I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:76
(ویو:میرا)
که چشمم خورد به داروخونه...
+:یه دقه وایسا الان میام!
یونا:کجا...
+:به تو چه؟
بغض قشنگ تو گلوش دیده می شد...
ولی خودش رو نگه داشت...
از اونجایی که حوصله ای برای بحث براش نزاشتم گفت:
یونا:باشه منتظر هستم.
وارد داروخونه شدم...
همه ساکت شدن...
با همون قیافه ی سرد،رفتم به سمت پذیرش...
+:دو تا پماد سوختگی!
هر دو دختر برای تعظیمی کردن...
دو دختر:چشم خانم مین!
یکیشون رفت به سمت قفسه ی پماد ها...
منتظر ایستاده بودم...
کارتم رو هول دادم سمت اون یکی دختر...
+:تا میاره حساب کن!
ترس تو چهره ی همشون دیده می شد...
دختر۱:چشم خانم!
و چیزی رو وارد سیستم کرد...
بعد کارتم رو برداشت...
گذاشت رو دستگاه تا پرداخت بشه...
بعد با احترام کارت رو داد...
دختر دیگری هم با پماد ها اومد...
در کیسه ی کوچیکی گذاشت...
و با احترام داد بهم...
دختر۲:خیلی خوش آمدید.
بعد که کیسه رو برداشتم...
با همان قدم های سنگین، از دارو خانه خارج شدم...
و به سمت یونا حرکت کردم...
کیسه رو دادم بهش...
+:برای تو هست.
تعجب کرد...
بعد کیسه رو گرفت...
یونا:من؟
سری براش تکون دادم...
با ذوق دست داخل کیسه کرد...
ولی وقتی که اسم پماد رو خوند...
چشماش اشکی شدن...
انگار فهمیده بود...
که برای حسودی زیادش این کار و کردم...
اشک از چشماش اومد پایین...
یونا: فردا میبینمت!
و بعد بدون اینکه منتظر واکنشنم بمونه رفتش...
من هم در دلم تا تونستم بهش خندیدم...
و اولین بازی روانی...
که خیلی هم کم بود اجرا شد...
و با موفقیت تمام تموم شد!
ولی یک دفعه...
قشنگ از آرامش های پایانی خود لذت ببرید😁😁😁.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۶تا
کامنت:۶تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:76
(ویو:میرا)
که چشمم خورد به داروخونه...
+:یه دقه وایسا الان میام!
یونا:کجا...
+:به تو چه؟
بغض قشنگ تو گلوش دیده می شد...
ولی خودش رو نگه داشت...
از اونجایی که حوصله ای برای بحث براش نزاشتم گفت:
یونا:باشه منتظر هستم.
وارد داروخونه شدم...
همه ساکت شدن...
با همون قیافه ی سرد،رفتم به سمت پذیرش...
+:دو تا پماد سوختگی!
هر دو دختر برای تعظیمی کردن...
دو دختر:چشم خانم مین!
یکیشون رفت به سمت قفسه ی پماد ها...
منتظر ایستاده بودم...
کارتم رو هول دادم سمت اون یکی دختر...
+:تا میاره حساب کن!
ترس تو چهره ی همشون دیده می شد...
دختر۱:چشم خانم!
و چیزی رو وارد سیستم کرد...
بعد کارتم رو برداشت...
گذاشت رو دستگاه تا پرداخت بشه...
بعد با احترام کارت رو داد...
دختر دیگری هم با پماد ها اومد...
در کیسه ی کوچیکی گذاشت...
و با احترام داد بهم...
دختر۲:خیلی خوش آمدید.
بعد که کیسه رو برداشتم...
با همان قدم های سنگین، از دارو خانه خارج شدم...
و به سمت یونا حرکت کردم...
کیسه رو دادم بهش...
+:برای تو هست.
تعجب کرد...
بعد کیسه رو گرفت...
یونا:من؟
سری براش تکون دادم...
با ذوق دست داخل کیسه کرد...
ولی وقتی که اسم پماد رو خوند...
چشماش اشکی شدن...
انگار فهمیده بود...
که برای حسودی زیادش این کار و کردم...
اشک از چشماش اومد پایین...
یونا: فردا میبینمت!
و بعد بدون اینکه منتظر واکنشنم بمونه رفتش...
من هم در دلم تا تونستم بهش خندیدم...
و اولین بازی روانی...
که خیلی هم کم بود اجرا شد...
و با موفقیت تمام تموم شد!
ولی یک دفعه...
قشنگ از آرامش های پایانی خود لذت ببرید😁😁😁.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۶تا
کامنت:۶تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۱۲۳
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط