میدانستم عاشق بارانی ،

میدانستم عاشق بارانی ،
آنقدر اشک ریختم تا خورشید بتابد بر روی سیل اشکهایم ،
تا اشکهایم ابر شود و باران ببارد
این اشکهای من است که بر روی تو میبارد
آسمان با دیدن چشمهای من می نالد
عشق همین است و راه آن نفسگیر
باز هم میخواهم عشق را با تمام دردهایش،
دردهایی که درد نیست چون دوایش تویی
خیالی نیست دلتنگی ها و بی قراری هایش، چون چاره اش تویی
عزیز من تویی، در راز و نیازهایم تنها تویی
با تو بودن یعنی همین ،
یعنی من عاشقم بیشتر از تمام عشقهای روی زمین
عزیزم خیلی دوستت دارم ، تنها همین احساس است که در دل دارم
این کلام جاودانه را از من بپذیر ، درروزی که قلبم درونش غوغاست ،
این احساس صادقانه را از من بپذیر ، در روزی که حال من حال خودم
نیست
دیدگاه ها (۲)

تجربه ی تلخی بود... کاش هیچوقت تجربش نمیکردم... عشق رو میگم....

به اخم خود به من گفتی که از پیشم برو ! رفتمولی با چشم هایت ل...

ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺗﻮﺳﯿﻨﯽ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻏﻤﮕﯿﻨﻢﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁ...

ﺍﻳﻦ ﺟﺎﻫﺎﮮ ﺧﺎﻟﮯ ﻛﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖﺑﻪ ﺭُ ﺧﻢ ﻣﮯ ﻛﺸﺪﭼﻪ ﻣﮯ ﺩﺍﻧﻨﺪﻓﺮﻫﺎﺩﺗــ ﺷ...

عاشقت نیستم 🥀پارت 59 از طریق تلپورت به سمت دیگه ی جنگل رفتیم...

⠀‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌  ‌ ㅤ ‌┄─ ⃘شکرگزاری/سپاسگزاری چیست؟‌‌‌‌⏝︶...

رمان خرس عسلی پارت ۱۴ ویو تهیونگو همین کافی بود که به زنده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط