+why me?

+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.18

عصر شده بود. ا.ت از صبح تا حالا بدون وقفه کار کرده بود. دستاش قرمز و تاول زده بود از شستن ظرف‌ها و کف کشیدن. لباس خدمتکار کوتاه و سیاه تنش چسبیده بود به بدنش از عرق. آجوما با صدای تند و بی‌رحم مدام دستور می‌داد.

ا.ت داشت با جاروبرقی راهرو رو تمیز می‌کرد که در اصلی باز شد و جونگ کوک وارد شد. کت مشکی تنش بود، چهره‌ش سرد و جدی.

ا.ت یه لحظه خشکش زد. خواست عقب بکشه ولی جونگ کوک مستقیم اومد سمتش.

کوک با صدای پایین و خطرناک
- آجوما گفت امروز دو تا کارتو درست انجام ندادی. کف آشپزخونه هنوز کثیف بود و اتاق مهمان هم درست تمیز نشده.

ا.ت با صدای خسته و لرزان، چشماش پایین
+ من... من از صبح داشتم کار می‌کردم... خسته بودم... لطفاً...

جونگ کوک بدون حرف بازوشو محکم گرفت و کشیدش سمت اتاق مخصوص تنبیه (اتاقی تو زیرزمین که قبلاً آماده کرده بود). در رو بست و قفل کرد.

- زانو بزن.

(ا.ت اشک تو چشماش جمع شد ولی مقاومت کرد) 
+ نه... کوک لطفاً این کارو نکن... من هیچی بهت نکرده بودم...

جونگ کوک یه سیلی محکم زد به صورتش که ا.ت تعادلشو از دست داد و افتاد رو زانو.

کوک موهای ا.ت رو محکم گرفت و سرشو کشید عقب
- گفتم زانو بزن! تو دیگه ا.ت رئیس بیوتی کریا نیستی. تو خدمتکار منی. یه برده. هر چی بگم باید انجام بدی.

ا.ت با بدن لرزان زانو زد. جونگ کوک کمربندشو از شلوار درآورد.

- دستاتو بذار رو دیوار و خم شو.

ا.ت گریه کرده، صداش شکست
+ نه... شلاق نزن... درد داره... التماست می‌کنم...

(کوک سرد خندید) 
- التماس قشنگه، ولی فایده نداره. این تازه شروعشه دختره. باید یاد بگیری جای خودتو.

اولین ضربه کمربند محکم خورد رو باسن ا.ت. صدای جیغش بلند شد. دومین و سومین ضربه پشت سر هم اومد. هر ضربه که می‌خورد بدن ا.ت تکون می‌خورد و اشک از چشماش می‌ریخت.

کوک در حین زدن آروم حرف می‌زد
- این برای مامان و بابات که باید می‌مردن. اینم برای غروری که داشتی. اینم برای اینکه فکر کردی می‌تونی با من برابر باشی.

بعد از ده تا ضربه، ا.ت دیگه نتونست سرپا بمونه و افتاد رو زمین. باسنش قرمز و خط‌دار شده بود.

جونگ کوک کمربندو انداخت کنار، زانو زد کنارش و موهاشو آروم نوازش کرد (انگار داره با سگش مهربون می‌شه).

کوک آروم تو گوشش
- خوب بودی امروز. اگه از فردا بهتر کار کنی، شاید امشب تنبیه نکنمت و فقط باهات بخوابم. ولی اگه دوباره تنبلی کنی... فردا شلاق بیشتر + زنجیر.

ا.ت با صدای گرفته و شکسته، هنوز هق هق می‌کرد
+ چرا اینقدر دیوونه شدی... من که بچگی‌مو ازت گرفتی... حالا هم می‌خوای زندگی‌مو نابود کنی...

کوک لبخند زد و گونه خیسشو بوسید
-دقیقاً. این انتقامه. تو باید تا آخر عمر اینجوری زندگی کنی. زیر پای من. ولی اگه خیلی خوب باشی، شاید یه روز اجازه بدم دوباره لباس قشنگ بپوشی... البته فقط تو اتاق من.

جونگ کوک بلند شد و در رو باز کرد.

- حالا برو ادامه کاراتو انجام بده. آجوما هنوز تموم نشده.

ا.ت با پاهای لرزان و باسن دردآور بلند شد و لنگ لنگان رفت سمت آشپزخونه. اشک هنوز از صورتش می‌ریخت.

جونگ کوک از پشت سر بهش نگاه می‌کرد و تو ذهنش می‌گفت: این تازه اولشه...........
ادامه دارد...........
دیدگاه ها (۱)

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.19شب شده بود. ا...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.20صبح زود بود. ...

ممننووونمممم ازتونننن

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.17چند روز از او...

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

وقتی خبر حامله شدنت رو بهش میدی پارت ۳ (آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط