پارت دوم
پارت دوم
پاهایش سست شد، روی زمین نشست.
اشکهایش بیامان جاری شدند.
برای لحظهای فقط زمزمه کرد:
— «شاید... شاید دیگه تحملی نمونده.»
اتاق تاریک بود.
تنها چیزی که روشن میزد، شعلهی کمنور امیدی بود که انگار در حال خاموش شدن بود.
---
تهیونگ رفته بود.
در بسته شد و صدای پایش در راهرو خاموش شد.
ات مانده بود و اتاقی که ناگهان برایش بزرگتر از همیشه به نظر میرسید؛ مثل قفسی که دیوارهایش هر لحظه به او نزدیکتر میشدند.
نور چراغ خیابان از لای پردهی نیمهباز به داخل میتابید.
روی دیوار سایهی باران میرقصید، اما برای ات چیزی جز لکههای تاریک و سرد نبود.
به اطراف نگاه کرد:
میز پر از لیوانهای نیمهخالی، دفترچهای که صفحههایش پر از نوشتههای ناتمام بود، پوسترهایی که روزی با اشتیاق چسبانده بود، حالا تنها یادآور روزهای دور و خاموش بودند.
او همیشه میترسید.
از تنهایی، از تاریکی، از صدای ذهنی که مدام در گوشش میگفت:
«تو کافی نیستی. تو دیده نمیشی. تو باری روی دوشی.»
و امشب، آن صدا بلندتر از همیشه شده بود.
ات روی تخت نشست.
دستهایش را دور زانوهایش حلقه کرد و به زمین خیره شد. نفسهایش کوتاه و بیقرار بالا میآمدند.
زمزمه کرد:
— «دیگه فایده نداره... همهچی تموم شده. تهیونگ خستهست... من خستهم... دنیا خستهست.»
قطرههای اشک روی شلوارش میچکید.
ناگهان بلند شد.
به سمت پنجره رفت.
دستش روی شیشه نشست.
بیرون، باران همچنان میبارید، بیوقفه، بیتوجه.
نور چراغها در قطرات باران میشکستند و مثل هزاران تکهی شکستهی آینه چشمک میزدند.
ذهنش فریاد میزد:
«بپره... همهچی تموم شه. یک لحظه... فقط یک لحظه سکوت.»
اما قلبش میگفت:
«تهیونگ... اگه بفهمه چی کار کردی؟ اگه بفهمه چرا؟»
اما صداهای تاریک ذهن قویتر بودند.
او دیگر توان جنگیدن نداشت.
پاهایش بیاختیار لرزیدند.
اشک آخر روی گونهاش لغزید و آرام زیر لب گفت:
— «ببخش منو...»
و بعد... لحظهای کوتاه، همان لحظهای که زمان متوقف شد.
سقوط کرد.
باد میان موهایش پیچید.
باران روی صورتش شلاق شد.
چراغهای خیابان در چشمهایش محو و تار شدند.
اما پایان نه.
مرگ آغوشش را باز نکرد.
به جای آن، ضربهای سهمگین، سیاه، دردناک... و بعد تاریکی مطلق کل وجودش فرا گرفت.
...
وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، همهچیز سفید بود.
سقف سفید، دیوارهای سفید، نور تند لامپهای مهتابی، بوی الکل و دارو همهجا را پر کرده بود.
بدنش سنگین بود، آنقدر که انگار رویش کوه گذاشته باشند. خواست تکان بخورد... اما چیزی حس نکرد.
نفسش به شماره افتاد.
با وحشت نگاهش را به پایین بدنش انداخت.
پاهایش همانجا بودند، اما بیجان، بیحرکت، بیحس.
اشک داغی از گوشهی چشمش لغزید.
صدای پرستاری آرام در گوشش پیچید:
— «تو زندهای... اما...»
کلمهی «اما» مثل پتک روی روحش خورد.
پرستار مکث کرد، انگار نمیخواست جمله را بگوید.
اما سرانجام، آهی کشید و ادامه داد:
— «بدنت آسیب جدی دیده. از کمر به پایین... دیگه هیچوقت نمیتونی راه بری.»
جهان فرو ریخت. همهچیز در یک لحظه خاموش شد.
ات فقط به سقف خیره ماند. انگار هیچوقت دیگر قرار نبود رنگی جز سفیدی ببیند.
ادامه دارد....
پاهایش سست شد، روی زمین نشست.
اشکهایش بیامان جاری شدند.
برای لحظهای فقط زمزمه کرد:
— «شاید... شاید دیگه تحملی نمونده.»
اتاق تاریک بود.
تنها چیزی که روشن میزد، شعلهی کمنور امیدی بود که انگار در حال خاموش شدن بود.
---
تهیونگ رفته بود.
در بسته شد و صدای پایش در راهرو خاموش شد.
ات مانده بود و اتاقی که ناگهان برایش بزرگتر از همیشه به نظر میرسید؛ مثل قفسی که دیوارهایش هر لحظه به او نزدیکتر میشدند.
نور چراغ خیابان از لای پردهی نیمهباز به داخل میتابید.
روی دیوار سایهی باران میرقصید، اما برای ات چیزی جز لکههای تاریک و سرد نبود.
به اطراف نگاه کرد:
میز پر از لیوانهای نیمهخالی، دفترچهای که صفحههایش پر از نوشتههای ناتمام بود، پوسترهایی که روزی با اشتیاق چسبانده بود، حالا تنها یادآور روزهای دور و خاموش بودند.
او همیشه میترسید.
از تنهایی، از تاریکی، از صدای ذهنی که مدام در گوشش میگفت:
«تو کافی نیستی. تو دیده نمیشی. تو باری روی دوشی.»
و امشب، آن صدا بلندتر از همیشه شده بود.
ات روی تخت نشست.
دستهایش را دور زانوهایش حلقه کرد و به زمین خیره شد. نفسهایش کوتاه و بیقرار بالا میآمدند.
زمزمه کرد:
— «دیگه فایده نداره... همهچی تموم شده. تهیونگ خستهست... من خستهم... دنیا خستهست.»
قطرههای اشک روی شلوارش میچکید.
ناگهان بلند شد.
به سمت پنجره رفت.
دستش روی شیشه نشست.
بیرون، باران همچنان میبارید، بیوقفه، بیتوجه.
نور چراغها در قطرات باران میشکستند و مثل هزاران تکهی شکستهی آینه چشمک میزدند.
ذهنش فریاد میزد:
«بپره... همهچی تموم شه. یک لحظه... فقط یک لحظه سکوت.»
اما قلبش میگفت:
«تهیونگ... اگه بفهمه چی کار کردی؟ اگه بفهمه چرا؟»
اما صداهای تاریک ذهن قویتر بودند.
او دیگر توان جنگیدن نداشت.
پاهایش بیاختیار لرزیدند.
اشک آخر روی گونهاش لغزید و آرام زیر لب گفت:
— «ببخش منو...»
و بعد... لحظهای کوتاه، همان لحظهای که زمان متوقف شد.
سقوط کرد.
باد میان موهایش پیچید.
باران روی صورتش شلاق شد.
چراغهای خیابان در چشمهایش محو و تار شدند.
اما پایان نه.
مرگ آغوشش را باز نکرد.
به جای آن، ضربهای سهمگین، سیاه، دردناک... و بعد تاریکی مطلق کل وجودش فرا گرفت.
...
وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، همهچیز سفید بود.
سقف سفید، دیوارهای سفید، نور تند لامپهای مهتابی، بوی الکل و دارو همهجا را پر کرده بود.
بدنش سنگین بود، آنقدر که انگار رویش کوه گذاشته باشند. خواست تکان بخورد... اما چیزی حس نکرد.
نفسش به شماره افتاد.
با وحشت نگاهش را به پایین بدنش انداخت.
پاهایش همانجا بودند، اما بیجان، بیحرکت، بیحس.
اشک داغی از گوشهی چشمش لغزید.
صدای پرستاری آرام در گوشش پیچید:
— «تو زندهای... اما...»
کلمهی «اما» مثل پتک روی روحش خورد.
پرستار مکث کرد، انگار نمیخواست جمله را بگوید.
اما سرانجام، آهی کشید و ادامه داد:
— «بدنت آسیب جدی دیده. از کمر به پایین... دیگه هیچوقت نمیتونی راه بری.»
جهان فرو ریخت. همهچیز در یک لحظه خاموش شد.
ات فقط به سقف خیره ماند. انگار هیچوقت دیگر قرار نبود رنگی جز سفیدی ببیند.
ادامه دارد....
- ۱۰.۷k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط