من پیر شدم دیر رسیدی خبری نیست
من پیر شدم، دیر رسیدی، خبری نیست
مانند من آسیمه سر و دربدری نیست
بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب، مرا برده و ازمن اثری نیست
بگذار تبر برکمر شاخه بکوبد
حالا که بهار آمدو او را ثمری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
حالا که نگاهی نگران پشت دری نیست ...
مانند من آسیمه سر و دربدری نیست
بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب، مرا برده و ازمن اثری نیست
بگذار تبر برکمر شاخه بکوبد
حالا که بهار آمدو او را ثمری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
حالا که نگاهی نگران پشت دری نیست ...
- ۱.۹k
- ۰۷ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط