فیکشن یائویی سانزو ریندو
␥فیکشن یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت چهاردهم:
با مایکی دست داد و کوکو رو دوباره بغل کرد،
اما قبل از اینکه از آغوشش بیرون بیاد-دره کشویی بیمارستان باز شد و ریندو-مسخ مجسمهای شد که روبه روش ایستاده بود
برای هردوشون-سالها گذشته بود
اما انگار برای ریندو،قرنها بود که میگذشت
و بعد زمانی که کوکو به عقب حولش داد-ریندو تصمیم گرفت که به خودش بیاد
:سانزو...مجبور نبودی بیای!
مایکی-با لبخند گفت و سانزو،دسته گل رو روی تخت گذاشت:بیخیال رفیق-حالت چطوره؟
ریندو عقب گرد کرد-نه برای رفتن بلکه برای دیدن مرد روبه روش-برای اینکه یکم بیشتر به اون بدن نگاه کنه
و شاید هم یکم بیشتر بند به بند وجودش رو با قبل مقایسه کنه
:هی...اینجایی؟
کوکو-با صدای داد و بیدادش نگاه همه رو به ریندو برگردونده بود و رین-حول شد:آره اره...چی گفتی؟
کوکو،با همون ابروهای نازک اخم کرد:دقیقا "آره آره" برای تایید چی بود؟
و ریندو معذب شده بود-به شب های هم آغوشیشون فکر میکرد-به دفعاتی که با لذت توی بغل سانزو خوابیده بود و به بوسه هایی که توی کوچه و پس کوچه ها با عطش زده شده بودن
اما حالا-اون رو جلوی چشمهاش داشت
به چشم هایی نگاه کرده بود که هربار با بوسیدنش غرق لذت شده بود و حالا حتی نمیدونست که باید چه واکنشی نشون بده
:هی پسر-چت شد یهو؟
ریندو-به قطره هایی نگاه کرد که روی زمین میچکیدن،تصور میکرد که مغزش داره ذوب میشه و
خون،مثل بستنی آب شده کف زمین میچکه
:من-نمیدونم...
چشمهاش جایی رو نمی دید و قلبش
هر لحظه ممکن بود که از شدت تپیدن منفجر بشه
و نفس هاش،تقریبا بند اومده بودن
چند سالی میشد
چند سال؟
ریندو ممتد تکرار میکرد-توی ذهنش میگفت که نمیدونه چند سال گذشته اما هر چند سالی که هست
کمکم داره از پا درش میاره
:هی ریندو...صدامو میشنوی؟
سانزو بالاخره واکنش نشون داده بود
به سمتش قدم برداشته بود و بازوش رو
نگه داشته بود
:من خوبم!
ریندو گفت-زمزمه وار و گیج و بینی دیگهش
اون هم خون ریزی کرد
و بعد حتی قبل از اینکه بفهمه چخبر شده
روی زمین افتاده بود-کج و کوله درحالی که تشنج میکرد و رنگ صورتش-تقریبا سفید شده بود
- - - - - - - - -
۵ اوت-خونهی هایتانیها
کوکو-به دسته گل زنبق نگاه میکرد
درست وسط میزد و مایکی-نمیتونست خودشو کنترل کنه که به اون دورایاکی های سرخ شده دست درازی نکنه
:هممونو ترسوندی پسر-از تو یکی اصلا انتظار نداشتم!
ریندو با تیشرت لانگ قرمز و شلوارک سفید و کوتاهش روی مبل نشسته بود و اونم مثل کوکو به دسته گل زل زد و دوباره توی فکر غرق شد
:متاسفم مایکی-اصلا توقعشو نداشتم!
:چیزی نیست-هواتو داریم...
ران،قبل از مایکی گفت و دستشو روی شونهی ریندو گذاشت و رین،سعی کرد پوزخند روی لبهاشو پنهان کنه:به هرحال کوکو،ممنون که نگران بودی-من حالم خوبه و مهمونی جمعه هنوز سره جاشه!
مایکی ایستاد و دوباره با ریندو دست داد:دیگه باید برم-دراکن داره زنگ میزنه!
ریندو به بهانهی دست دادن با مایکی روبه جلو خم شد تا سنگینی دست ران از روی شونش کنار بره و ران-مطلع و اخم کرده از جا بلند شد:بدرقهت میکنم مایکی!
گفت و توی پستوی حال محو شد و ریندو،روبه کوکو زمزمه کرد:اون روز چه اتفاقی افتاد؟
و کوکو،متقابلا به سمتش خم شد:
اینو من باید ازت بپرسم-
ریندو-مضطرب گفت:
من فقط میدونم وسط اتاق از هوش رفتم!
اما کوکو تمسخر آمیز خندید:
آره البته با زل زدن بی وقفه به سانزو-
با نگاه هایی که پر از حرف بود و کلی علائم لعنتی که نشون میداد قبلش چی زده بودی!
ریندو-دستشو توی هوا تاب داد:برو بابا-هیچی نزده بودم...به لطف ران آزمایش خونم پاک بود!
ریندو دروغ میگفت-خبری از آزمایش خون نبود
لااقل تونسته بود ران رو راضی کنه که چیزیش نبوده
اما راضی کردن کوکو به همون سادگی نبود
:اگه نمیخوای بگی نگو-اما ریندو تک تک کسایی که توی بیمارستان بودن فهمیدن که تو یه مرگیت هست!
کوکو گفت و بعد،به دسته گل روی میز اشاره کرد:و بعدشم اون انقدر حول شد که یادش رفت سالهاست با تو ارتباط نداره...کم مونده بود خودش بهت تنفس مصنوعی بده!
ریندو سکوت کرد و کوکو خندید:دسته گل از طرف سانزو عه...
:جدی؟
باید ازش ممنون باشیم پس!
کوکو و ریندو-شوکه به ران نگاه کردن-
اون به دیوار تکیه داده بود،دست به سینه و با صورتی که هیچی رو بروز نمیداد-اینکه از کی اونجا ایستاده و تا چه حد شنیده
:مگه نه ریندو؟
ران جلو رفت و دوباره دست روی شونهی ریندو گذاشت و ریندو اینبار بلند شد:پاشو کوکو-بریم بارو نشونت بدم!
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت چهاردهم:
با مایکی دست داد و کوکو رو دوباره بغل کرد،
اما قبل از اینکه از آغوشش بیرون بیاد-دره کشویی بیمارستان باز شد و ریندو-مسخ مجسمهای شد که روبه روش ایستاده بود
برای هردوشون-سالها گذشته بود
اما انگار برای ریندو،قرنها بود که میگذشت
و بعد زمانی که کوکو به عقب حولش داد-ریندو تصمیم گرفت که به خودش بیاد
:سانزو...مجبور نبودی بیای!
مایکی-با لبخند گفت و سانزو،دسته گل رو روی تخت گذاشت:بیخیال رفیق-حالت چطوره؟
ریندو عقب گرد کرد-نه برای رفتن بلکه برای دیدن مرد روبه روش-برای اینکه یکم بیشتر به اون بدن نگاه کنه
و شاید هم یکم بیشتر بند به بند وجودش رو با قبل مقایسه کنه
:هی...اینجایی؟
کوکو-با صدای داد و بیدادش نگاه همه رو به ریندو برگردونده بود و رین-حول شد:آره اره...چی گفتی؟
کوکو،با همون ابروهای نازک اخم کرد:دقیقا "آره آره" برای تایید چی بود؟
و ریندو معذب شده بود-به شب های هم آغوشیشون فکر میکرد-به دفعاتی که با لذت توی بغل سانزو خوابیده بود و به بوسه هایی که توی کوچه و پس کوچه ها با عطش زده شده بودن
اما حالا-اون رو جلوی چشمهاش داشت
به چشم هایی نگاه کرده بود که هربار با بوسیدنش غرق لذت شده بود و حالا حتی نمیدونست که باید چه واکنشی نشون بده
:هی پسر-چت شد یهو؟
ریندو-به قطره هایی نگاه کرد که روی زمین میچکیدن،تصور میکرد که مغزش داره ذوب میشه و
خون،مثل بستنی آب شده کف زمین میچکه
:من-نمیدونم...
چشمهاش جایی رو نمی دید و قلبش
هر لحظه ممکن بود که از شدت تپیدن منفجر بشه
و نفس هاش،تقریبا بند اومده بودن
چند سالی میشد
چند سال؟
ریندو ممتد تکرار میکرد-توی ذهنش میگفت که نمیدونه چند سال گذشته اما هر چند سالی که هست
کمکم داره از پا درش میاره
:هی ریندو...صدامو میشنوی؟
سانزو بالاخره واکنش نشون داده بود
به سمتش قدم برداشته بود و بازوش رو
نگه داشته بود
:من خوبم!
ریندو گفت-زمزمه وار و گیج و بینی دیگهش
اون هم خون ریزی کرد
و بعد حتی قبل از اینکه بفهمه چخبر شده
روی زمین افتاده بود-کج و کوله درحالی که تشنج میکرد و رنگ صورتش-تقریبا سفید شده بود
- - - - - - - - -
۵ اوت-خونهی هایتانیها
کوکو-به دسته گل زنبق نگاه میکرد
درست وسط میزد و مایکی-نمیتونست خودشو کنترل کنه که به اون دورایاکی های سرخ شده دست درازی نکنه
:هممونو ترسوندی پسر-از تو یکی اصلا انتظار نداشتم!
ریندو با تیشرت لانگ قرمز و شلوارک سفید و کوتاهش روی مبل نشسته بود و اونم مثل کوکو به دسته گل زل زد و دوباره توی فکر غرق شد
:متاسفم مایکی-اصلا توقعشو نداشتم!
:چیزی نیست-هواتو داریم...
ران،قبل از مایکی گفت و دستشو روی شونهی ریندو گذاشت و رین،سعی کرد پوزخند روی لبهاشو پنهان کنه:به هرحال کوکو،ممنون که نگران بودی-من حالم خوبه و مهمونی جمعه هنوز سره جاشه!
مایکی ایستاد و دوباره با ریندو دست داد:دیگه باید برم-دراکن داره زنگ میزنه!
ریندو به بهانهی دست دادن با مایکی روبه جلو خم شد تا سنگینی دست ران از روی شونش کنار بره و ران-مطلع و اخم کرده از جا بلند شد:بدرقهت میکنم مایکی!
گفت و توی پستوی حال محو شد و ریندو،روبه کوکو زمزمه کرد:اون روز چه اتفاقی افتاد؟
و کوکو،متقابلا به سمتش خم شد:
اینو من باید ازت بپرسم-
ریندو-مضطرب گفت:
من فقط میدونم وسط اتاق از هوش رفتم!
اما کوکو تمسخر آمیز خندید:
آره البته با زل زدن بی وقفه به سانزو-
با نگاه هایی که پر از حرف بود و کلی علائم لعنتی که نشون میداد قبلش چی زده بودی!
ریندو-دستشو توی هوا تاب داد:برو بابا-هیچی نزده بودم...به لطف ران آزمایش خونم پاک بود!
ریندو دروغ میگفت-خبری از آزمایش خون نبود
لااقل تونسته بود ران رو راضی کنه که چیزیش نبوده
اما راضی کردن کوکو به همون سادگی نبود
:اگه نمیخوای بگی نگو-اما ریندو تک تک کسایی که توی بیمارستان بودن فهمیدن که تو یه مرگیت هست!
کوکو گفت و بعد،به دسته گل روی میز اشاره کرد:و بعدشم اون انقدر حول شد که یادش رفت سالهاست با تو ارتباط نداره...کم مونده بود خودش بهت تنفس مصنوعی بده!
ریندو سکوت کرد و کوکو خندید:دسته گل از طرف سانزو عه...
:جدی؟
باید ازش ممنون باشیم پس!
کوکو و ریندو-شوکه به ران نگاه کردن-
اون به دیوار تکیه داده بود،دست به سینه و با صورتی که هیچی رو بروز نمیداد-اینکه از کی اونجا ایستاده و تا چه حد شنیده
:مگه نه ریندو؟
ران جلو رفت و دوباره دست روی شونهی ریندو گذاشت و ریندو اینبار بلند شد:پاشو کوکو-بریم بارو نشونت بدم!
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
- ۱.۶k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط