روزگـــــــــارم خنده را از لبــــــانم برده است........
روزگـــــــــارم خنده را از لبــــــانم برده است........
تو را احساس میکنم ...
وقتی مارا تقسیم کردند
او را به او دادند ومن را به خودم
وقتی شادی را از زندگیم منها کردندو باقی مانده را در ثانیه های عمرم ضرب
وقتی جهت بردار زندگی به سمت بی نهای...ت تنهائی تغییر کرد
وقتی معادله وجودم پر ازمجهول شدومن از همه مجهولتر...
تو را احساس کردم وتو را احساس میکنم ای مرگ
..اما تو چرا مرا احساس نمیکنی
آغوش گرم تو پایان غمهای من است ...
ای مرگ...
تو را احساس میکنم ...
وقتی مارا تقسیم کردند
او را به او دادند ومن را به خودم
وقتی شادی را از زندگیم منها کردندو باقی مانده را در ثانیه های عمرم ضرب
وقتی جهت بردار زندگی به سمت بی نهای...ت تنهائی تغییر کرد
وقتی معادله وجودم پر ازمجهول شدومن از همه مجهولتر...
تو را احساس کردم وتو را احساس میکنم ای مرگ
..اما تو چرا مرا احساس نمیکنی
آغوش گرم تو پایان غمهای من است ...
ای مرگ...
- ۹۹۵
- ۰۶ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط