«در آن گوشه‌ی تاریک و منزوی، جایی که گویی زمان از حرکت ای

«در آن گوشه‌ی تاریک و منزوی، جایی که گویی زمان از حرکت ایستاده بود، کودکی با شانه‌های لرزان، تنها داراییِ گرم و تپنده‌اش را در آغوش گرفته بود؛ سگی که با نگاهی مهربان و وفادار، گویی تمامِ دردِ بی‌کلامِ او را به جان خریده بود، در حالی که اشک‌های بی‌صدا، تنها زبانی بودند که میانِ آن دو قلبِ تنها، برای روایتِ غمی سنگین، باقی مانده بود.»
دیدگاه ها (۰)

«در عمقِ آن چشم‌ها، زخمی نیست که با مرهم آرام شود؛ بلکه نقشِ...

در میانِ آغوشِ سردِ گِل، جایی که شب به آرامی قصه‌ی فراموشی ر...

لبخندی زد؛ اما این لبخند، نه از سرِ شادی، که از سرِ فرارسیدن...

گرگ، نگهبانِ سکوتِ ماه است؛ موجودی که از تاریکیِ شب می‌هراسد...

تکاپو پارت 12= نفوذی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط