زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت ! که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
دیدگاه ها (۸)

یـه وقـتهـایـی دلـتـــ مـیـخـواد یــه پـــرانــتـز بــاز کـن...

دلم شادی می خواهدوسعتش زیاد نیست ، به اندازه کف دستانتدستانم...

لمس باید کرد؛ دردی را که عاشق می کشدرنج سرخی را که گلبرگ شقا...

از صدای گذر آب چنان می فهمیمتندتر از آب روان عمر گران میگذرد...

نمی داند دل تنها، میان جمع هم تنهاستمرا افکنده در تُنگی، که ...

مردی که در کنارم بود

❤️ #مسیر_نصرالله🎥 *آنکه گفت هیهات منّا الذّله!*🖥 رسانه KHAME...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط