🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۷

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۷

«انتخاب»

ات به پدرش خیره شده بود.

— من انتخاب نمی‌کنم.

مرد ابرو بالا انداخت.

— چی؟

ات یک قدم جلو رفت.

— گفتی باید بین مادرم و جونگ‌کوک یکی رو انتخاب کنم... ولی من هیچ‌کدوم رو از دست نمی‌دم.

جونگ‌کوک با لبخند کوچکی نگاهش کرد.

— همینو می‌خواستم بشنوم.

پدر ات با عصبانیت از جا بلند شد.

— تو هنوز نمی‌فهمی با چه کسی طرفی!

ات با صدای محکم جواب داد:

— نه... این تویی که منو هنوز نمی‌شناسی.

مرد دستش را بالا آورد.

چند نفر مسلح از تاریکی بیرون آمدند.

جیمین که پشت سر جونگ‌کوک ایستاده بود، آهسته گفت:

— خب... فکر کنم وقتشه دوباره بدوم. 😭

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:

— جیمین.

— بله؟ 😐

— کنار ات بمون.

جیمین نفس راحتی کشید.

— بالاخره یه مأموریت بدون تیر خوردن! 😌

ات خندید.

— مطمئنی؟

— نه. 😭

ناگهان درگیری شروع شد.

جونگ‌کوک و افرادش جلوی مهاجمان ایستادند.

ات خودش را به اتاق کناری رساند؛ جایی که پدرش گفته بود مادرش در آنجاست.

در باز شد.

و...

مادرش آنجا بود.

زنده.

ات با چشمانی پر از اشک دوید و او را در آغوش گرفت.

— مامان...

مادرش او را محکم بغل کرد.

— دخترم...

هر دو گریه کردند.

— فکر کردم از دستت دادم.

مادرش آرام گفت:

— می‌دونستم یه روز پیدام می‌کنی.

ات با تعجب پرسید:

— چرا هیچ‌وقت دنبالم نیومدی؟

مادرش به آرامی گفت:

— چون اگر می‌اومدم، اون‌ها هم پیدات می‌کردن.

صدای انفجاری از بیرون آمد.

ات از جا پرید.

— جونگ‌کوک!

مادرش دستش را گرفت.

— برو.

— ولی تو...

— این بار فرار نمی‌کنم. تو برو و به زندگی خودت برس.

ات اشک‌هایش را پاک کرد و به سمت خروجی دوید.

---

در حیاط، جونگ‌کوک در میان دود ایستاده بود.

ات با نگرانی به سمتش دوید.

— جونگ‌کوک!

او برگشت.

برای یک لحظه فقط به ات نگاه کرد.

بعد به سمتش آمد.

— خوبی؟

ات سر تکان داد.

— مامانم رو پیدا کردم.

جونگ‌کوک لبخند زد.

— پس دیگه چیزی نمونده.

ات به چشم‌هایش نگاه کرد.

— چرا... یه چیز مونده.

— چی؟

ات دستش را گرفت.

— اینکه تو سالم از اینجا بیرون بیای.

جونگ‌کوک خندید.

— برای تو؟ حتماً.

اما درست همان لحظه...

صدای پدر ات از پشت سرشان آمد:

— فکر کردید تموم شد؟

هر دو برگشتند.

او اسلحه‌اش را بالا آورده بود.

جونگ‌کوک ات را پشت خودش کشید.

اما این بار ات عقب نرفت.

کنار جونگ‌کوک ایستاد.

دستش را گرفت.

و آرام گفت:

— این بار... با هم.

جونگ‌کوک به او نگاه کرد.

— همیشه.

🌑🖤
دیدگاه ها (۰)

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۸«آخرین نبرد»پدر ات اسلحه را بالا گرف...

ا🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۶«پدر»ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۵«درِ سیاه»تق...تق...تق...صدای ضربه ا...

✨🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۸«قرار نبود این‌قدر نزدیک بشی…» 🌙صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط