#سناریو
#سناریو
🍳 وقتی با استری کیدز آشپزی میکنیم 🍳
چان🐺:قرار بود کیک درست کنیم و به چان به جای اینکه حواسش به دستور کیک باشه حواسش به من بود. و هر چند دقیقه یک بار میپرسید: «خوبی.خسته نشدی؟! » آخرش هم انقدر حواسم رو پرت کرد کل کیک شور شد چون بجای شکر نمک ریختم....
آخرش هم بهم گفت: «فدای سرت، همین که با هم درستش کردیم خیلیه» .
لینو🐰: از همون اول بهش گفتم که کمکم نکنه چون خودم میخوام غذا رو درست کنم ولی همش غر میزد که تو بلد نیستی و بزار من درست کنم و مو به مو کار هام رو زیر نظر داشت. یکدفعه داشتم سبزی خورد میکردم که دستم رو بریدم و گفت:«دیدی گفتم غذا درست کردن کار تو نیست. » و چاقو رو از دستم گرفت و بقیه غذا رو خودش درست کرد و منم از خدا خواسته رفتم و تا آمادم شدن غذا تلویزیون نگاه کردم...
چانگبین 🐷🐰: با انرژی زیاد وارد آشپزخونه شد و گفت: «امروز بهترین غذا رو درست میکنیم!..» پنج دقیقه بعد ظرف از دستش افتاد و شکست و آخرش نصف وقت رو به خندیدن گذروندیم.
هیونجین 🦙: در حالی که غذا میپخت، روی صورتم آرد پاشید. وقتی خواستم تلافی کنم، فرار کرد دور آشپزخونه دویدیم. نتیجه؟ هم آشپزخونه سفید شد، هم غذا سوخت.....
هان 🐿️: از همون اول شروع کرد به خوردن مواد اولیه. هر بار که برمیگشتم میدیدم یه چیزی کم شده. و وقتی میخواستم اعتراض کنم نگاهم به لپاش که وقتی چیزی میخوره گرد میشه افتاد که دیگه بهش هیچی نگفتم و فقط توی دلم قوربون صدقش میرفتم....
فیلیکس 🐥: کوکی درست میکردیم. ولی از اون جایی که خیلی استعداد آشپزی داره به علاوه اینکه غذا رو به یه چیز عجیب و غریب تبدیل کردیم آشپزخونه رو هم نزدیک بود به آتیش بکشیم.....
سونگمین🐶: قرار بود مثلا غذا درست کنیم ولی همه مواد سوخت و پودر شد بعد هم یکدفعه صدای آژیر آتیش ساختمون در اومد و بعد آتشنشانی در رو شکست و اومد تو خونه تا ما رو دید که همه جای آشپز خونه پر از قابلمه و ماهیتابه ای هست که توش یه چیز سیاه سوخته هست ، نگاه تاسف بار بهمون کردن و بعد رفتن...
من و سونگمین هم که کپ کرده بودیم تا بیست دقیقه همدیگه رو نگاه میکردیم....
جونگین 🦊: خیلی جدی میخواست مثل یه سرآشپز حرفهای رفتار کنه. ولی تهش مثل اینکه بعد خوردن غذا مجبور شدین سه شب توی بیمارستان بستری بشیم....
🍳 وقتی با استری کیدز آشپزی میکنیم 🍳
چان🐺:قرار بود کیک درست کنیم و به چان به جای اینکه حواسش به دستور کیک باشه حواسش به من بود. و هر چند دقیقه یک بار میپرسید: «خوبی.خسته نشدی؟! » آخرش هم انقدر حواسم رو پرت کرد کل کیک شور شد چون بجای شکر نمک ریختم....
آخرش هم بهم گفت: «فدای سرت، همین که با هم درستش کردیم خیلیه» .
لینو🐰: از همون اول بهش گفتم که کمکم نکنه چون خودم میخوام غذا رو درست کنم ولی همش غر میزد که تو بلد نیستی و بزار من درست کنم و مو به مو کار هام رو زیر نظر داشت. یکدفعه داشتم سبزی خورد میکردم که دستم رو بریدم و گفت:«دیدی گفتم غذا درست کردن کار تو نیست. » و چاقو رو از دستم گرفت و بقیه غذا رو خودش درست کرد و منم از خدا خواسته رفتم و تا آمادم شدن غذا تلویزیون نگاه کردم...
چانگبین 🐷🐰: با انرژی زیاد وارد آشپزخونه شد و گفت: «امروز بهترین غذا رو درست میکنیم!..» پنج دقیقه بعد ظرف از دستش افتاد و شکست و آخرش نصف وقت رو به خندیدن گذروندیم.
هیونجین 🦙: در حالی که غذا میپخت، روی صورتم آرد پاشید. وقتی خواستم تلافی کنم، فرار کرد دور آشپزخونه دویدیم. نتیجه؟ هم آشپزخونه سفید شد، هم غذا سوخت.....
هان 🐿️: از همون اول شروع کرد به خوردن مواد اولیه. هر بار که برمیگشتم میدیدم یه چیزی کم شده. و وقتی میخواستم اعتراض کنم نگاهم به لپاش که وقتی چیزی میخوره گرد میشه افتاد که دیگه بهش هیچی نگفتم و فقط توی دلم قوربون صدقش میرفتم....
فیلیکس 🐥: کوکی درست میکردیم. ولی از اون جایی که خیلی استعداد آشپزی داره به علاوه اینکه غذا رو به یه چیز عجیب و غریب تبدیل کردیم آشپزخونه رو هم نزدیک بود به آتیش بکشیم.....
سونگمین🐶: قرار بود مثلا غذا درست کنیم ولی همه مواد سوخت و پودر شد بعد هم یکدفعه صدای آژیر آتیش ساختمون در اومد و بعد آتشنشانی در رو شکست و اومد تو خونه تا ما رو دید که همه جای آشپز خونه پر از قابلمه و ماهیتابه ای هست که توش یه چیز سیاه سوخته هست ، نگاه تاسف بار بهمون کردن و بعد رفتن...
من و سونگمین هم که کپ کرده بودیم تا بیست دقیقه همدیگه رو نگاه میکردیم....
جونگین 🦊: خیلی جدی میخواست مثل یه سرآشپز حرفهای رفتار کنه. ولی تهش مثل اینکه بعد خوردن غذا مجبور شدین سه شب توی بیمارستان بستری بشیم....
- ۳۱۳
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط