مرا با سوز جان بگذار و بگذر

مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

مرا با یک جهان اندوه جانسوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر

دو چشمی را که مفتون رخت بود
کنون گوهر فشان بگذار و بگذر

در افتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذار و بگذر

به او گفتم حمید از هجر فرسود
به من گفتا جهان بگذار و بگذر
دیدگاه ها (۱)

سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی که روزی چشمهایم را،به...

گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا از بلای عشق او روزی امانستی مر...

مرا با سوز جان بگذار و بگذراسیر و ناتوان بگذار و بگذر … چو ش...

مرا با سوز جان بگذار و بگذراسیر و ناتوان بگذار و بگذر …چو شم...

مرا با سوز جان بگذار و بگذراسیر و ناتوان بگذار و بگذرچو شمعی...

مرا با سوز جان بگذار و بگذراسیر و ناتوان بگذار و بگذر چو شمع...

چو شمعی سوختم از آتش عشق مرا آتش به جان بگذار و بگذر #حميد_م...

مرا با سوزجان . بگذاروبگذراسیروناتوان ......بگذاروبگذرچوشمعی...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط