یک هفته گذشت.

یک هفته گذشت.

دهکده، با همه‌ی خاطرات شیرین و تلخش، پشت سر گذاشته شد. پرنسس‌ها سوار بر کالسکه‌های تزیین‌شده، یکی‌یکی آماده‌ی بازگشت شدند. شاهزاده‌ها در کنارشان، ساکت یا گاه با لبخندهایی ساختگی، به قصر برگشتند.

آسا اما، به جای قصر، راهی خانه‌ی مادربزرگش شد. دلش برای آن خانه‌ی کوچک با بوی گل محمدی تنگ شده بود. امید داشت چند روزی دور از همه، نفسی بکشد.

وقتی به کوچه‌ی باریک و سنگ‌فرش‌شده رسید، در دلش شوقی بود. اما هنوز به در نرسیده، صدای پچ‌پچ زن‌های همسایه او را متوقف کرد.

یکی آه کشید و گفت:
«خدا رحمتش کنه، زن قشنگی بود... تا آخرین روزشم چشم‌انتظار نوه‌ش بود.»

آسا قلبش لرزید. جلو رفت، با صدایی گرفته پرسید:
«ببخشید... مادربزرگم؟»

زن مسن با تعجب برگشت. نگاهش به آسا افتاد و آهی کشید:
«تو همونی؟ نوه‌ش؟»
آسا فقط سر تکان داد.

زن سرش را پایین انداخت.
«دو روز پیش... تو خواب رفت. آروم، بی‌درد. ولی تنها...»

آسا انگار ایستاده خوابش برده بود. صدای دنیا دور شد. همه چیز خاکستری شد. فقط صدای تپش قلبش در گوشش می‌کوبید.

بی‌کلام، جلو رفت. در چوبی قدیمی را لمس کرد. هنوز رد دست‌های مادربزرگ روی آن بود. در را باز کرد. خانه مثل همیشه ساده، اما حالا بی‌روح بود.

روی طاقچه، همان شال بافتنی که مادربزرگ برایش آماده کرده بود، هنوز مانده بود.
آسا آن را برداشت، به چشم‌هایش نزدیک کرد، و بوی آشنایش در دلش شعله کشید. قطره اشکی سرازیر شد... بی‌صدا، بی‌ناله.

برای اولین‌بار، آسا واقعاً تنها شده بود.

آسا شال را روی صورتش فشار داد. نفس‌هایش تند و ناپایدار شدند. گریه‌اش دیگر بی‌صدا نبود. هق‌هق آرامی از دلش بیرون می‌آمد، اما همان اشک‌ها، همان لرزش شانه‌ها، کافی بود تا دردی آشنا در سینه‌اش شعله‌ور شود.

دردی که از عمق قلبش می‌تپید، نه فقط از غم، بلکه از همان سرمای مانده در وجودش... از همان لحظه‌ای که تهیونگ برای اولین‌بار او را در یخ حبس کرده بود.

آسا به سینه‌اش چنگ زد. نفس کشیدن برایش سخت شده بود. همه چیز دور سرش می‌چرخید. با زحمت خودش را به دیوار رساند و نشست. صدای ضربان تند و نامنظم قلبش، مثل طبل در گوشش می‌کوبید.
«نه... نه الان...»

چشمانش کم‌کم سیاهی رفتند. اما پیش از آنکه هوشیاری‌اش را از دست بدهد، صدای آشنایی از دور شنید.

«آسا! آسا!»

در خانه با شدت باز شد. تهیونگ بود. چهره‌اش نگران و خشم‌آلود بود. وقتی آسا را دید که کنار دیوار افتاده، رنگ از صورتش پرید.

«آسا!» خودش را به او رساند، کنارش زانو زد. دستش را به صورت آسا کشید.
«چرا نیومدی قصر؟! چرا تنها اومدی اینجا؟!»
دیدگاه ها (۱)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁷﴿ویو راوی﴾یک...هم‌زمان با زمزمه‌ی جونگ...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕ماه‌ها بعد، یونا دوباره نقاشی کرد....

P. 6 "اون فقط مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞...

𓋜𝐼𝑑𝑒𝑎وقتی نخستین گریه‌ی نوزاد در شبِ طوفانیِ تولدش در تالارِ...

Heir of Light and Darknesspart : 5جونگ‌کوک اون قسمت و میمکید...

دید پنهان انفجار اشکار

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

پارت ۴: خرسِ هدیه و بیداری‌هایِ شبانه

وقتی بچه دارین ولی ....همون جور که غذا درست میکردم گوشم پیش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط