راز پنهان
راز پنهان "
-003-
#Hidden_secret
—-—-—-—-—-—-—-—
یه پیامک باعث شد صفحه گوشیم روشن شد.
از طرف دازای بود، ازم خواسته بود به بار لوپین برم، میگفت کار مهمی برام داره میخواد قبل رفتن اش باهام یه حرف مهم بزنه، یعنی چی میخواست بگه؟ نکنه چیزی از رازم میدونست؟
کار هامو نصفه نیمه ول کردم و رفتم؛ رفتم تو اسانسور و خودمو به پارگینگ رسوندم. موتور خوشگلم اونجا بود، سریع ترین موتور شهر، مال من بود؛ مال چویا ناکاهارا.
ـــــ
رسیدم کافه مثل همیشه داشت با اون گربه عه که سنسی صداش میکرد حرف میزد. نمیدونم چرا ولی خب منم اعتقاد داشتم اون گربه متوجه حرفای دازای میشه..
تا من اومدم اون گربه از روی صندلی پرید روی زمین و رفت بیرون از بار. مثل همیشه پتروس سفارش دادم؛ دازای هم ویسکی سفارش داده بود، امروز یه جوری بود رفتارش..
چویا: چیشده دازای؟ رفتارت عجیبه ها! نکنه قرصی عجیبی چیزی خوردی خودکشی کنی نشده..؟
خندیدم ولی خب دازای به حرف من نخندید یعنی چیشده، چه مشکلی داره که اینجوری غمگین عه؛ البته ناراحت بودن از دنیا کار همیشگی اونه..
دازای: هیچی فقط دلم خواست قبل رفتن ماموریت باهات کمی حرف بزنم چوچو..
چویا: ددد، مگه نگفتم بهم نگو چوچو
دازای: پس بگم کوتولهه
چویا: ااهههه
میخوای باهام حرف بزنی یا برییی رو اعصاب من؟
خب رفتن روی اعصابش همیشه کارش بود.سریع یه بطری پتروس رو سر کشیدم تا نزنم داغ. ون اش کنم؛تا بتونم بفهم که چی میخواد بگه ولی مگه میشد.. همش میرفت روی مخ من!
اصلا حواسم به مقدار پتروسی که خوردم نبود. اروم اروم داشتم م. س. ت میشدم؛ من همیشه بعد مست شدن دیگه چیزی یادم نمی موند. نمی دونم چرا حس کردم همش نقشه است..
البته از دازای بعید نیست، اون اعجوبه مافیا بندر عه
دازای: واییی چوچو رو نگاا، لپ هات شده همرنگ موهات..
چویا: اهه اذیتم نکن، لع. نتی
واقعا روی مخ من بود، البته خیلی مست بودم. اروم سرمو گذاشتم روی میز ، سعی میکردم حرفاشو گوش کنم ولی خب انگار واقعا همش نقشه بود.
اینکه دعوتم کنه بار و بره روی اعصابم، تا من مست بشم تا من ...
*ادامه دارد
-003-
#Hidden_secret
—-—-—-—-—-—-—-—
یه پیامک باعث شد صفحه گوشیم روشن شد.
از طرف دازای بود، ازم خواسته بود به بار لوپین برم، میگفت کار مهمی برام داره میخواد قبل رفتن اش باهام یه حرف مهم بزنه، یعنی چی میخواست بگه؟ نکنه چیزی از رازم میدونست؟
کار هامو نصفه نیمه ول کردم و رفتم؛ رفتم تو اسانسور و خودمو به پارگینگ رسوندم. موتور خوشگلم اونجا بود، سریع ترین موتور شهر، مال من بود؛ مال چویا ناکاهارا.
ـــــ
رسیدم کافه مثل همیشه داشت با اون گربه عه که سنسی صداش میکرد حرف میزد. نمیدونم چرا ولی خب منم اعتقاد داشتم اون گربه متوجه حرفای دازای میشه..
تا من اومدم اون گربه از روی صندلی پرید روی زمین و رفت بیرون از بار. مثل همیشه پتروس سفارش دادم؛ دازای هم ویسکی سفارش داده بود، امروز یه جوری بود رفتارش..
چویا: چیشده دازای؟ رفتارت عجیبه ها! نکنه قرصی عجیبی چیزی خوردی خودکشی کنی نشده..؟
خندیدم ولی خب دازای به حرف من نخندید یعنی چیشده، چه مشکلی داره که اینجوری غمگین عه؛ البته ناراحت بودن از دنیا کار همیشگی اونه..
دازای: هیچی فقط دلم خواست قبل رفتن ماموریت باهات کمی حرف بزنم چوچو..
چویا: ددد، مگه نگفتم بهم نگو چوچو
دازای: پس بگم کوتولهه
چویا: ااهههه
میخوای باهام حرف بزنی یا برییی رو اعصاب من؟
خب رفتن روی اعصابش همیشه کارش بود.سریع یه بطری پتروس رو سر کشیدم تا نزنم داغ. ون اش کنم؛تا بتونم بفهم که چی میخواد بگه ولی مگه میشد.. همش میرفت روی مخ من!
اصلا حواسم به مقدار پتروسی که خوردم نبود. اروم اروم داشتم م. س. ت میشدم؛ من همیشه بعد مست شدن دیگه چیزی یادم نمی موند. نمی دونم چرا حس کردم همش نقشه است..
البته از دازای بعید نیست، اون اعجوبه مافیا بندر عه
دازای: واییی چوچو رو نگاا، لپ هات شده همرنگ موهات..
چویا: اهه اذیتم نکن، لع. نتی
واقعا روی مخ من بود، البته خیلی مست بودم. اروم سرمو گذاشتم روی میز ، سعی میکردم حرفاشو گوش کنم ولی خب انگار واقعا همش نقشه بود.
اینکه دعوتم کنه بار و بره روی اعصابم، تا من مست بشم تا من ...
*ادامه دارد
- ۹۳۳
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط