صیادی گنجشکی گرفت گنجشک گفت مرا چکار خواهی کرد گفت
صیادی گنجشکی گرفت ، گنجشک گفت : مرا چکار خواهی کرد ؟ گفت بکشم و بخورم. گفت : از خوردن من چیزی حاصل تو نخواهد شد ولی اگر مرا رها کنی سه سخن به تو می آموزم که برای تو بهتر از خوردن من است. صیاد گفت : بگو. گنجشک گفت : یک سخن در دست تو بگویم و یکی آنوقت که مرا رها کنی و یکی آنوقت که بر کوه نشینم !!!
صیاد گفت : اولی را بگو. گنجشک گفت : هرچه از دست تو رفت برای آن حسرت مخور ؛ پس صیاد او را رها کرد و بر درخت نشست و گفت : محال را هرگز باور مکن ، پرید و بر سر کوه نشست و گفت : ای بدبخت اگر مرا می کشتی اندر شکم من دو دانه مروارید بود هر یکی بیست مثقال که توانگر می شدی و هرگز درویشی به تو نمی رسید …
صیاد انگشت در دندان گرفت و دریغ و حسرت خورد و گفت باز از سومی بگو ؛ گنجشک گفت : تو آن دو سخن را فراموش کردی ، سومی را میخواهی چکار ؟ به تو گفتم برای گذشته اندوه مخور و محال را باور مکن ، بدان که پر و بال و گوشت من ده مثقال نیست آنوقت چگونه در شکم من دو مروارید چهل مثقال وجود دارد و اگر هم بود حالا که از دست تو رفته ، غم خوردن چه فایده ؟
گنجشک این سخن گفت و پرید و این مَثَل برای آن گفته میشود که چون طمع پدید آید ، همه محالات باور شود !
(تصویر:شهرمهاباد)
#kurdman
#کورد
#کوردستان
#فرهنگ
#تمدن
#اصالت
صیاد گفت : اولی را بگو. گنجشک گفت : هرچه از دست تو رفت برای آن حسرت مخور ؛ پس صیاد او را رها کرد و بر درخت نشست و گفت : محال را هرگز باور مکن ، پرید و بر سر کوه نشست و گفت : ای بدبخت اگر مرا می کشتی اندر شکم من دو دانه مروارید بود هر یکی بیست مثقال که توانگر می شدی و هرگز درویشی به تو نمی رسید …
صیاد انگشت در دندان گرفت و دریغ و حسرت خورد و گفت باز از سومی بگو ؛ گنجشک گفت : تو آن دو سخن را فراموش کردی ، سومی را میخواهی چکار ؟ به تو گفتم برای گذشته اندوه مخور و محال را باور مکن ، بدان که پر و بال و گوشت من ده مثقال نیست آنوقت چگونه در شکم من دو مروارید چهل مثقال وجود دارد و اگر هم بود حالا که از دست تو رفته ، غم خوردن چه فایده ؟
گنجشک این سخن گفت و پرید و این مَثَل برای آن گفته میشود که چون طمع پدید آید ، همه محالات باور شود !
(تصویر:شهرمهاباد)
#kurdman
#کورد
#کوردستان
#فرهنگ
#تمدن
#اصالت
- ۱.۵k
- ۲۵ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط