همانند هوا شب شد ،، از اینکه این کتاب طراحی را داشت خیلی
همانند هوا شب شد ،، از اینکه این کتاب طراحی را داشت خیلی خوشحال بود با لبخند ساعت ها لباس کت دامن لباس راحتی لباس مجلسی کت شلوار مردانه و زنانه را طراحی میکرد و لذت میبرد خسته مداد را روی میز گذاشت .. ٫ دستم درد نکنه خیلی خوشگل شد ٫ ... بار دیگری از جونگ کی در دلش تشکر کرد سپس از روی صندلی بلند شد با احساس کنی گرسنگی سمت در هجوم برد از اتاقش خارج شد و سمت پله ها رفت نرسیده به آن پله های کوتاه صدای چرخیدن کلید در جاکلیدی در ورودی آپارتمان به گوشش خورد
لرزش بدنش دیگر دست خودش نبو چون اون اومده بود جز اون کس دیگه ای کلید نداشت
بندبند استخوانهایش تیر میکشید رنگ از رخسارش چنان پریده بود که گویی تمام خون بدنش در یک لحظه منجمد شده و قلبش مثل طبلی لرزان، با ضرباتی نامنظم به قفسهی سینهاش میکوبید تا راهی برای فرار پیدا کند.. ولی قرار بود دو شب بعد بیاد دو شب بعد خیلی زود اومده بود ولی
چشمانش آن دو دریای هراسان، تا آخرین حد باز شده بودند و سیاهیِ مردمکهایش در سفیدیِ وحشت گم شده بود
لبهایش میلرزید،
اما صدایش در گلو خشک شده بود گویی جیغی بلند در میان نای او اسیر شده و جرأت بیرون آمدن نداشت
هر نفسش، کوتاهتر و برندهتر از قبلی، مثل تکههای یخ در سینهاش فرو میرفت و سرمایِ فلجکنندهای از نوک انگشتانش تا عمق جانش ریشه میدواند با گام های دویدن و آرام سمت اتاقش هجوم برد .. ترس وحشیانه ای بهش وارد شد وقتی وارد اتاق شد اولین چیزی که دید کتاب طراحی و مداد هایش بود ..
ویران کنان سمتش هجوم برد و تند آن ها را یکی پس از دیگری جمع میکردند آن ها را تند سمت تخت برد و زیر تشک تخت قائم کرد قلبش هنوز میتونید ایستاد و سعی کرد نفس آسوده ای بکشد .. رو تخت دراز کشید و چراغ را هم خاموش کرد .. چندین بار نفس عمیقی کشید تا بلکه آرام شود
سکوت فثد سکوت لای پرده های گوشش میرقصید ..
متوجه نمیشد په دقیقه میگذشت یا پانزده..
ات حالا کمی آرام شده بود ولی تپش قلبش هنوز بالا و در گوشش میچرخید .. تا اینکه دست گیره در پایین کشیده شد لرزش بدنش دیگر دست خودش نبود مثل گنجشکی که در پنجههای طوفان گیر افتاده باشد
در به نرمی باز شد یک صدا مزخرف
بندبند وجود آوا تیر کشید رنگ از رخسارش چنان پریده بود که گویی تمام خون بدنش در اعماق قلبِ بیقرارش پناه گرفته تا فقط از تپش باز نانستد تنها برای ۳۰ ثانیه آن در باز بود ولی بعدش بسته شد ..
پلکهایش را به آرامی روی هم گذاشت و هوای خنک را، نه فقط در ریهها، که در تمامِ سلولهایش جاری کرد چنان عمیق و طولانی که گویی پس از سالها حبس، اولین جرعهی آزادی را سر میکشد. لبخند محوی، شبیه به اولین پرتو آفتاب پس از طوفان، بر لبانش نشست و لرزش انگشتانش جای خود را به آرامشی سنگین و شیرین داد. وقتی چشمانش را باز کرد، دیگر از آن هراسِ گنگ خبری نبود نگاهش شفاف شده بود، مثل آسمانی که غبارش را شستهاند.
ولی میدونست که اصلا و ابدا برای چیز ساده ای نیومد آن هم بعد از ۲ ماه .. ماه.. آوا با آرامش گذراند بود انکار که اون چند مدت تو ابر ها زندگی میکرد .. ولی با یاد آوری اینکه اون برگشته باشه قلبش را به پایش میبرد و احساس بغض را بهش میداد ولی آوا بد فکر نکرد برعکس با خود تند گفت. ٫ شاید تا وقتی بیدار میشم رفته باشه آره ٫ .. ولی باز هم همانند خوش قلب افکارش را مرتب میکرد ..
....... صبح با دادو بیداد های بلند اون بیدار شد .. مثل یک آهو روی زمین معلق شد گویی زمان از دستش در رفته بود و تنها هیاهویی یک هیولا در سرش میگشت .. قفسه سینه اش بالا میرفت و به آرامش رو تخت نشست ٫ باز چی شده ٫ دستش را روی گردن عرق زده اش کشید نه از ترس بلکه از استراب زیاد . ملافه را کنار زد سپس به سمت کفش های خانه ای را پوشید .. در حالی که موهایش را جمع میکرد به سمت کمد رفت تیشرت سرمی رنگ همراه با شلوار مشکی در دست به سمت حمام رفت ...
.فنی شیر آب را باز کرد آن صدا های بلند و دعوا کنان کمی آرام شد فقد برای مدتی که از حمام بیرون میآمد ولی بعدش باز هم فوش های بی راهی میشنید ..
از اتاق خارج شد همانند ای که موهای کمی خیسش را به پشت میانداخت و با گیره مو میبست از پله ها پایین رفت بار دیگری با خود تکرار کرد ٫ ات آروم باش چیزی نیست فقد کافیه صبحونه آماده کنی و بری اتاقت همین٫ ..
در سالن کنار پله های مشکی بود گذرایی آن محل آسان نبود آوا احساس میکرد کنار گوله آتشی میگذشت از در گذشت تا خواست اررد آشپزخانه شود صدای محکم ، خشن ، پر از عصبانیت به گوشش خورد : چه عجب ؟..
حمایت یادتون نره 💫
بقیش تو کامنت ها
لرزش بدنش دیگر دست خودش نبو چون اون اومده بود جز اون کس دیگه ای کلید نداشت
بندبند استخوانهایش تیر میکشید رنگ از رخسارش چنان پریده بود که گویی تمام خون بدنش در یک لحظه منجمد شده و قلبش مثل طبلی لرزان، با ضرباتی نامنظم به قفسهی سینهاش میکوبید تا راهی برای فرار پیدا کند.. ولی قرار بود دو شب بعد بیاد دو شب بعد خیلی زود اومده بود ولی
چشمانش آن دو دریای هراسان، تا آخرین حد باز شده بودند و سیاهیِ مردمکهایش در سفیدیِ وحشت گم شده بود
لبهایش میلرزید،
اما صدایش در گلو خشک شده بود گویی جیغی بلند در میان نای او اسیر شده و جرأت بیرون آمدن نداشت
هر نفسش، کوتاهتر و برندهتر از قبلی، مثل تکههای یخ در سینهاش فرو میرفت و سرمایِ فلجکنندهای از نوک انگشتانش تا عمق جانش ریشه میدواند با گام های دویدن و آرام سمت اتاقش هجوم برد .. ترس وحشیانه ای بهش وارد شد وقتی وارد اتاق شد اولین چیزی که دید کتاب طراحی و مداد هایش بود ..
ویران کنان سمتش هجوم برد و تند آن ها را یکی پس از دیگری جمع میکردند آن ها را تند سمت تخت برد و زیر تشک تخت قائم کرد قلبش هنوز میتونید ایستاد و سعی کرد نفس آسوده ای بکشد .. رو تخت دراز کشید و چراغ را هم خاموش کرد .. چندین بار نفس عمیقی کشید تا بلکه آرام شود
سکوت فثد سکوت لای پرده های گوشش میرقصید ..
متوجه نمیشد په دقیقه میگذشت یا پانزده..
ات حالا کمی آرام شده بود ولی تپش قلبش هنوز بالا و در گوشش میچرخید .. تا اینکه دست گیره در پایین کشیده شد لرزش بدنش دیگر دست خودش نبود مثل گنجشکی که در پنجههای طوفان گیر افتاده باشد
در به نرمی باز شد یک صدا مزخرف
بندبند وجود آوا تیر کشید رنگ از رخسارش چنان پریده بود که گویی تمام خون بدنش در اعماق قلبِ بیقرارش پناه گرفته تا فقط از تپش باز نانستد تنها برای ۳۰ ثانیه آن در باز بود ولی بعدش بسته شد ..
پلکهایش را به آرامی روی هم گذاشت و هوای خنک را، نه فقط در ریهها، که در تمامِ سلولهایش جاری کرد چنان عمیق و طولانی که گویی پس از سالها حبس، اولین جرعهی آزادی را سر میکشد. لبخند محوی، شبیه به اولین پرتو آفتاب پس از طوفان، بر لبانش نشست و لرزش انگشتانش جای خود را به آرامشی سنگین و شیرین داد. وقتی چشمانش را باز کرد، دیگر از آن هراسِ گنگ خبری نبود نگاهش شفاف شده بود، مثل آسمانی که غبارش را شستهاند.
ولی میدونست که اصلا و ابدا برای چیز ساده ای نیومد آن هم بعد از ۲ ماه .. ماه.. آوا با آرامش گذراند بود انکار که اون چند مدت تو ابر ها زندگی میکرد .. ولی با یاد آوری اینکه اون برگشته باشه قلبش را به پایش میبرد و احساس بغض را بهش میداد ولی آوا بد فکر نکرد برعکس با خود تند گفت. ٫ شاید تا وقتی بیدار میشم رفته باشه آره ٫ .. ولی باز هم همانند خوش قلب افکارش را مرتب میکرد ..
....... صبح با دادو بیداد های بلند اون بیدار شد .. مثل یک آهو روی زمین معلق شد گویی زمان از دستش در رفته بود و تنها هیاهویی یک هیولا در سرش میگشت .. قفسه سینه اش بالا میرفت و به آرامش رو تخت نشست ٫ باز چی شده ٫ دستش را روی گردن عرق زده اش کشید نه از ترس بلکه از استراب زیاد . ملافه را کنار زد سپس به سمت کفش های خانه ای را پوشید .. در حالی که موهایش را جمع میکرد به سمت کمد رفت تیشرت سرمی رنگ همراه با شلوار مشکی در دست به سمت حمام رفت ...
.فنی شیر آب را باز کرد آن صدا های بلند و دعوا کنان کمی آرام شد فقد برای مدتی که از حمام بیرون میآمد ولی بعدش باز هم فوش های بی راهی میشنید ..
از اتاق خارج شد همانند ای که موهای کمی خیسش را به پشت میانداخت و با گیره مو میبست از پله ها پایین رفت بار دیگری با خود تکرار کرد ٫ ات آروم باش چیزی نیست فقد کافیه صبحونه آماده کنی و بری اتاقت همین٫ ..
در سالن کنار پله های مشکی بود گذرایی آن محل آسان نبود آوا احساس میکرد کنار گوله آتشی میگذشت از در گذشت تا خواست اررد آشپزخانه شود صدای محکم ، خشن ، پر از عصبانیت به گوشش خورد : چه عجب ؟..
حمایت یادتون نره 💫
بقیش تو کامنت ها
- ۴۷۹
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط