PR

#P𝗔R𝗧 : 74
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
ــ میزارم دنیا بخاطرت بسوزه

لارا خودش رو بیشتر توی آغوش گرم جونگکوک جا داد، انگار که تمام دنیا رو توی اون آغوش پیدا کرده بود... قلبش با هر ضربان ، عشقی عمیق‌تر رو فریاد می‌زد.

+نمیدونی چقد از بودنت خوشحالم...

چند ساعت گذشت و اونا هنوز توی ماشین ، دست توی دست هم ، غرق در حرف‌های عاشقانه بودن. زندگی بالاخره روی خوشش رو به لارا نشون داد؛ خوشحالی‌ای که مثل موج‌های اقیانوس ، قلبش رو پر کرده بود اما لارا ، اون دختر پرشور و عمیق ، می‌دونست اگه با جونگکوک باشه این خوشی ابدیه..

ــ اون نامه..تنها چیزی بود که توی این چندسال که نداشتمت همدمم بود..
همدم روز های سختم بار ها و بارها خوندمش..
هر بار بعد خوندنش به خودم میومدم
چشم هام خیس بودن
نداشتنت منو بد زمین زد..
ولی الان..دوباره حس میکنم دارم نفس میکشم صدای تپش قلبم رو میشنوم

دست لارا رو اروم کنار لـباش برد و با عشق بـوسـید..

یعنی ته قصه اینجاست؟قراره باتو خوشبخت بشم؟

ــ قول میدم خوشبخترین ادم روی زمینت کنم..ولی ته قصه اینجا نیست
هنوز خیلی راز ها پنهونه

+فقط بیا همه چیز رو فراموش کنیم..میخوام زندگیم رو از اول بسازم...باتو
میدونی که تا الان فقط زندگی میکردم..بی هدف فقط نفس میکشیدم...ولی الان یه دلیلی به نام جونگکوک برای زندگی کردن دارم.

ــ همه دردا رو فراموش میکنیم..
یه خوانواده تشکیل میدیم دور از همه این ادما زندگی میکنیم

قبل از اینکه لارا حرفی بزنه لــب های جونگکوک روی لـباش قرار گرفت..
اغاز بـوسـه ای فرانسوی با عشق..

چند دقیقه گذشت..
نفس کم اوردن و ازهم فاصله گرفتن هردو لبخندی روی لـباشون داشتن
توی دلشون غوغایی بود
قطعا بهترین روز برای هردوشون بود

ــ امروز فقط میخوام باتو باشم..

لارا لبخندی زد چند ثانیه بعد گفت:کجا میریم؟

ــ هرجا که تو بخوای.

+من فقط میخوام باتو باشم

ــ یه جایی هست که میخوام باهم دوتایی بریم اونجا

لارا پرسید:کجا؟

جونگکوک جواب داد:میفهمی خودت..

+بهت اعتماد دارم

جونگکوک اروم لپ لارا را کشید
با لبخند ماشین رو روشن کرد

لارا گفت:وسایلم

ــ نگران نباش..حلش میکنم

لارا بعد گفتن کلمه باشه به بیرون خیره شد..

و جونگکوک حرکت کرد

توی راه هیچ حرفی بینشون ردو بدل نشد جونگکوک با دقت رانندگی میکرد بین راه گه گاهی زیر چشمی به لارا نگاه کوتاهی میکرد لارا هم تمام فکرو ذکرش جونگکوک شده بود...
بلاخره به نیمه گمشدش رسید از بودن کنار جونگکوک خیلی ذوق داشت

بعد یک ساعت توی راه بودن بلاخره به مقصد رسیدن.. جونگکوک توی جنگلی بزرگ و سرسبز ماشین رو نگه داشت..

لارا کنجکاو پرسید:میشه بگی اینجا کجاست؟

ــ میفهمی..عجله نکن

از ماشین پیاده شدن..جنگل برای لارا خیلی اشنا بود جونگکوک به سمتی حرکت کرد لارا هم پشت سرش راه افتاد نگاهش به پایین بود جونگکوک وایستاد لارا هم وایستاد به جلوروش نگاه کرد

با دیدن همون خونه‌ ترسناکی که شیش سال پیش به عنوان پناهگاهی که جون بیشترشون رو گرفت پاشون رو توش گذاشته بودن جیغی بلندی کشید و روی زمین افتاد..اشکاش شروع کردن به ریختن با صدای بلند گریه میکرد

جونگکوک کنارش نشست نگران نگاهش کرد و پرسید:خوبی؟

لارا با گریه به همون خونه‌‌ متروکه نگاهی کرپ و بعد نگاهش رو به چشم های خونسرد جونگکوگ داد

+چرا..چرا ما اینجاییم؟
دیدگاه ها (۱۷)

#P𝗔R𝗧 : 75#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔𝗥𝗧 : 76 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲𝗲𝗽𝘆_𝗟𝗼𝘃𝗲〗 عـشـقِ تَـرْسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 73#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 72 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#P𝗔R𝗧 : ۸۰#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 61〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط