🍓 مشتری همیشگی 🍰
🍓 مشتری همیشگی 🍰
پارت ۳
روزها گذشت.
مشتری ناشناس تقریباً هر دو سه روز یکبار میآمد.
همیشه سفارش متفاوتی میداد.
گاهی کوکی.
گاهی کیک.
گاهی ماکارون.
اما یک چیز همیشه ثابت بود.
وقتی نامیرا پشت پیشخوان نبود، سفارش نمیداد.
یک روز یکی از کارکنان پرسید:
«اسمتون رو برای سفارش ثبت کنم؟»
مرد مکث کرد.
«تهیونگ.»
نامیرا که پشت دستگاه قهوه ایستاده بود، برای اولین بار اسمش را شنید.
تهیونگ.
نامیرا آرام تکرار کرد:
«تهیونگ...»
مرد سرش را برگرداند.
«بله؟»
«هیچی.»
لبخند زد.
«اسم قشنگیه.»
تهیونگ لبخندش عمیقتر شد.
«اسم شما چیه؟»
نامیرا با شیطنت گفت:
«مدیر.»
تهیونگ خندید.
«پس هنوز اسم واقعیتون رو نمیدونم.»
نامیرا دستمالی برداشت و روی پیشخوان گذاشت.
«لازم نیست بدونین.»
«چرا؟»
«چون مشتریها لازم نیست اسم مدیر رو بدونن.»
تهیونگ سر تکان داد.
«پس باید بیشتر بیام تا شاید یه روز بهم بگین.»
نامیرا گفت:
«شاید.»
تهیونگ لبخند زد.
اما در دلش یک تصمیم گرفته بود.
باید کاری میکرد که آن «شاید» تبدیل به «حتماً» شود.
🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰
پارت ۳
روزها گذشت.
مشتری ناشناس تقریباً هر دو سه روز یکبار میآمد.
همیشه سفارش متفاوتی میداد.
گاهی کوکی.
گاهی کیک.
گاهی ماکارون.
اما یک چیز همیشه ثابت بود.
وقتی نامیرا پشت پیشخوان نبود، سفارش نمیداد.
یک روز یکی از کارکنان پرسید:
«اسمتون رو برای سفارش ثبت کنم؟»
مرد مکث کرد.
«تهیونگ.»
نامیرا که پشت دستگاه قهوه ایستاده بود، برای اولین بار اسمش را شنید.
تهیونگ.
نامیرا آرام تکرار کرد:
«تهیونگ...»
مرد سرش را برگرداند.
«بله؟»
«هیچی.»
لبخند زد.
«اسم قشنگیه.»
تهیونگ لبخندش عمیقتر شد.
«اسم شما چیه؟»
نامیرا با شیطنت گفت:
«مدیر.»
تهیونگ خندید.
«پس هنوز اسم واقعیتون رو نمیدونم.»
نامیرا دستمالی برداشت و روی پیشخوان گذاشت.
«لازم نیست بدونین.»
«چرا؟»
«چون مشتریها لازم نیست اسم مدیر رو بدونن.»
تهیونگ سر تکان داد.
«پس باید بیشتر بیام تا شاید یه روز بهم بگین.»
نامیرا گفت:
«شاید.»
تهیونگ لبخند زد.
اما در دلش یک تصمیم گرفته بود.
باید کاری میکرد که آن «شاید» تبدیل به «حتماً» شود.
🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰
- ۱۰۳
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط