فردا
فردا
صبح بود.
نه آن صبح آرام با نور طلایی. نه.
صبح در عمارت فانتومهایو یعنی سیل پشت میز نشسته بود با یک لیست بلندبالا، سباستین کنار دیوار ایستاده بود با لبخند مرموز، و ا.ت تازه وارد سالن غذاخوری شد با موهایی که باز هم برس نخورده بود.
سیل نگاهش کرد. نگاهش به موهای ا.ت افتاد. بعد به سباستین. بعد دوباره به ا.ت.
«موهایت را برس نزدی.»
ا.ت دستش را به موهایش کشید. «... یادم رفت.»
سیل نفس عمیقی کشید. آن نفس عمیقی که یعنی «من در میان احمقها زندگی میکنم».
«سباستین، به ا.ت یاد بده موهایش را برس بزند.»
سباستین ابرویی بالا انداخت. «من، ارباب جوان؟»
«تو. چون آشپزخانه را Baldroy *اسم فارسیش سخته* آتش زده، باغ را فینیان تبدیل به ماهگودال کرده، و میرین عینکش را گم کرده. تنها کسی که میتواند کاری درست انجام دهد تویی.»
سباستین به ا.ت نگاه کرد. ا.ت به سباستین.
«باشه،» سباستین گفت. «اما نمیتوانم قول بدهم که یاد بگیرد.»
ا.ت مشتش را گره کرد. «من بلدم موهایم را برس بزنم!»
سیل: «پس چرا شبیه جارو شده؟»
ا.ت: «...»
سباستین: «اوه، چه مقایسهی جالبی، ارباب من.»
ا.ت: «تو هم ساکت!»
---
راهرو، ده دقیقه بعد
سباستین یک برس مو توی دستش داشت. ا.ت جلویش ایستاده بود. دوتایی توی راهروی خلوت.
«بفرمایید،» سباستین گفت و برس را به سمتش گرفت. «یادتان باشد که اول از پایین شروع کنید، نه از ریشه. وگرنه گره میخورد.»
ا.ت برس را گرفت. به آن نگاه کرد. بعد به سباستین.
«میدانم چطور برس بزنم.»
«پس ثابتش کن.»
ا.ت برس را برداشت و کشید توی موهایش. از ریشه. مستقیم.
برس گیر کرد.
ا.ت: «...»
سباستین: «... گفتم از پایین شروع کن.»
ا.ت سعی کرد برس را بیرون بکشد. گیر کرده بود. محکم.
صورتش قرمز شد.
سباستین نفس عمیقی کشید. با یک حرکت، برس را از دستش گرفت. «ایستاده بمان.»
و شروع کرد به باز کردن گرهها.
آرام. با حوصله. انگار که هزار بار این کار را کرده باشد.
ا.ت صاف ایستاده بود. نفسش را حبس کرده بود. دستهایش را جلوی سینهاش گره کرده بود.
احساس انگشتهای سباستین توی موهایش. دستکش سفید. نرم. اما محکم.
«چرا این کار را میکنی؟» ا.ت پرسید. صدایش گرفته بود.
«چون سیل گفت.»
«دروغ میگی.»
سباستین مکثی کرد. برس آرامتر شد.
«چون... موهایتان نرم است،» گفت. «و من تا حالا هیچ فرشتهای را این طور نزدیک ندیده بودم.»
ا.ت چیزی نگفت. فقط ایستاد و احساس کرد صورتش قرمز شد.
وقتی سباستین تمام کرد، یک قدم عقب رفت.
«تمام شد.»
ا.ت برگشت. به آینهای که توی راهرو بود نگاه کرد.
موهایش مرتب بود. صاف. براق.
«... ممنون.»
سباستین لبخند زد. «قسمت خندهدارش این است که یک شیطان موهای یک فرشته را برس زده. اگر توی جهنم بفهمند...»
«چی میشود؟»
«هیچی. فقط مسخرهام میکنند.»
ا.ت لبخند زد. «پس بگذار مسخرهات کنند. من که خوشحالم.»
سباستین به چشمانش نگاه کرد. برای یک لحظه، نه لبخند. فقط نگاه.
بعد برگشت و رفت سمت آشپزخانه.
ا.ت ماند و به موهایش نگاه کرد. به برسی که سباستین روی طاقچه گذاشته بود.
برس را برداشت. بو کرد.
بوی چای میداد.
دوباره لبخند زد.
*دخترم از دست رفت 🤣😂 *
صبح بود.
نه آن صبح آرام با نور طلایی. نه.
صبح در عمارت فانتومهایو یعنی سیل پشت میز نشسته بود با یک لیست بلندبالا، سباستین کنار دیوار ایستاده بود با لبخند مرموز، و ا.ت تازه وارد سالن غذاخوری شد با موهایی که باز هم برس نخورده بود.
سیل نگاهش کرد. نگاهش به موهای ا.ت افتاد. بعد به سباستین. بعد دوباره به ا.ت.
«موهایت را برس نزدی.»
ا.ت دستش را به موهایش کشید. «... یادم رفت.»
سیل نفس عمیقی کشید. آن نفس عمیقی که یعنی «من در میان احمقها زندگی میکنم».
«سباستین، به ا.ت یاد بده موهایش را برس بزند.»
سباستین ابرویی بالا انداخت. «من، ارباب جوان؟»
«تو. چون آشپزخانه را Baldroy *اسم فارسیش سخته* آتش زده، باغ را فینیان تبدیل به ماهگودال کرده، و میرین عینکش را گم کرده. تنها کسی که میتواند کاری درست انجام دهد تویی.»
سباستین به ا.ت نگاه کرد. ا.ت به سباستین.
«باشه،» سباستین گفت. «اما نمیتوانم قول بدهم که یاد بگیرد.»
ا.ت مشتش را گره کرد. «من بلدم موهایم را برس بزنم!»
سیل: «پس چرا شبیه جارو شده؟»
ا.ت: «...»
سباستین: «اوه، چه مقایسهی جالبی، ارباب من.»
ا.ت: «تو هم ساکت!»
---
راهرو، ده دقیقه بعد
سباستین یک برس مو توی دستش داشت. ا.ت جلویش ایستاده بود. دوتایی توی راهروی خلوت.
«بفرمایید،» سباستین گفت و برس را به سمتش گرفت. «یادتان باشد که اول از پایین شروع کنید، نه از ریشه. وگرنه گره میخورد.»
ا.ت برس را گرفت. به آن نگاه کرد. بعد به سباستین.
«میدانم چطور برس بزنم.»
«پس ثابتش کن.»
ا.ت برس را برداشت و کشید توی موهایش. از ریشه. مستقیم.
برس گیر کرد.
ا.ت: «...»
سباستین: «... گفتم از پایین شروع کن.»
ا.ت سعی کرد برس را بیرون بکشد. گیر کرده بود. محکم.
صورتش قرمز شد.
سباستین نفس عمیقی کشید. با یک حرکت، برس را از دستش گرفت. «ایستاده بمان.»
و شروع کرد به باز کردن گرهها.
آرام. با حوصله. انگار که هزار بار این کار را کرده باشد.
ا.ت صاف ایستاده بود. نفسش را حبس کرده بود. دستهایش را جلوی سینهاش گره کرده بود.
احساس انگشتهای سباستین توی موهایش. دستکش سفید. نرم. اما محکم.
«چرا این کار را میکنی؟» ا.ت پرسید. صدایش گرفته بود.
«چون سیل گفت.»
«دروغ میگی.»
سباستین مکثی کرد. برس آرامتر شد.
«چون... موهایتان نرم است،» گفت. «و من تا حالا هیچ فرشتهای را این طور نزدیک ندیده بودم.»
ا.ت چیزی نگفت. فقط ایستاد و احساس کرد صورتش قرمز شد.
وقتی سباستین تمام کرد، یک قدم عقب رفت.
«تمام شد.»
ا.ت برگشت. به آینهای که توی راهرو بود نگاه کرد.
موهایش مرتب بود. صاف. براق.
«... ممنون.»
سباستین لبخند زد. «قسمت خندهدارش این است که یک شیطان موهای یک فرشته را برس زده. اگر توی جهنم بفهمند...»
«چی میشود؟»
«هیچی. فقط مسخرهام میکنند.»
ا.ت لبخند زد. «پس بگذار مسخرهات کنند. من که خوشحالم.»
سباستین به چشمانش نگاه کرد. برای یک لحظه، نه لبخند. فقط نگاه.
بعد برگشت و رفت سمت آشپزخانه.
ا.ت ماند و به موهایش نگاه کرد. به برسی که سباستین روی طاقچه گذاشته بود.
برس را برداشت. بو کرد.
بوی چای میداد.
دوباره لبخند زد.
*دخترم از دست رفت 🤣😂 *
- ۱۷۶
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط