pt 3
pt 3
یونگی با چشم هایی که کم کم داشت پر اشک میشد، دامن مامان جیمین رو تکون داد و گفت:«خاله بذار جیمین بمونه»
[مامان جیمین]: نه عزیزم هم من کلی کار دارم هم جیمین مشقای مهد کودک رو انجام نداده
[یونگی]: خب با هم انجام میدیم حالا بزار بمونه
مامان جیمین دستبند رو از دور دست جیمین باز کرد و دستشو گرفت و همون طور که به طرف در خونشون میرفت گفت:«فردا دوباره میایم عزیزم»
جیمین همونطور که توسط مامانش کشیده میشد با چهره ی غمگین به چهره ی غمگین یونگی نگا کرد
--
جیمین مداد رنگی آبی رو برداشت و لباس پسری که نقاشی کرده بود رو آبی کرد
با تموم شدن نقاشی مداد رنگی رو روی میز انداخت و به نقاشی لبخند زد
با اینکه نقاشی خوبی نبود ولی واسه سن جیمین نقاشی قشنگی به حساب میومد
کاغذ نقاشی رو برداشت و بدون اینکه مداد رنگی هاشو که روی زمین پخش شده بود رو جمع کنه به طرف دری که به حیاطتشون وصل میشد رفت و با صدای بلند گفت:«من میرم پیش یونگی»
[مامان جیمین]: جیمین چقد میری خونشون! زشته
[جیمین]: دوست دارم!
و از در خارج شد از حیاط کوچیکشون گذشت و در خروجی رو باز کرد و به طرف خونه یونگی که که دو خونه اونطرف تر خونه خودشون بود دوید
لایک کامنت یادتون نره 😭🎀
بازنشر کنید دیده شن پارتا😭
یونگی با چشم هایی که کم کم داشت پر اشک میشد، دامن مامان جیمین رو تکون داد و گفت:«خاله بذار جیمین بمونه»
[مامان جیمین]: نه عزیزم هم من کلی کار دارم هم جیمین مشقای مهد کودک رو انجام نداده
[یونگی]: خب با هم انجام میدیم حالا بزار بمونه
مامان جیمین دستبند رو از دور دست جیمین باز کرد و دستشو گرفت و همون طور که به طرف در خونشون میرفت گفت:«فردا دوباره میایم عزیزم»
جیمین همونطور که توسط مامانش کشیده میشد با چهره ی غمگین به چهره ی غمگین یونگی نگا کرد
--
جیمین مداد رنگی آبی رو برداشت و لباس پسری که نقاشی کرده بود رو آبی کرد
با تموم شدن نقاشی مداد رنگی رو روی میز انداخت و به نقاشی لبخند زد
با اینکه نقاشی خوبی نبود ولی واسه سن جیمین نقاشی قشنگی به حساب میومد
کاغذ نقاشی رو برداشت و بدون اینکه مداد رنگی هاشو که روی زمین پخش شده بود رو جمع کنه به طرف دری که به حیاطتشون وصل میشد رفت و با صدای بلند گفت:«من میرم پیش یونگی»
[مامان جیمین]: جیمین چقد میری خونشون! زشته
[جیمین]: دوست دارم!
و از در خارج شد از حیاط کوچیکشون گذشت و در خروجی رو باز کرد و به طرف خونه یونگی که که دو خونه اونطرف تر خونه خودشون بود دوید
لایک کامنت یادتون نره 😭🎀
بازنشر کنید دیده شن پارتا😭
- ۴۴۸
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط