنار باغچه.
متوجه نمیشدم که یهو تلفن قطع شد،گفتم که شاید یه رمز برای اینکه بفهمم اون نامه برای کی بود باشه برای همین گرفتم خوابیدم که صبح بلند شم برم پارک؛از اونجایی که تو منطقه ای که من زندگی میکردم فقط یه پارک وجود داره فهمیدم کدوم پارکو میگه. صبح که شد لباسامو پوشیدم،یه ساک برداشتم که توش تفنگ و وسایلی که لازمه رو بزارم که اگه بهم حمله شد بتونم از خودم دفاع کنم. رفتم به سمت پارک،وقتی رسیدم اونجا یه دختره با دامن صورتی و وسایل صورتی اونجا وایساده بود،با خودم گفتم عمرا این یارو باشه اما اون فقط اونجا بود برای همین رفتم پیشش
جنا:ام سلام
رز:اوه سلام تو اونی بودی که بهم زنگ زدی گفتی بیام اینجا تا بریم باهم کلی وسایل صورتی بخریم؟
جنا:عام نه
رز:عه پس کی بهم زنگ زده بود؟مهم نیست ببینم تو چرا اینجایی؟
جنا:به منم زنگ زدن که بیام اینجا
رز:اها. میگم حالا که تصادفی همدیگه رو دیدیم نمیخوای آشنا بشیم؟من رزم اسم تو چیه؟
جنا:خب علاقه ای به آشنایی با کسایی که نمیشناسمشون ندارم
رز:اها خب نیازی نیست اسمتو بگی.
متوجه شدم که اون دختر مثل من یکی بهش زنگ زده بود و گفته بود بیاد اینجا،برای همین گفتم که ممکنه کسی بهش صدمه بزنه.
جنا:خب منم جنا م
رز:عهههه بلاخره اسمتو گفتی هورا
جنا:بچه بازی درنیار
رز:چیز ببخشید
یهو یه صداهایی از پشتمون میومد،تفنگو گرفته بودم که اگه کسی اومد یه گلوله بکنم تو سرش که یهو زیر پامون یه گودال ایجاد شد و افتادیم تو گودال. من در همون موقع بیهوش شدم و متوجه چیزی نشدم
ادامه پارت بزودی....
*ویو جنا
بعد خوندن اون نامه،متوجه شدم یه جنگ تو راهه،یه جنگ پر از خون. رفتم تو خونه و درمورد این که کی میتونه همچین نامه ای رو نوشته باشه فکر میکردم؛اولش فکر میکردم جکه چون ما خیلی باهم مشکل داریم ولی بعدش گفتم که چرا اون باید بخاطر این که یه توهین ریز بهش کردم یه جنگ رو راه بندازه؟پس شکم از رو جک برداشته شد. بعدش فکر میکردم که کریسه،اما کریس که بعد 3 سال آدرس منو نمیدونه و از کجا میدونه تعطیل شدم؟پس اونم نیست. پس کی میتونه باشه؟هیچ ایده ای واسش نداشتم.
دینگ دینگ(صدای زنگ در)
رفتم که درو باز کنم و وقتی باز کردم پیک غذا بود. ازش غذا رو گرفتم و پولو بهش دادم،غذا رو گذاشتم رو میز و خودمم نشستمو شروع کردم به خوردن. وقتی غذا تموم شد رفتم که بگیرم بخوابم که یهو گوشیم زنگ خورد و ینفر ناشناس بود.
جنا:الو بله؟
??: ساعت 9 صبح فردا پارک کنار باغچه.
جنا:چی؟
??:ساعت 9 صبح فردا پارک کنار باغچه.
متوجه نمیشدم که یهو تلفن قطع شد،گفتم که شاید یه رمز برای اینکه بفهمم اون نامه برای کی بود باشه برای همین گرفتم خوابیدم که صبح بلند شم برم پارک؛از اونجایی که تو منطقه ای که من زندگی میکردم فقط یه پارک وجود داره فهمیدم کدوم پارکو میگه. صبح که شد لباسامو پوشیدم،یه ساک برداشتم که توش تفنگ و وسایلی که لازمه رو بزارم که اگه بهم حمله شد بتونم از خودم دفاع کنم. رفتم به سمت پارک،وقتی رسیدم اونجا یه دختره با دامن صورتی و وسایل صورتی اونجا وایساده بود،با خودم گفتم عمرا این یارو باشه اما اون فقط اونجا بود برای همین رفتم پیشش
جنا:ام سلام
رز:اوه سلام تو اونی بودی که بهم زنگ زدی گفتی بیام اینجا تا بریم باهم کلی وسایل صورتی بخریم؟
جنا:عام نه
رز:عه پس کی بهم زنگ زده بود؟مهم نیست ببینم تو چرا اینجایی؟
جنا:به منم زنگ زدن که بیام اینجا
رز:اها. میگم حالا که تصادفی همدیگه رو دیدیم نمیخوای آشنا بشیم؟من رزم اسم تو چیه؟
جنا:خب علاقه ای به آشنایی با کسایی که نمیشناسمشون ندارم
رز:اها خب نیازی نیست اسمتو بگی.
متوجه شدم که اون دختر مثل من یکی بهش زنگ زده بود و گفته بود بیاد اینجا،برای همین گفتم که ممکنه کسی بهش صدمه بزنه.
جنا:خب منم جنا م
رز:عهههه بلاخره اسمتو گفتی هورا
جنا:بچه بازی درنیار
رز:چیز ببخشید
یهو یه صداهایی از پشتمون میومد،تفنگو گرفته بودم که اگه کسی اومد یه گلوله بکنم تو سرش که یهو زیر پامون یه گودال ایجاد شد و افتادیم تو گودال. من در همون موقع بیهوش شدم و متوجه چیزی نشدم
ادامه پارت بزودی....
- ۲.۶k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط