موری در بیمارستان روانی کار می کرد و روزانه با بیماران زی
موری در بیمارستان روانی کار می کرد و روزانه با بیماران زیادی رو به رو می شد.
یکی از این بیماران زن میانسالی بود که هر روز از اتاقش بیرون می آمد و دمرو روی کاشی های راهرو دراز می کشید، ساعت ها همان جا می ماند و دکترها و پرستارها از کنارش رد می شدند.
موری با شگفتی و ترس تماشایش می کرد و یادداشت بر می داشت .
بیمار هر روز همین کار را می کرد. نه با کسی حرف می زد و نه کسی به او کاری داشت.موری خیلی ناراحت بود. شروع کرد به دراز کشیدن کنارش، حتی کنارش دراز می کشید و سعی می کرد از آن حال درش بیاورد.
بالاخره واردارش کرد که بنشیند و حتی به اتاقش برگردد. چیزی که آن زن می خواست چیزی بود که اکثر مردم می خواهند، می خواست یک نفر متوجه وجودش بشود 🌷
یکی از این بیماران زن میانسالی بود که هر روز از اتاقش بیرون می آمد و دمرو روی کاشی های راهرو دراز می کشید، ساعت ها همان جا می ماند و دکترها و پرستارها از کنارش رد می شدند.
موری با شگفتی و ترس تماشایش می کرد و یادداشت بر می داشت .
بیمار هر روز همین کار را می کرد. نه با کسی حرف می زد و نه کسی به او کاری داشت.موری خیلی ناراحت بود. شروع کرد به دراز کشیدن کنارش، حتی کنارش دراز می کشید و سعی می کرد از آن حال درش بیاورد.
بالاخره واردارش کرد که بنشیند و حتی به اتاقش برگردد. چیزی که آن زن می خواست چیزی بود که اکثر مردم می خواهند، می خواست یک نفر متوجه وجودش بشود 🌷
- ۶.۰k
- ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط