مثلث عشقی
☆مثلث عشقی☆
سوزو: بابا بزرگ!!! مامان بزرگ!!
ماهورا: عشق دل منن!!
*و محکم بغلش کرد*
والریو: عزیزدوردونه ام، میشه منو سوزوز رو پنح دقیقه تنها بذاری؟؟
ماهورا: خب پس باشه، مواظب خودت باش، دختر نازم *و پیشونی سوزو رو بوسید و از اتاق بیرون رفت و والریو و سوزو تنها موندن*
والریو: سوزومه ی قشنگم؟
سوزو: جانم بابابزرگ؟
والریو: میخوای همشونو تیکه تیکه کنم و جلوت سر ببرم قشنگم؟
سوزو: بابابزرگ؟!!!!! عقلتو از دست دادی؟! اونا قویترین مافیای ژاپنن، پلیس ها بیشترشون اصلا ترس دارن ازشون و از جرماشون چشم پوشی میکنن
والریو: منم کمی ازشون تو ایتالیا ندارم قشنگم، کافیه تو بگی، هرچی بگی همون میشه
سوزو: عاشقتم بابابزرگ... ولی صبرکنیم... باشه؟
والریو: همم... میدونی من و مامانبزرگت چطوری آشنا شدیم؟
سوزو: نه، هیچوقت نگفتید برام
والریو: خب من قبلا، که جوون بودم دختر دورم زیاد بود
سوزو: اوهه، بابابزرگ جذابمم!
والریو: دختر دو دقیقه مسخره بازی درنیار تا بهت بگم، دیوونه، واقعا که یه نسخه ی جوون از مامانبزرگتی، و خب یه چیز دیگه اینکه مافیا بودن شغل خانوادگیمون بود خب؟ بعد توی یه شب بارونی دیدم یه دختر با لباس سفید زیر و موهای باز میدوئه زیر بارون و یهویی دیدم یک سانتی متریمه و قبل از اینکه بتونم برم کنار محکم خورد بهم من تکونی نخوردم ولی اون نزدیک بود پخش زمین بشه که گرفتمش و برای اولین بار بود که عاشق میشدم، اولین چیزی که عاشقش شدم دوتا چشم قهوه ای بود و تو دقیقا همون چشمارو داری
سوزو: بابابزرگ چرا داری اینو برام تعریف میکنی؟
والریو: چون میخوام بهت بگم عشق میتونه تو هر قالبی باشه، خوردن یه دختر بهت توی یه هوای بارونی، یا به زور ببرنت، سوزو، تو اون دوتا رو دوست داری.
سوزو: نه... نه... اصلااا
والریو: من اون چشماتو بهتر از هرکسی میدونم، همون درخششی رو داره که مامانبزرگت وقتی منو دید داشت
سوزو: خب که چی؟! اونا بهم شلیک کردن، رفتن خونمونو به آتیش کشیدن، برای بابام پاپوش دوختن
والریو: اینا حرف مغزته... حرف قلبت یه چیز دیگس، خوب بهش فکر کن عزیزکم من میرم بیرون صبحونتو برات بیارم
*و رفت بیرون و ایشل تو بغل کاکوچو اومد تو و سوزو رسما چشاش شیشتا شد*
سوزو: وات....
ایشل: لامپ صد وات
کاکوچو: خوبی؟!
سوزو: بذار بیشتر شوکم برا شما دوتا... اقا کی شماها عاشق شدید؟
*ایشل و کاکوچو به نگاه کردن*
هردو: عشق؟؟
*یهو سنجو عین گاو کوبید اومد تو*
سنجو: اینااا عاشقننننن!!!!!
*و یهو کلی کله داشتن اینارو نگاه میکردن، همشون و سنجو عکس گرفت ازشون و فرار کرد*
کاکوچو: تو فقط دعا دستم بهت نرسه، سنجو!!! خب من بهتره ایشل رو به دیدن دکتر ببرم، پاش پیچ خورده
*و همه رو ول کرد و رفت*
سوزو: بابا بزرگ!!! مامان بزرگ!!
ماهورا: عشق دل منن!!
*و محکم بغلش کرد*
والریو: عزیزدوردونه ام، میشه منو سوزوز رو پنح دقیقه تنها بذاری؟؟
ماهورا: خب پس باشه، مواظب خودت باش، دختر نازم *و پیشونی سوزو رو بوسید و از اتاق بیرون رفت و والریو و سوزو تنها موندن*
والریو: سوزومه ی قشنگم؟
سوزو: جانم بابابزرگ؟
والریو: میخوای همشونو تیکه تیکه کنم و جلوت سر ببرم قشنگم؟
سوزو: بابابزرگ؟!!!!! عقلتو از دست دادی؟! اونا قویترین مافیای ژاپنن، پلیس ها بیشترشون اصلا ترس دارن ازشون و از جرماشون چشم پوشی میکنن
والریو: منم کمی ازشون تو ایتالیا ندارم قشنگم، کافیه تو بگی، هرچی بگی همون میشه
سوزو: عاشقتم بابابزرگ... ولی صبرکنیم... باشه؟
والریو: همم... میدونی من و مامانبزرگت چطوری آشنا شدیم؟
سوزو: نه، هیچوقت نگفتید برام
والریو: خب من قبلا، که جوون بودم دختر دورم زیاد بود
سوزو: اوهه، بابابزرگ جذابمم!
والریو: دختر دو دقیقه مسخره بازی درنیار تا بهت بگم، دیوونه، واقعا که یه نسخه ی جوون از مامانبزرگتی، و خب یه چیز دیگه اینکه مافیا بودن شغل خانوادگیمون بود خب؟ بعد توی یه شب بارونی دیدم یه دختر با لباس سفید زیر و موهای باز میدوئه زیر بارون و یهویی دیدم یک سانتی متریمه و قبل از اینکه بتونم برم کنار محکم خورد بهم من تکونی نخوردم ولی اون نزدیک بود پخش زمین بشه که گرفتمش و برای اولین بار بود که عاشق میشدم، اولین چیزی که عاشقش شدم دوتا چشم قهوه ای بود و تو دقیقا همون چشمارو داری
سوزو: بابابزرگ چرا داری اینو برام تعریف میکنی؟
والریو: چون میخوام بهت بگم عشق میتونه تو هر قالبی باشه، خوردن یه دختر بهت توی یه هوای بارونی، یا به زور ببرنت، سوزو، تو اون دوتا رو دوست داری.
سوزو: نه... نه... اصلااا
والریو: من اون چشماتو بهتر از هرکسی میدونم، همون درخششی رو داره که مامانبزرگت وقتی منو دید داشت
سوزو: خب که چی؟! اونا بهم شلیک کردن، رفتن خونمونو به آتیش کشیدن، برای بابام پاپوش دوختن
والریو: اینا حرف مغزته... حرف قلبت یه چیز دیگس، خوب بهش فکر کن عزیزکم من میرم بیرون صبحونتو برات بیارم
*و رفت بیرون و ایشل تو بغل کاکوچو اومد تو و سوزو رسما چشاش شیشتا شد*
سوزو: وات....
ایشل: لامپ صد وات
کاکوچو: خوبی؟!
سوزو: بذار بیشتر شوکم برا شما دوتا... اقا کی شماها عاشق شدید؟
*ایشل و کاکوچو به نگاه کردن*
هردو: عشق؟؟
*یهو سنجو عین گاو کوبید اومد تو*
سنجو: اینااا عاشقننننن!!!!!
*و یهو کلی کله داشتن اینارو نگاه میکردن، همشون و سنجو عکس گرفت ازشون و فرار کرد*
کاکوچو: تو فقط دعا دستم بهت نرسه، سنجو!!! خب من بهتره ایشل رو به دیدن دکتر ببرم، پاش پیچ خورده
*و همه رو ول کرد و رفت*
- ۳.۶k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط